دم...حبس دم...بازدم...دم...حبس دم...بازدم...

دم بگیرید، خداوند به شما نزدیک می شود
دم را نگه دارید ، خداوند با شما می ماند
بازدم کنید ، شما به خداوند نزدیک می شوید
بازدم را نگه دارید، تسلیم خداوند شوید

آگاهی

آگاهی طیفیست از نورها...یا شاید هم صداها...
مثلِ رنگین کمانی که یک روز در زردش غوطه وری فردا روز بنفشش را...
 آگاهی نه شادی است و نه غم..نه مهربانی است و نه خشم...فقط بودن است...
 بودنی محض با ایمانِ به نبودن و نیست شدن...حضورِ کامل است...
شنا در امواجِ زلالِ زندگی است...و عبورِ خودآگاه و ناخودآگاهِ هر آنچه که از زندگی سرچشمه دارد...
آگاهی بودنِ محض است و این بودنِ محض را شدنی نیاز است آرام و عمیق

ادامه مطلب :)
ادامه نوشته

بهترین سال زندگی شما-2

دومین کتابی که دست گرفتم اینه...خیلی نوشته های دبی فورد رو دوست دارم همشون یه پیام مشترک دارن...بازگشت به درون مواجه با هرچه که اون تو هست پذیرش.. آگاه شدن بهشون و تمرین تمرین تمرین تمرین تا این آگاهی در لحظه لحظه زندگی به صورت سیال در بیاد....ببخشید دبی جون اگر جایی چیزی رو اشتباه گرفتم و اصلا منظور تو اینا نبوده ولی خب دریافت من این بوده...

تعجب نوشتِ خیلی بعد از نوشت: پست قبلی تورا سپاس و اولین بار همون روزی گذاشتم که بوشهر زلزله اومد یعنی فردای زلزله.. من فرداش فهمیدم یعنی فردا صبحش ...پستم و صبح گذاشتم بعد که فهمیدم روز قبلش زلزله داشتیم برداشتمش..تا دیروز دوباره گذاشتمش دیروزم هم زلزله داشتیم!!!! و باز من امروز صبح فهمیدم!!!!...من تو چیزایی که چیزی ازشون سر در نمیارم باهاش کل کل نمی کنم بزار اون کار خودش و بکنه منم کار خودم و والا...ولی کلا که تو را سپاس بعضی وقتا یه کارایی میکنی تا آخر دنیام کسی سر از کارت درنمیاره .. والا بخدا.

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

تو را سپاس

عظمتت را شکر...مهربانیت را شکر...سلامتی را شکر...کاشانه را شکر...آسمان زیبای شبت را شکر...خورشید گرما بخش صبحت را شکر...طلوع را شکر...غروب را شکر...باران رحمتت را شکر...بازی باد و گرده ها را شکر...پیامبران چوبی و سبز و خاموش زمینت را شکر...مادر, زمین را شکر...پدر, آسمان را شکر...خانواده را شکر...دوستان را شکر...اکسیژن هوایت را شکر...آب روان جویبارها را شکر...قوتِ امروز را شکر...اندیشه را شکر...بودن را شکر...شدن را شکر...زیستن را شکر...عشق را شکر...رنگها را شکر...مادر را شکر...توان حرکت را شکر...عزت انسان بودن را شکر...فرشته های نگاهبانت را شکر...تکلم را شکر...احساس را شکر...

انرژی جاریِ عشقت را شکر

ادامه نوشته

بزن باران

باران که می بارد دلم پر می کشد سمتِ خوبیها

با ولع اکسیژن پاک خدا را نفس می کشم

پرانا درونم جریان می یابد

باران که میبارد اپیدمیه شادابی و بخشندگیِ بی منتش را با خود می آورد

باران که میبارد دوست دارم پوست تنم به استقبالش برود

به استقبال وجود خدایی و مقدسش

اختصاصیه من که پر شدم از یه حس شیرین

این دنیا دنیای کاملیه...هر کاری کنی به شکلی برتر و بالاتر بهت برمیگیرده

خیلی خیلی حس خوبی دارم...حس مفید بودن...حس اینکه یه کاری کردم که شاید خیلیا از رفت و آمد راحت شدن...و حس اینکه یکی از موسسات بدون اینکه وظیفه یا چمیدونم کوچکترین چمداشتی  و انتظاری داشته باشم چطور با محبت اومد پیشم و هدیه ای رو برام آورد که پر شدم از غرور و سپاس و یه حس شیرین..

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

بند بند تنم..

کششها را یکا یک تجربه میکنم

بندهایِ تنم, ماهیچه ها, استخوانها, مفاصلم

با سپاسی عمیق باز میشوند, انرژیِ عشق میانشان جاری میشود

چقدر فضا..!!!

فضاهای خالی که در پستوهایِ ذهنِ بازیگوشم پنهان شده بود

می شناسمشان, دست محبتم را برسرشان میکشم, سپاس میگوبم آگاهی بهشان را,

سر بسوی انرژیِ مطلق

جریان همیشگیِ انرژیِ عشقش را در بند بند تنم تمنا میکنم

گاهي گمان نمي كني ولی!!!...

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

 گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود


برای ساندیا

حس خیلی خوبیه وقتی تو عمل ببینی یه نفری هنوز تو فکر سوالایی که ازش پرسیدی و آگاهانه یا ناآگاهانه وقتی به چیزی میرسه که میتونه کمک کنه یاد تو میافته..

مرسی ساندیای عزیزم

چه سخت می خواهمت

من بلند می شوم به اعتبارِ دستانِ تو

راهی می شوم به اعتمادِ لبخندِ تو

میخندم , پایکوبی میکنم , اشک میریزم , ضجه میکنم

یافتنت را , بودنمان را , فاصله را , روزهایِ گذشته بی تو بودن را

و تو تماشا میکنی

و من چه سخت می خواهمت

شلاقها, فریادها

زمانی که گذشته شلاقهایش را محکم بر تنه نحیفت فرو می آورد

و با بی رحمی نمیخواهدماندنی برای اکنونت به جا بگذارد

زمانی که خواسته هایِ درونِ نطفه فریاد میکنند و ترسی عمیق از نزاییدنشان تمامی وجودت را احاطه میکند

که لحظه لحظه هایت را بدونِ لبخندِ زندگی میگذرانی

آن هنگام فقط نظاره گر باش

آرام بدونِ کلامی و پذیرایِ دردِ شلاقها و فریادها

آنگاه خواهی دید الهه ای را که با غرور از دورونت سر بلند میکند

و تو قهرمانِ خودت خواهی شد

راز سایه-1

راز سایه دبی فورد...قبلنم در مورد این کتاب نوشتم...برای بار سوم خوندمش...و می تونم بگم بعد از سه بار خوندن تازه فهمیدمش:)...پیشنهاد میکنم بخونیدش...اونم چندین بار چون از اون کتابایی که آدم در مقابل خوندش یه جور مقاومت حس میکنه البته شاید من اینطور بودم...دریافتی که من از این کتاب داشتم این بود که...همه ما یک داستان داریم...که این داستان به صورت ناخودآگاه یک پیغام رو به ما میده..و اون پیغامها باعث درجا زدنهای ما هست یعتی یه جورایی توجیه درجا زدنهامون...خیلی از ماها برای  مواجه نشدن با اون بخش زجر کشیده و دردناک وجودمون این پیغامها رو مدام و مدام تکرار میکنیم ...همیشه تو این سیاهی که واسه خودمون ساختیم دست و پا میزنیم و غوطه وریم...دبی فورد میگه باید با این بخش مواجه بشیم...بپذیزیمش...درسی رو که باید ازش بگیریم بگیریم...و آگاه باشیم یه زمانهایی که این بخش میاد و کنترل امور رو بدست میگیره...ما فکر میکنیم که محکومیم به بودن در این داستان ولی با شناخت و پذیرش می فهمیم که ما فراتر از این سایه هستیم...


ادامه مطلب
ادامه نوشته

چه کم گوی شده ام

چه کم گوی شده ام

این روزهایم کلام در درونم خوب می ماند و گاهی حل می شود

و گاهی جاری

چه کم گوی شده ایم این روزها

که می دانیم کلام در این یکی شدن به کار نمی آید

که می دانیم کلام به احترام تقدس آنچه بین ما جاری است سکوت کرده

طعم لبت

هردفعه که یه تیکه از موم پر عسل و میذارم تو دهنم...فکر میکنم به زنبورای عسل...کیسه هایی که تو پاهاشونه..به گلها...به شهدشون...به ملکه زنبورها....به خورشید مهربون...به هنر...به ظرافت...به زیبایی..به این همه بخشندگی..به مهربانی...به شکوه

...به خالق...

شکر عظمتت را شکر

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

بهترینهایم

آن هنگام که چهره شاداب مرا به زیبایی جوانی تو تشبیه میکنند و چشمان زیبایت پر می شود از غروری زیبا

آن هنگام که صدایمان را مکرر با هم اشتباه میگیرند و من پر می شوم از شادی چرا که صدای تو زیباترین صوتی است که تا به حال شنیده ام

آن هنگام که با تو درد دل میکنم و تو آرام و صبور..مثل همیشه..گوش میدهی

بدان که تنها کلمه ای از دهانت آبی است بر روی تمامی آتش دنیا

آرامشی است در این شلوغی


یودن...عاشقانه بودن

مثل درخت که شکوفه میزند..در دستانت شکوفه کردم

مثل رود که جاری میشود..در تنم جاری شدی

مثل آسمان که میبارد..من قطره قطره شدم

مثل خورشید که تبخیر میکند..مرا بالا بردی بالا بردی

مثل دعا که استجایت میشود..تو مرا تکرار کردی تکرار کردی


تو مرا برای خودم تکرار کردی


ادامه نوشته

شادا بهار...

            شادی هایت را بر صورت من بریز فروردین من !

            و اضافه هایش را پست کن برای کسی که بهاری ندارد .

                                     شادا بهار,

        که دست مرا گرفته نمی دانم به کجا می برد.

                                     شادا من,

       که دست بهار را گرفته به خانه خود می برم.

مبارک شمایید

ایام می آیندتا از شما مبارک شوند.

پ.ن1: شمس لنگرودی

پ.ن2: شمس تبریزی