....

اون پرنده مهاجر..همیشه عاشقه پرواز...

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد در ویلا...

پنجشنبه و جمعه ویلای یکی از بچه های گروه گردشگریمون دعوت داشتیم...ما که خودمون مهمون داشتیم ولی من رفتم :) با تمام اخم و تخم مامانم...یعنی یه همچین آدمی بیخودیم منا...خلاصه که جاتون خالی کلی خوش گذشت..حالا من تا سه هفته با لهجه مصخره اونا حرف میزنم از بسکی این بچه ها بچه هایی شوخ و شنگین...از ترکی دیوارم یه چی میسازن واسه ریسه رفتن...خب واقعا پاییزو حس کردم درختا رنگا بوی پاییز و بارونی وحشی که یهو باریدن گرفت...عالی بود...خلاصه تو راه برگشتم تو ماشین یکی از بچه ها بودیم یکیشون که تازگیها دوست دختر دار شده و خب دوست دخترشم خانم دکتره و اینقده واسه ما افه و چس کلاس گذاشت که هممون به اسم دکتر آلرژی پیدا کردیم...بش گفتم ببین تو خیلی با احساسی من خوشحال شدم رفتی تو رابطه ای که راضی هستی و دوسش داری فقط اگر یه زمانی خواستین تمامش کنید درست و منطقی با حرف زدن هم دیگه رو داغون نکنید فکر و ذهن و احساس داغون واسه هم یادگار نزارید سعی کنید تنها سختی این جدایی دلتنگی باشه و نه یه ذهن بیمار و خسته...آقا ما اینو گفتیم درد دلا شروع شد...جدا چقدر پسرا تو بعضی از موارد حساس ترن...چقدر روابطشون واسشون مهمه و تاثیر گذار رو رفتارشون بیچاره ها بروز نمیدن...نیگا به هیکل و یه من ریشو پشمشون نکنید اون تو یه دلی هست مثی دلی گنگیش :)

پ.ن: خداییش آسمون و داشته باشید.

پ.ن: پسرصاحاب ویلا موقع ظرف شستن به لیدرمون میگفت که به بابام بگو من زن می خوام و این حرفا...لیدر هم تو یه فرصتی بحث و پیش کشیدکه آره زن می خواد و چرا واسش آستین بالا نمی زنید...باباهه با صدایی بلند اعلام کردن ایشون اول باید وضعیتی کارش و درس کوند :))) 

وزن و پخش کن کف پات...

خب دیروز باز یوگا بودم...بعد از اداره رفتم و خب هیچکدوم از بچه ها نیومده بودن مربی محترم هم که دید من بدون کوچکترین تردیدی لباسامو عوض کردم و همینطور که منتظر شروع کلاس بودم شروع کردم  به رژیدن فهمید که بد پیله تر از این حرفام که منصرف بشم....و این شد که جاتون خالی یه کلاس یوگای کاملا خصوصی برگزار کردیم و همش هم رو سرشونه هام کار کردیم  و حرکات یوگا فیتنس رو بهم داد...و خب لازم به ذکر نیست که شبش رسیدم خونه عینهو خرس افتادم تا خود صبح...خیلی خیلی بدنم خوردو خمیره ها ولی از همون درد خوبا داره...

خب تو حرکات یوگا تاد آسانا مخصوصا که طرز صحیح ایستادن و یاد میگیریم من خیلی خیلی وقت پیشا یه چیزی کشف کردم اونم اینه که وزنم و میدم لبه های بیرونی پام...این مربی هم سریع فهمید...البته آگاه شدم بهش و تا یادم میفته درست می ایستم ولی خب بعضی وقتا هم حواسم نیست...این اشتباه و نه فقط تو حرکات بلکه توراه رفتن و ایستادن عادی و روزمره هم دارم...خب فکر میکردم چون قوس کف پام زیاده اینطوره از مربی که پرسیدم گفتش نه اون عادیه اینطور از اول اشتباه یاد گرفتی که راه بری...و باید اصلاح بشه چون اگه نشه به مرور باعث زانو درد و این چیزا میشه...حالا از دیروز یکی تو مخه من مدام میگه...وزن و پخش کن کف پات...اِاِاِ ...پگاه...مگه با تو نیستم؟؟؟وزن و پخش کن کف پات....هوی عمو وزنو پخش کن کف پات...عجب آدمِ ...میگم وزن و پخش کن کف پات...نمی فهمی نه ...پخشش کن کف پات...خلاصه کار داره به خود درگیری و خودزنی میرسه دیگه...

اگه یه چند روز نبودم بدونید دست به یقه شدیم و کار کشیده به بیمارستان :))

پ.ن خیلی بعد از نوشت : اینم عکس چی قک کردین...ما از اوناش نیستیم یه حرفی بزنیم بعدشم یادمون برِد...

برنامه نویسی

ممنونم. من به VB برنامه نویسی بلدم و می نویسم البته ورژن 6 و همینطور چون در نرم افزارهای دیگه هم می نویسم بنابراین در اصل VBA می نویسم. اما برنامه دارم که برای آینده (مثلا چند سال آینده) برنامه های تحت ویندوز حرفه ای بنویسم، دقیقا نمی دونم چه مسیری رو باید برم و چه چیزهایی باید یاد بگیرم، ویژوال استودیو؟ فریم ورکها؟ مهندسی نرم افزار و UML ؟ می دونید، مسیر رو نمی دونم برای اینکه بطور حرفه ای تحت ویندوز برنامه بشه نوشت و اصلا هم عجله ای ندارم و چند سال فرصت یادگیری دارم. الان برخی نرم افزارهای موجود رو با کمک VBA توسعه می دم اما بری آینده می خوام برنامه های مستقل بنویسم. آیا باید به دنبال آموختن منابع مدرکهای برنامه نویسی مایکروسافت باشم؟ مانند MCTS و MCPD ؟ خیلی متشکرم پیشاپیش اگر وقت بذارید و این مسیر رو به من معرفی کنید. نهایتا، چون قصد دارم شروع کنم به یادگیری، کمی دقیق نیاز دارم به دونستن اسامی و منابع چیزهایی رو که باید آموخت، و چون نمی خوام وقتتون رو زیاد بگیرم کافیه بهم سایتی چیزی رو معرفی کنید که اونجا جواب سوالم رو بگیرم. بهرحال خیلی متشکرم ازتون


خب اگه بخوام دقیق در مورد مهندسی نرم افزار و کلا برنامه نویسی توضیح بدم باید بگم که برنامه نویسی و تولید سافتور دو بخش داره...1- بخش تجزیه وتحلیل 2- بخش برنامه نویسی

ادامه نوشته

به من گفت...

گفتش تو منو دوست نداشتی....

مثه بچه ها لب گذاشت...انگار از پشت گوشی می تونه ببینش ...دیوونه...حرفم نزنه حرکات و میمیک صورتش حرفاش و داد میزنن ...بدبخت...همینطور که لب گذاشته بود با یه لحن بچه گونه و مظلوم برگشت گفت...چرا اینطوری فک میکنی؟؟

صدای مردونه پشت گوشی لرزید نازک شد...گفتش من می دونم اشتباه کردم از رو خامی از رو بچگی(اونور گوشی مست شده بود همیشه عاشق این آروم حرف زدنش بود عاشق انتخاب کلمات با وسواس عاشق ارزش قایل شدن برای کلام) ولی همیشه میگم اگه تو منو دوست داشتی از اشتباهات من گذشت میکردی...گذشت نداشتی چون من و دوست نداشتی.

مستیش پرید...یه رگ تو پیشونیش شروع کرد به زدن...تو تاریکی شب حس میکرد قرمز شده...بغض کرد با بغض وعصبانیت برگشت گفت خفه شو بیشششششعور....(صداش حالت گریه گرفت) من تو رو دوست نداشتم تو اینقد بیشششعوری که هیچی نفهمیدی هنوزم نمی فهمی....اونموقع که هیچی نداشتی تازه درست تمام شده بود سرباز بودی با اون حرفات با اون کارات...(اشک داشت ولی باید جملش و تمام میکرد) من تو رو دوست نداشتم منی که شبا با عکست می خوابیدم...

جملش که تمام شد بغض اونور گوشی هم ترکید....انگار طاقت نداشت بیشتر بشنوه انگار داشت لعنت می فرستاد به خودش...با صدای مردونه لرزون و عصبانیش گفت آره آره من بیشعورم...

ادامه نوشته

روحم تازه شد...

....و من به تعداد تک تک سلولهای سالم بدنم سپاسگزار و شکرگزارم....

بابت بودن و تجربه این لحظه همین یک لحظه 

پ.ن : یه نفر اینجا در مورد برنامه نویسی این خرت و پرتا سوال کرده بود قبلنام پرسیده بودن...اگه سوالی دارید همینجا واسم پیغام بزارید همینجام جواب میدم حالا یا تو وبلاگ خودتون ...خوشحال میشم بتونم کمک کنم.

ادامه نوشته

جهان عبوس را به قواره ی همتِ خود بریدن است...

رها شدن بر گُرده ی باد است و

با بی ثباتیِ سیماب وار هوا برآمدن

به اعتمادِ استقامتِ بال های خویش

ورنه مساله یی نیست:

                           پرنده نو پرواز

                            بر آسمانِ بلند

                                                   سرانجام

 پَر باز می کند.

 پ.ن: من عاشق شعرای شاملو ام و بعضی از شعراش بیشتر...به نظرم شاملو شاعر نیست یه فیلسوفه

کلا که زندگی ای که ما میکنیم...

خب خیلی وقت بود با گروهمون نرفته بودم طبیعت گردی...دیروز لیدرمون دعوتم کرده بود همو ببینیم رفتیم دیدیم نشون به اون نشون که تا ساعت ده شب داشتیم فک میزدیم...هنوزم حرف واسه گفتن داشتیم...

                              

ادامه مطلب

ادامه نوشته

کنفرانس

خب الان یعنی امشب منتظر یه ایمیلم تا ایمیله میاد گفتیم ماتحت مبارک و جم و جور کنیم تجربیاتمون و از کنفرانس بنویسیم :) باشد که چیزی جدید یاد بگیریم...

خب این کنفرانس د رمورد شبکه ها ی اجتماعی بود و جالبه بگم اکثرا هم بچه ها ی کامپیوتری شرکت کرده بودن با انواع الگوریتمها و داده کاویها ی عجق و وجقشون که اکثریتشون هم روی شبکه های مجازی مثل فیص بوک ...توییتر...بلاگها و غیره کار کرده بودن.......موضوع مقاله من شبکه واقعی از آدما بود و تاثیر اون شبکه رو قشر خاصی از انسانها...کلا که چیزایی که اونجا مطرح میشد زیاد باب میل من و استادم نبود....آخه طرف میومد سه صفحه الگوریتم و فرمول میداد که من مثلا این الگوریتم و اینطور بهینه کردم...حالا تش می پرسی خو حالا که چی این به چه دردی می خوره بخدا توش می موند(حالا شایدم سواد ما قد نمیداد)....این یه عیب بزرگه بچه های فنی مهندسیه به نظرم باید راهکارم میدادن که مثلا این الگوریتم برای تحلیل مثلا مشتریهای بالقوه فلان بیزینس کارایی داره.....کلا که اینطور نبود....و اما مشاهدات ما از این کنفرانس اینترنشنال.......


ادامه نوشته

پگاه یوگینی :)

ساندیای عزیز واسم زبون خیر زد...همین که من و به اسم یوگینی برنامه نویس لینک کرد....واسم خبر اومد که تو دوره مربی گیری یوگا درجه سه قبول شدم:)

خوشحالم خیلی...حالا امتحانش کی بود ؟؟دقیقا ۴ ساعت قبل از پروازم روزی که می خواستم برم ترکیه واسه کنفرانس...حالا حسابش و بکنید ما با چه دلهره ای رفتیم سر جلسه و بعدم که تمام شد باید می رفتم بلیط و دلارم و از کسی که کاراهام و کرده بود می گرفتم و بعدشم خونه و یه دوش و بعدشم تو ماشین ناهار خوردن تا رسیدن به فرودگاه...البته من که کلا به این سبک مسافرت عادت دارم..همه چی رو دقیقه نود آماده کنم و سبک سفر کنم و فلسفمم این باشه که هرچی نداشتم همونجا می خرم...این شد که ما اونجا که رسیدیم تازه فهمیدیم از نظر لوازم بهداشتی یه چی در حد زیر صفریم یعنی خمیر دندون و حوله و لیف و صابون و شامپو خلاصه هرچی که برای بهداشت مورد نیازه یادمون رفته بود:)...حالا تازه این بماند که ما چقد به مسیولین کمیته یوگا رو انداختیم که ترو خدا از ما یه روز دیگه امتحان بگیرید چون تو تاریخی که اعلام کرده بودن ما در مسافرت بودیم...خلاصه که خواست و شد...و الانم که باید بریم مصاحبه و مدارک ببریم...

دوست دارم بدونم وقتی حرکات یوگا رو انجام میدم تو بدنم چه اتفاقی می یفته...یوگا خیلی رو زندگی من تاثیر داشته خیلی...یوگا واسه من نه ورزش نه تفریح...یوگا واسه من مثل یه آدم می مونه... 

پ.ن: حالا نگید عجب یوگینی کثیف بو گندویی ها همش تو هتل موجود بود:)

 

...

زنانه ها...زنانه ها...

آب گرم...شره میکند بدن زیبایت را....قوسها را منحنیها را...و با ردی از خون از انگشتان پاهایت سرازیر میشود بر سرامیکهای سفید....سفید...قرمز....آب گرم....و بوی خون .....قرمزیش قوی تر میشود...سرت گیج میرود...گویی خودکشی کرده ای....لخته ها...لخته ها یکی یکی از بدنت خارج میشود...این یکی دستش بود...این یکی پایش...این یکی تپنده است می توانست قلبش باشد و این یکی انگشت کوچک پای چپش....و تو چه صبوارنه این خودکشی هر ماهه را ...چه مادرانه ... چه تنها ...این خودکشی هر ماهه را صبوری میکنی...لخته ها که خارج می شوند ضعف میکنی...گویی تکه ای از تو را میکنند....و آب تکه های دست و پا و قلبش را سرازیر می کند به چاه فاضلاب...درونت که زدوده شد از تکه های دست و پا و قلبش...تمام که شد این خودکشی هر ماهه...زندگی را میمکی...و تو چه زیبا زنانه هایت را زمزمه میکنی...زنانه هایت را زندگی میکنی...زنانه هایت را با تمام بوی خونی که می دهد دوست داری...

پ.ن: می دونم گذاشتن آهنگ رو وبلاگ یه کار غیر حرفه ای و خوب نیست...ولی من که اینجا تمرین رفه ای بودن نمی کنم که...یه چیزی کشفیدم...یه صفحه باز کنید بعد تا دی دی دی دی دیه اولش تمام شد یه صفحه دیگه ترکیب دو تا آهنگ خیلی قشنگ میشه...رویایی:)

نقطه تلاقی..

من عاشق این بخشش بودم...نشونه اون نیمه گمشده هم همین گذاشته بودم...غافل از اینکه این بخش بخشه مورد علاقه خیلیهاس...امون از خامی...ولی پیداشم کردما....یعنی تو اولین تماس تلفنی...بعد از مکثای طولانی که همیشه بین جمله هاش داره گفتش...خب من زیاد حرف نمیزنم بقول روباهه تو شازده کوچولو زبان سرچشمه سو تفاهمهاست..یهو من تو دلم گفتم...خودشه خودشه....خب این قصه مال پنج سال پیش و یا شایدم بیشتره ...اون قضیه من و خودش کش و قوسهای زیادی داشت...اون میگه من تو تو جا موندم و من نمیدونم اسم این این ماجرا رو چی بزارم...شاید خودش بتونه هرچی باشه اون رشتش گل و بلبله و بین بعضیا به شاملو کوچک معروفه..خلاصه که یه جا گفتم بعضیا دوست ندارن زندگیشون تکرار وکپی پیست زندگیهای رایج باشه......ولی...

...ولی من عاشق اینم که که حرف نزنم و اون...اونی که نمیدونم کیه همه چیز و از نگاهم بخونه...از حرکات بدنم....من عاشق اینم که اون حرف نزنه و بعد.....هردومون گم بشیم تو سکوت..بعد اینقدر این سکوت سنگین بشه و سنگین بشه که من حس کنم دارم له میشم....ولی بازم دلم نیاد بشکنمش.....اونوقت برم آهنگ ایمجین جان لنون بزارم یا از آدل بزارم...آروم.... و باز هرکدوم غرق بشیم تو سکوت....اینقدر غرق شیم و دور شیم و دور شیم که  بعد از ساعتها دلمون واسه هم تنگ بشه و بعد اون ... سکوت سنگین و با نگاهش بشکنه.....و وقتی نگاش میچرخه و میفته رو من رو صورتم رو بدنم.....نگاش مرزای منو میشکونه...نگاش کل وجود من و آتیش میزنه و چشمامو پر از شرم میکنه.....ولی من بازم تظاهر میکنم که غرقم تو سکوت...که سنگینی نگاش نفسمو بند نیورده......ولی اون میدونه من عادتمه و دوس دارم همیشه معشوقه بمونم همیشه پر باشم از ناز ...واسه همینه صبوری میکنه....هیچی نمیگه...فقط زاویه نگاشو جوری تنظیم میکنه که بیاد و بخوره به زاویه های چشای وحشی و شرماگینه من...تو این تلاقی یه شکست داریم...شکست نور....شکست زمان...شکست من...و من پر میشم از نیاز....و بعد از اون شکست یه رنگین کمون....و بعد باز هم سکوته و سکوته و سکوت....

پ.ن: میدونی بعد از تو دستام عزاداری کردن...از عزای نبودن دستای تو اون یکی ناخنای اون یکی رو از ته چید و اون یکی هم ناخنای اون یکی رو...لاکای قرمزه پام هم کل کلی شدن....وقتی نگاه تو نیست ....نگاه بقیه به این ناخنا با لاکای کل کلی چه اهمیتی داره...من از دوره راهنمایی ناخنما از ته نگرفته بودم!!!! انگار دلشون نمی خواد در بیان تا یکم در میان میشکنن!!!!

رابطه باید جنس داشته باشه...-4

دقیقا از فروردین نود بود که تصمیم جدی گرفتم روابطمو سرو سامون بدم...اونم بعد از یه رابطه که در مدت کوتاهی به گند کشیده شد و من که همیشه در مقابل بدرفتاری و نامردیه بقیه صبوری میکردم و مثل پیرزنا میرفتم تو مایه های غر و ناله و نفرین و تهشم می خواستم بگم ببینید چقده من خانومم تصمیم گرفتم حالی از طرف مقابل بگیرم که تا عمر داره یادش نره :)...الان می تونید یه پگاه بدجنس رو تصور کنید..خلاصه که با کمک دوستان کله گنده مان (یکی از مزایای داشتن روابط خوب همینه دوستان بدرد بخور و موفق) حالی از شخص مذکور گرفتیم که با عرض پوزش شلوارش و قهوه ای کرد بددددد...هنوزم که هنوزه یادم که میفته خندم میگیره البته من بیشتر از هرچیز ترسوندمش و اون آدم هم ترسو و ریقو...الان دارم با شوخی براتون تعریف می کنم ولی باور کنید اون یک هفته ای که درگیر ماجرا بودم تنگیه نفسم اومده بود سراغم و انرژی زیادی ازم گرفته شد...و بعد از تمام این وقتایی که الکی خرجشون کردم و انرژی بیخودی که ازم رفت تصمیم جدی گرفتم روابطمو سرو سامون بدم.

..جدی...

ادامه مطلب

ادامه نوشته

الان یه همچین حسی دارم...

ادامه نوشته

شکلات 100%

تلخم تلخ....نه آنقدر که دلت پس بزند مرا....که همراه این تلخی باز هم پرم از زنانگیهایی که جادویت میکند...که خیره ات میکند....محو میشوی در این تلخی....

من می ترسم ...من از صدای بلند انفجار می ترسم...من از آه و داد و ناله و فریاد می ترسم...آنقدر می ترسم که همیشه صدایم خفه است...که هیچوقت جیغ نکشیدم...هیچوقت...

من از تاریکی می ترسم....از سیاهی نفرت دارم....همیشه لباس عزایم سورمه ای بوده ...هیچوقت مشکی نخریده ام....

بلور وجودم پر است از ترکهای ریز به تلنگری فرو میریزم...به تلنگری...

پ.ن: این تصویر یه توضیح داره بعدا تو یه پست جدا توضیحش و میذارم ...جدیدا عاشقش شدم خودش و خالقش :)

سخن از گیسوی خوشبخت من است....

وقتی که تمام قواعد بازی را می شکنی...

چهارچوبها را نادیده می گیری....

و خودت را پرت می کنی در آغوش سرنوشتی مه آلود....

خاصیت آتشین بودن است این...خاصیت عصیان....خاصیت لذت آمیخته با ترس...

خاصیت پشت کردن به تمام آنچه گفته اند و می گویند...

و تو خودت را پرت میکنی در آغوش سرنوشتی مه آلود....

انگار کن دوباره سیب را چیده ام و خوشه گندم را نیز.

ادامه نوشته

چقدر من پرم از تو.....

چقدر من پرم از تو.....انگار کن تنها رویه ایست از پوستم و درونم پر است از تو...همه اش تو....از همانجا که قلبم است پمپاژ می شوی به دورن رگهایم ....به تمام ماهیچه ها و گوشت تنم.....از همانجا پمپاژ میشوی....پخش می شوی در من..و من انگار کن پوسته ای هستم بر درونی که همه اش تو هستی...تو...

چگونه...اینگونه در تو گم شدم؟؟....چگونه اینگونه از تو پر شدم؟؟؟....

من طعم تکیه گاه داشتن را نچشیده بودم...طعم شانه های تو... نهایت امنیت بود...و چشمانت آبی بود عمیق ...و سکوتت....و سکوتت.....می پیچید در تارو پود من...آرام...سبک...بدون آنکه بدانم...

 من شرماگین بودم...همه اش میدزدیم نگاهم را که تمنا داشت غرق شدن را در آن آبیه خالص را...همه اش لبانم را می فشردم سخت...و زندانی می ساختم تاریک برای زبانم..که مبادا تمنای درونم را آتش جانم را بیرون بریزد....اما...امان از چشمانم..امان از چشمانم .....امان از چشمانم....و دستانم چه زود یتیم شدند...هفته هاست عزادارند... 

زندگیه دیگه...باید کردش!!


زندگی همینه دیگه، مثل قمارخونه می مونه.می بری، می بازی .
ولی آخرش همیشه قمارخونه س که برنده نهائیه و این معنی اش این نیست که به تو خوش نگذشته.


وودی آلن

پ.ن خیلی بعد از نوشت : من قبلا گفته بودم تصویر سازیم خیلی قویه؟؟؟...مطمینم گفته بودم!!!...آره داشتم میگفتم تصویر سازیم خیلی قویه عکسایی هم که واسه مطالبم انتخاب میکنم یه جورایی همون مطلبو میگن...مثلا اگه من موضوع این مطلب و بخونم شاید یادم نیاد که اون پست در مورد چی بوده ولی اگه عکسشو ببینم به احتمال زیاد  یادم میاد...یه همچین آدمی خاصی هستم من :) برا این متنه می خواستم عکس بزارم هی تو آرشیوم گشتم همش هی دلم می خواست اینو بزارم ...ربطشم نمی فهمیدم...الان فهمیدم :)...یعنی اینکه بعضی وقتا باید همینطوری کو.ن.تو.بکنی به زندگی و هر اونچه که داره سرت میاره و راه خودتو بری :)