مرا تو بی سببی نیستی...

-نگاهت چه رنج عظیمی است

وقتی به یاد می آورد

چه حرفهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...

تمامی رنجت را پذیرایم

و تمامی حرفهای نگفته ات را از پنجره چشمانت می خوانم

چشمانی که خود نشا عشق را در آن پروراندم

نگاهت را از من ندزد چرا که

پس از یک نگاه تنها یک نگاه

سکوت و نور و سبزه است که جاری می شود

و تمامی کلمات و تمامی حرفها در بیان حرفهای نگفته مان

واژه واژه خورد می شوند

 روحت را لمس میکنم

این تن در انتظار نسیم دستانت بهار را چشم انتظار است

تا ترکیدن پوسته نازک شاخه های ترد بودن

از رویش شکوفه های باربری را زندگی کند.

پ.ن: بعضی وقتا زندگی می تونه یک مسیر خیلی عادی و معمولی داشته باشه...خیلی خیلی عادی...بعضی عشقا می تونه یه مسیر تکراری رو طی کنه به راحتی بدونه هیچ دردسری...ولی گاهی بعضی آدما دوس دارن داستانشون فرق داشته باشه پر از پستی و بلندی پر از اتفاقات نادر و جدید پر از نور پر از هیجان پر از زندگی پر از...اونا که سینما پارادیزو رو دیدن می فهمن که این یعنی چی...

از همون پست قاطیا....

خب الان ما چار چنگولی باز بین زمین و هواییم...بعد از خودمون هم حرسمون گرفت...پگاه بی تربیت که دستاش و طبق معمول پشت سرش قایم کرده بعد ریز میخنده با بدجنسیا...ناقلا باز سرم کلا گذاشت...باز هر غلطی دلش خواست کرد و حالا داره به ما میخنده....بچه پررو تا حالا ادب نشدی بعد از اینم ادب نمیشی...این یکی خرس گنده هم که افسارش و داد دست این بچه که دیگه هیچی نباید بش گفت...بعد الان کلی فکرای الکیه پیچ در پیچه هی تو اون مخیله ما تاب میخوره...

Sorry I  Can not Choose Joy Today

پ.ن: بعضیا حرف زدن واسشون سخته...یعنی به طرز وحشیانه ای درونگرا هستن.... نفوذ به درونش سخته...خب من یکی از همونام...مثلا قرار باشه واسه یکی درددل کنم که همون تف سربالاس ...میشینم بدون اینکه حرف بزنم زار میزنم...بعد طرف کلی میزنه تو ملاج خودش که چی شده خب حرف بزن...بعد نمیفهمه این گریه ها همون حرفاستا...بعد گریههامون و که زدیم یعنی کردیم...بعد خوب میشیم انگار نشستیم کلی فک زدیم....بخدا...یعنی الان می فهمما یعنی باورم شده که اینطوریم ...مشاورمم بهم گفت تو سخت حرف میزنی ...ای خداااااااا این حرفا از بس موند این تو کپک زد یا خودت یه جوری Shift+Delete کن یا نمیدونم دیگه...بعد بعضی وقتا ما حسودیمون میشه به کسایی که خیلی راحت و با جزییات همه چیزشون و میگن ...یه جوری خودشون و تخلیه میکنن بعد ما اینطور...چی بگم والا...بقول همونیکه داریم دقش میدیم با این پنهون کاریمون...عزیزم هروقت چیزی خواستی بگو دودورودودو...تا من بفهمم اینقده من و آره نکنی با این پنهونکاریهات ...خب چیکار کنممممم هرکسی یه طوریه...مامانم همنطوریه منم اینطوریم...ای خدا بعضی وقتا کفرم میگیره از این رفتارم...اینقده نگهشون میدارم که میشه یه کوه آتشفشان...شاید دلیلش اینه که واسه انتخاب کسایی که می خوام باشون صمیمی بشم و به حریمم راشون بدم زیادی سختگیرانه عمل میکنم شاید زیادی سخت اعتماد میکنم شاید زیادی Selection ام سختگیرانس چارچوبام زیادی بستس ...نمیدونم...هرچی هست که بعضی وقتا دوس دارم داد بزنم ولی نی می تونم ..

پ.ن: میگن عمر مفید یه برنامه نویس 5 ساله!!!خب من از پنج سال گذشتم...خودمم دارم احساس میکنم عمر مفیدش گذشته...گذشته نه اینکه نمی تونم کد بزنما نه...دیگه به اندازه کافی فسفر سوزوندم واسه کد زدن دوس دارم فقط تحلیل کنم...بخدا اگر یوگا نبود معلوم نبود تا حالا چی به سر مخم اومده بود ...به کی بگم خب..

پ.ن: آخیش الان بهتر تر ترم...هی اون عکسه پست قبلی رو میدیدم یه چی لجبازی میکرد که امروز Joy بی Joy ...

 

..Professional

تا حالا آدم پروفشنال دیدین...یعنی عاشق آدمای پروفشنالما  (منم که ظرفیت عشق ورزیم در حد خدا. هی فرط و فرط عاشق میشیم به هیچی هم رحم نمیکنیم از خیابون و گل و گیاه و پرنده بگیر تا همین مورد آخر پروفشنال)...حتی وقتی یه چیزیم ازشون می پرسی که بلد نیستن اونقدر حرفه ای جوابت و میدن که انگار عین جواب سوالت و گرفتی.......خب یه کلاس تخصصی برای ما گذاشتن با یه آدم خیلی حرفه ای ...یعنی یوگام و به خاطر این کلاسه کنسل کردم فک کن ...بعد از اونجا که ما تازه فهمیدیم چرا وقتی میریم یه چیزی یاد میگیریم اینقده سرخوشیم ...همش این چند روز سرخوش بودیما یعنی این لبخنده از رو لب ما نمیرفت فک کنم حراست یا ستاد امر به معروف و نهی از منکر اداره باز بخوادم چون سری پیشم بعد از یکی از همین کلاسا بود که کلی امر به معروف و نهی از منکرم کردن ....خود ویلیام تو کتاب تیوری انتخاب گفته یادگیری باعث شادی درونی میشه ...و هرکس این میزان شادیش بیشترتر باشه یعنی خیلی یادگیری تو زندگیش موثره و دوس داره.....البته نه یادگیری همه چیزا  چیزایی که دوس دارم...مثلا بعضی از حرکات یوگا...زبان.... اوراکل....تحلیل سیستم....و شنا  و خیلی چیزای دیگه...

پ.ن : خیلی خسته ام یعنی خیلیهااااا...از اون خستگیها و دردا که بعداز حرکات یوگا تو بعضی از ماهیچه هام که روشون کار کردم حس میکنم و میدونم که این دردای شیرین یعنی هی پگاه نگران نباش ما داریم تقویت میشیم.....تجربه کاریمون تو این چند سال این بود که کلا ۶ ماه از سال و برنامه ریزی میکنن ۶ ماه دوم و کار...ولی امسال خدای من !!! از همون اول سال ...کار...ماموریت...کلاس...کارررر...ماموریتتتت...کلاسسسسس....در راستای همون دولت الکترونیک و این حرفا.

پ.ن: هرکی بگه" ها ها ها شوخی میکنی درد بعد از یوگا؟؟؟؟...آخه یوگا هم شد کشتی؟؟؟" ...بره سرچ کنه تو بخش تصاویر گوگل Yoga poses...تازشم ما یکمم داریم سبک آینگر کار میکنیم همش آویزونیم از در و دیوار و طناب...

پ.ن: یکی از آرزوهام اینه که یه روزی یکی از همین پرفشنالا بشم ..

تیوری انتخاب-3

تو این کتاب کلی د رمورد مزایای افسردگی نوشته....یعنی خیلیها!!!...چون به نظر نویسنده افسردگی باعث میشه که ما خشممون رو کنترل کنیم...خب راستم میگه وقتی تو یه بحثی ناراحت میشیم معمولا حرف نمیزنیم داد قال راه نمیندازیم...محیط و ترک میکنیم یا گریه میکنیم و میریم تو مایه های لوس بازی و قهر (اینجا منظورم دقیقا خودم بود) بعد این چیزا باعث میشه بد دهنی نکنیم ...کتک کاری را نندازیم...داد نزنیم ...خب همون ناراحتی بهتره دیگه متشخصانه تره...نباید از افسردگی فرار کرد...نبایدم ازش ترسید...باید تا تهش رفت ته تهش تا به خرد افسردگی پی ببریم که این افسردگی چی می خواد بگه...

تو کلاسای یوگا البته کلاس قدیمیم( چون تو این کلاس جدید اینقد خم و راست میشیم و کش و قوس میایم که اصلا وقتی واسه افسردگی و حرف در موردش نمی مونه و چقدر خانومای این کلاس و بیشتر تر دوس دارم خانومای شاد...شوخ...مهربون (آره تو اون کلاس بودن خانومایی که افسردگی داشتن سالها قرص مصرف میکردن و همینطور زیاد بودن کسایی که ام اس داشتن..همیشه مربیمون میگفت شما افسرده نیستین شما بعضی وقتا رو مود نیستین همین...

یکبار یکجا خوندم دموکراسی از تو خیابون و تظاهرات و راهپیمایی شروع نمیشه ...دموکراسی باید از تو خونه ها شروع بشه از رابطه پدر و مادر و فرزند ...و این کتاب تیوری انتخاب بهترین شروع هست برای تغییر جهت از کنترل برونی به کنترل درونیات خودمون ...کتاب فوق العاده ای پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش

من تصمیم گرفتم اونطور که فکر میکنم درسته زندگی کنم...تصمیم گرفتم خیلی از  Row Data رو که از بیرون میگیرم مستقیم انتقال بدم به Recycle binام  RAM و HARD و CPU رو برای پردازش این Garbage Data مصرف نکنم...تصمیم گرفتم سرم گرم باشه بهDebug  کردنSource  خودم و به Source و قدرت CPU و پردازش بقیه کار ی نداشته باشم

پرنده عزیزم مرسی بابت معرفی این کتاب نمیدونی چقدر به این کتاب احتیاج داشتم...از اون کتابایی که چندین بار می خونمش...همیشه هرجا که زندگی کنم تو کتابخونم خواهد بود...وهروقت بازش میکنم یاد یه پرنده با بالای فیروزه ای می افتم ..

پ.ن: سایت نویسنده کتاب

پ.ن: لینک کتاب تو آدینه بوک

هرکی بگه من سرطان دارم خره گاوه منه ;)

خداییش به کجای من میاد سرطان بگیرم...نه خدا وکیلی اگه من سرطان میگرفتم که میشد جک سال...بعد این دکتره تو بدن ما توده پیدا میکنه...بعد یعنی خودمم مرده بودم از ترسا یعنی تو این دو  هفته دو بار خواب دیدم موهای خوشگلم از شیمی درمانی ریخته...اینقد غصه میخوردم ...بعد تازه من امروز فهمیدیم کسی که این توده ها رو داره ریسک سرطانش پایینه...بعد تازه هم فهمیدیم شوهر و بچه دار شدن هم ربطی به گرفتن یا نگرفتن سرطان هم نداره...و حالا دنبال انگیزه های اصلی تری هستم برای ازدواج :)....بعد تازه کلی الان زندگیم سبز شده....آخه تا ته اینکه اگر سرطان داشته باشم چطور میشه و اینا رو رفته بودم...

پ.ن:
- اگه من سرطان بگیرم بازم دوسم داری؟؟؟
---خیلی بیشتر
-چرا بیشتر؟چون دلت برام میسوزه؟؟
---برو گمشو...دیوونه...دلم واسه تو بسوزه!!


پ.ن: همیشه آرزو داشتم یه خواهر حالا اگر نه یه برادر بزرگتر از خودم داشته باشم ...یعنی همیشه ها...اینقده جای این خواهر یا برادر نداشته رو حس میکنم بعضی وقتا...

پ.ن: چند وقت پیش یه آدم...برگشت گفتش شما احتمال به سرطانت زیاده این رفت تو مغز من  تا دو سه هفته پیش واسه یکسری آزمایشات  رفتم و خب قضیه  وجود توده این حرفا و ختم به خیر شدنش.......واقعا آدم به هرچیزی فکر کنه باهاش مواجه میشه...من از همون موقع که این حرف و شنیدم ناخودآگاه بهش فکر میکردم و حقم بود این استرسا....حالا باز خوبه قدرت فکر منفی کمتر از فکر مثبته...والا بخدا

یعنی عمرنا!!

باور نمیکنم خالق نظم دانه های انار زندگی مرا بی نظم چیده باشد

پ.ن: تصمیم گرفتم هرچند وقت یبار یه پست ثابت بزارم یه چیزی که تو اون مرحله از زندگیم بد جور رفته تو مخم و به احتمال زیاد دارم باهاش کلنجار میرم یا به یقین رسیدم یا بهش نیاز دارم  ...حالا این چیز در قالب جمله یا شعر یا هرچیزی که خوندم یا دیدیمه و جملات اینا از خودم نیست معذرت منابع ذکر نمیشه چونکه من همه رو بی منبع تو گوشیم ذخیره کردم.

پ.ن: تصمیمم عوض شد پست ثابت و اینا نداریم...ولی جز همون گروه ثابتهاس یعنی چیزایی که ثابت شده به یه برنامه نویس یا داره میشه یا قراره که بشه!!!

وقتی همه چی قاطی پاتی میشه...

خب یه زمانی میبینی زندگی در جریانه و زلالیش روحت و به وجد میاره بعد یهویی انگار یه سنگی از بالا تالاپی میفته تو اون زلاله... موج موج که همه چی رو به تلاطم در میاره و اون زلاله میشه گل آلود...یادتون که نرفت دقیقا همه این اتفاقات وقتی میفته که همه چی آرومه و در جریان و من چقدر آرومم و آگاه ...

خب من کلا هرچیزی و بعد از 48 ساعت میگیرم یعنی تا 48 ساعت گرمم بعد یواش یواش حالیم میشه چی شده ...حالا شایدم این  دیر فهمیم تو ضمیر ناخودآگاهمه ...یه جور سیستم که واسه جلوگیری از اضطراب و این حرفا دیگه...ولی من کله خرابتر از این حرفام حوصله حاشیه و این چیزارم ندارم درست شیرجه میزنم وسطه وسطه واقعیت زندگی...والا بخدا

خب منتظر جواب دکترم ....یه آزمایش و خب دو تا جواب که یکیش می تونه من و واسه مدتها آروم کنه و اون یکی میشه یک شوک یک تغییر در زندگیم ....یعنی همین فعلا...

اون یکیش اینه که لپ تاپم سوخت...فک کن تو چه وضعیتی... تازه من از 86 این لاپولی رو دارم بعد از اونجا که ما دریچه قلبمون گشاده کل فایلهای این چندسال شامل کلیه پروژه ها ...درسهای دانشگاه...عکسها و فیلمها همینطور رو هاردش مونده بود بدونه هیچگونه بک آپی...حالا نگید آ مهندس تو دیگه چرا؟به من چه که از قدیم گفتن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره خو؟؟؟

بعد از اونور دندونمه که نمیدونیم امسال چند صد هزار تومن تو گلوش گیر کرده!!!

بعد از اونور کارای نرم افزار جدید و کارای عقب افتاده خودمون و بعد کلاسهای پی در پی وووووو...

خلاصه فعلا جواب اون دکتر از همه چی واسم در اولویت تر تره ...سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی بد جور ترسیدم حتی خوابشم دیدم ...دلم سوخت واسه موهام که کوتاشون کرده بودم البته کچل نبودما  ...کوتاشون کرده بودم پسرونه...

یعنی بعضی وقتا به همین سادگی زندگی آدم می یفته تو یه موج سینوسی...به همین راحتی..

پ.ن: امروز میرم خودم و پرت میکنم تو بغل عشقم (همون خیابونه) ...بعدم میرم یوگای شیدا..شاید حس و حالم برگرده...مطمینم که برمیگرده یوگای شیدا کلا انرژیم و زیرو رو میکنه...

تیوری انتخاب-2(تعارض)+ده کیارستمی+مانیا اکبری!!!!!

تو این کتاب تیوری انتخاب گفته که همه ما یک تصویر مطلوبی از خودمون و دنیای اطرافمون در ذهنمون داریم البته گفته دو تا داریم یک تصویر ایده آل و یک تصویر مطلوب ...حالا از اونجا که رسیدن به اون تصویر ایده آل خیلی سخته ما رضایت میدیم به همان تصویر مطلوب...تصویر مطلوبی که ما از خودمون و دنیا و آدمای اطرافمون داریم...تو این تصویر مطلوب روابط دلخواهمون هم داریم و زمانی ما احساس ناراحتی و ناشادی داریم که تصویر مطلوبی که داریم در دنیای واقعی وجود نداره حالا هرچی این دو تا یعنی تصویر مطلوب و آنچه که در دنیای واقعی هست تفاوت بیشتری با هم  داشته باشه با ناراحت تر تر هستیم....

حالا بعضی وقتا ما دو تا تصویر در ذهنمون داریم که در این حالت دچار تعارض هستیم...باید یکی از این تصاویر رو کنار بزاریم و تلاش زندگیمون رو بزاریم برای رسیدن به اون یکی ولی همین هم باعث میشه تا آخر عمر تو کف اون یکی تصویر باشیم که کنار گذاشتیمش ...یک راه حل تو این مواقع ایجاد یک تصویر دیگس ...و برداشتن حواس و انرژی از اون دو تصویر و تلاش برای رسیدن به تصویر سوم....

نمیدونم فیلم "ده " کیارستمی رو دیدید یا نه...شاهکاریه حتما ببینید (در مورد زن در جامعه ایران هست )هنرپیشه این فیلم خانم مانیا اکبری  هستن که البته سرطان گرفتن و خودشون کارگردانی هم میکنن...خانمی پر از انرژی پر از زندگی...مصاحبه ای از ایشون خوندم که این تعارض رو به شیواترین شکل بیان میکنه اینجا میذارمش...خودتون بخونید و قضاوت کنید...

"زنهای امروزی بیشترشان امیزه مبهمی اند از کارو فعالیت و از غریزه واقعی زن بودنشان جدا شده اند و یکی از بحرانهای زنها همین است. شاید زیبا باشد که زنها به خودشان دروغ نگویند . ما اصولا با حجمی از دروغ و توهم مواجهیم و بار دروغ زنها بیش تر از مردهاست.یک جدالی بوجود آمده برای اینکه زنها میخواهند باشند بیش تر از آنچه که هستند در حالی که نمیدانند خیلی کافی اند.

احساس رضایت از زن بودن را نه از خانواده گرفته اند نه از اجتماع و دارند برای چیزی تلاش می کنند که نمی دانم چیست!!حقوق, فرهنگ, سنت, مذهب ... واژه های عجیبی است که در فضا پرتاب می شود که ریشه اش یک گم گشتگی از غریزه و فطرت زن است. این همه مبازه نمی خواهد تنها یک سازش و تسلیم میخواهد در برابر زن بودن.

پ.ن: فیلم ده کیارستمی یادتون نره.

پ.ن: من فک میکنم این تعارض رو به شکل شدیدی دارم.

پ.ن: میگم من خیلی قاطی مینویسم؟؟؟تیوری انتخاب و مانیا اکبری و زن  و ده کیارستمی!!!!نیمی دونم!!!

تیوری انتخاب-1

یک کتابی که خیلی خیلی مفید بوده برام و اینروزها و دارم کلمه به کلمش و میخورم کتاب تیوری انتخابه از ویلیام گلاسر ...اول بگم که مرسی پرنده جونم این کتاب و بهم معرفی کردی...دوس داشتم یکم در موردش بنویسم اون چیزی که درک کردم...تو این کتاب میگه که تنها چیزی که ما میتونیم اون رو کنترل کنیم خودمونیم و خودمون و نمی تونیم هیچ کنترلی روی خیلی از اتفاقات و مخصوصا رفتارهای آدمای اطرافمون داشته باشیم...خب یکم که منطقی که فکر کنی میبینی درست میگه...در نتیجه بهتره این کنترل بیرونی رو که با شدت و ضعف تو وجود هممون هست  رو تغییر جهت بدیم به سمت کنترل خودمون...درک و کنترل درونیات خودمون

برید ادامه مطلب...

ادامه نوشته

چقدر وحشتناکه!!!

همه میدونن حس دوست داشتن  چقد خوبه که چقد آدم و به خدا نزدیک میکنه...چقد دوست داشتن انواع هورمونهایی رو که واسه زندگی نیازه تو بدن آزاد میکنه..چقدر همه چی به چشت زیبا میاد...چقدر دوست داری نماز بخونی راز و نیاز کنی ...چقد دوست داری بقیه رو هم دوست داشته باشی...چقد اون لحظه که اسمش میفته رو گوشی داغه انگار یه چی گروپی تو دلت میفته پایین...وقتی میبینیش رنگ صورتت عوض میشه...صدات آروم میشه واسه اینکه بت نزدیکه تو دلته ...چقد دوس داری تو چشاش غرق بشی...تو آغوشش خورد بشی...چقدر.....

چیکار کردی با من لعنتی که تا میام از اینور مرز بی تفاوتی رد بشم و برم غوطه ور بشم تو دوست داشتن و دوست داشته شدن...تمام تنم و استرس میگیره...وجودم از عشق لبریز شده...این ترس لعنتی که به جونم ریختی  دست از سرم بر نمیداره...

 

پ.ن: پگاه به سبک یوگا خودش و در آغوش گرفته ...پگاه ده ساله که خودش خودش و در آغوش میگیره...پگاه عادت نداره داد بزنه...حرفای تو دلش اینقد می مونن که کپک میزنن...بعد مجبور میشه اونا رو بالا بیاره ..از بس همه چی رو غر و قاطی بالا میاره بازم هیشکی نمی فهمه حرفش چی بوده...پگاه کلی ساله با یه بغض زندگی میکنه..اینجا اولین جایی که داره بغضش و داد میزنه...داد که نه...تو وبلاگ خودش داره یه پی نوشت  میذاره...پگاه حتی داد زدنم بلد نیست..تا میاد داد بزنه..کله بدنش شروع میکنه به لرزیدن صداش میلرزه اینقدر قابل ترحم میشه که ترجیح میده بره و گم بشه تو دستشویی...

پ.ن: میبینی کل داد زدنش همینه...همشم هارت و پورت الکی

پ.ن: ولی هیشکی مثه پگاه نمی تونه گریه کنه...اصلا خدا دو تا چشم درشت سیاه بش داده واسه همین..رکورداریه واسه خودش تو اشک ریختن...ازنوادری هم هست که وسط اشک و فین و زاری می تونه با صدای بلند قهقهه بزنه...وصیتم کرده رو سنگ قبرش بنویسن"پاک بود چشمان او که دایما از اشک شسته بود"

پ.ن: این حرفا ربطی به پریود مغزی و غیر مغزی نداشت.خواستیم داد بزنیم بلکه رها شیم.

نروی با جای پاهای کثیف

یه زمانی از رو خریت...حماقت...بچگی...سادگی...شل مغزی...یا هر توجیح مزخرف دیگه ای تو این دست یه کسایی و راه میدی تو زندگیت...که جای پاهای بزرگ کثیفشون رو اعصاب و روح و روانت ...می مونه ..با هیچ معجون و مایع و ماده شستشویی هم پاک نمیشه...از بس نجسه..از بس کثیفه...مثل جای پا رو سیمانی می مونه که تر بوده و الان سفت ترین سیمان دنیا شده...جای پا هم که پاک بشه یا بکوبی دوباره اعصاب و بسازی بوی گندش همینطور می مونه...بعد وقتی یه نفر دیگه پیدا میشه یه کاری میکنه عمد یا غیر عمدی...تمام اون گامهایی که اون آدم  اولی رو اعصابت رفته مثل یه فیلم مستند جلوت نمایش داده میشه...بعد یواش یواش بدنت منقبض میشه...دستات مشت میشه...همینطور که مثل یه جنین کوچولو تو رختخوابت جمع شدی خودت و سرگرم میکنی با هزارتا کاری که آدم بزرگه توت داره برات میشماره ...با لحن حق به جانب لیست و واست میخونه"خب بلند شو امروز باید کتابای اداره رو تمام کنی"...بعد زیر چشمی یه نیگا بت میندازه که مطمین بشه گریه نمیکنی ...بعد با لحن آهنگ دارش تو سرت میکوبونه که "دیدی کوچولو همه یه جورن"...بعد تو جمع تر میشی می خوای بکوبی تو ملاجش که اونموقع که اون آدم اولی داشت با پاهای کثیف گنده بوگندوش رو روح و روان من راه میرفت تو کجا بودی....ولی تو اینکارو نمیکنی حتی آدم اولی رو هم نفرین نمیکنی بلند میشی مثل یه آدم بزرگ کتابای اداره رو جلوت پهن میکنی....ولی هنوز بدنت منقبضه اجزای درونی بدنت منقبضه...سالهاست که منقبضه...رها نمیشه...مثل همون جنین کوچولوی جمع شده منقبضه...

پاهای کثیفی دارم که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم

پاهایی کثیف

کثیف به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد

اما عزیزم میدانی چیزی کم خواهی داشت بدون پاهای کثیف من

پ.ن: پاهای یه برنامه نویس خیلی کوچیکه خیلی ...اونقدر که ازش دعوت شد تو فیلمه سیندرلا جای پای سیندرلا بازی کن...سیندرلا کفرش گرفت چون کفشه تو پای یه برنامه نویس راحت تر میرفت تا خود سیندرلا...پاهاش اینقدر کوچیکه که وقتی می خواد کفش بخره اونم از نوع خانمی و تق تقیش اشکش در میاد...این پاها جاش رو نرو هیشکی نمی مونه...اینقدرم که سبک را میره بیشتر انگار بین پاش و زمین یه چند میلیمتری فاصله هست یه چند تا همش ...

پ.ن: یکی از خانمهای اداره امروز عقد کرد...خانم نازنین پنجاه ساله ای که دیابت شدید داره و جانباز جنگی هم هست...همیشه تو حرفاش میگفت شوهر من شهید شده....یعنی زندگی همینقدر ت.......

پ.ن: اون شعرای وسط ماله عمو شبلیه.

یعنی از خودم حرصم گرفته ها...بدددد

دیدی یه کاری گردنته بعد واستم مهمه ...خیلی مهم...تو مایه های یه چیز سرنوشت ساز ...بعد خدا نکنه بهت بگن مثلا یک ماه وقت داری...بعد اگه این یک ماه ۳۰ روز باشه ۲۹ روزش هی میگی کار دارم سرم شلوغه...خیلی سرم شلوغه...بعد شنات و کنسل میکنی که می دونی اینسری بری مربیت از حرص جفت پا میاد تو صورتت یا اگرم نیاد تو اون استخر جلو ملت دو تا تن لشه بلند حوالت میکنه....خلاصه که ۲۹ روز سنگینی اون کار و رو کولت میگیری عینهو بلانسبت  بلانسب روم به دیفال یه چارپای معروفی با اون سنگینی را میری ..می خوابی ...غذا می خوری...و همه کاری میکنی بغیر همون کار مهمه... بعد روز ۲۹ام  دقیقا روز ۲۹ که میشه ما تحت مبارک و جمع و جور میکنی "ام پی ۳ "میشینی کارت و انجام میدی...بعدشم...آخیششششش چه سبک شدم...نه جدی دیدی؟؟؟؟

نمیدونم دلیل این روانیه تو مایه های مازوخیسم و اینا..فرهنگیه همون جهان سوم و اینا...فیزیکیه تو مایه های گشادیه دریچه قلب ....چیه؟؟ می خوام مداوا شم..

پ.ن: اصلا تقصیر اونه که میگه یک ماه وقت داری اگه جدی بگه جوری که باورم بشه و حساب ببرم دو هفته بیشتر وقت نداری خداییش این همه فشار بهم نمی یومد نهایتش روز ۱۳ ام جمع وجورش میکردم والا بخدا...

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

شمع و عود و محمد نوری(دوست دارم یه دس از آسمون بیاد ....)..چایی سبزو دفتر یادداشت روزانم و محمد نوری(بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش....) زمزمه باد تو برگای چنار بلند بیرون و محمد نوری (نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بزاره؟؟؟)...باد که با ناز میزنه به پرده حریر پشت پنجره باز و از رو شیطنت یه نیشگون میگیره از دود عود و محمد توری (من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم) همه اتاق پر میشه از بوی باران جنگل محمد نوری(نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بزاره..)...من و موهای همیشه پریشون و جنگلیم و تمنای زدن تک تک تارها و محمد نوری (تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت...)........دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاس که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بزاره....پا روی دنیا بزاره....

 نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت
سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره

بی تو دنیا نمی ارزبه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

پ.ن: یه هفته ماموریت و کار و هنوز هم پس لرزه هاش هست....چقد دلم واسه خودم و تنهاییهام تنگ شده بود!!!چقد دلم تن تن واسه خودم تنگ میشه!!!

پ.ن: تو گردشایی که با گروهمون میریم یه خانومی هست که این شعر و با چنان احساسی می خونه که واسه هممون خاطره شده...همیشه هم قبلش میگه من صدا ندارم ولی از این آهنگ خیلی خاطره دارم...و واسه من هم خاطرش کرده...

پ.ن: مقالم پذیرفته شد ....خعلیییییییی خوشحالم..

پ.ن: یه هفته یوگا نرفتم...احساس میکنم همه بدنم داره بهم فحش میده اونم از نوع کافداره کشدارش...