نکنید..نکنید ...تو را به مقدساتتان نکنید....

سال نود تا یه حدی سال عجیبی بود واسه من ...با اینکه الانم آخراشه بازم پیش میاد اتفاقاتی که سرچشمش تو گذشته ها ی دوره  دوره ده سال پیشه... و نتیجه و نتیجه گیریش امسال...بقول یکی نتیجه گیری درمورد خیلی از اتفاقا ت زندگی تو دراز مدت نتیجه گیری درستیه...دراز مدت ده سال...دراز مدت ده سال جوانی...دراز مدت ده سال حرکت از جوانی و خامی به جوانی و پختگی...دنیای کوچیکیه...دنیای غریبیه ...و شدیدا اعتقاد دارم که تو این دنیای کوچیک و غریب هیچ چیز هیچ چیز اتفاقی نیست...حتی سلام من به گیس گلابتون...سلام من به مانی.. اومدن تو به صفحه "نوشته های یک برنامه نویس"....بقول پاسکال"خدا هیچوقت تاس نمی ندازه" ...

سال 90 خیلیها به زندگی من برگشتن...خیلیها که قدیمی بودن خیلیها که ده ساله پیش زخم زده بودن  ...زخم زده بودن رفته بودن و من نبخشیده بودمشون ...ناتوان بودم از این همه بخشش ...و جای زخماشون هر چند وقت یه بار سر باز میکرد و چرک و عفونت ازش میزد بیرون...چرک و عفونتی که یه مشت مگس و دور زخما و گوشتای گندیده جمع میکرد...چرک و عفونتی که بوی گند دردای کهنه رو تو ذهنم زنده میکرد....خیلیها برگشتن که یادگاریهای دردناکشون جایی برای حضور دوبارشون توزندگیم نذاشته بود....تصمیم گرفتم نبخشم ولی زخمام و مداوا کنم ...بخیشون بزنم....شاید جاشون بمونه...ولی حداقل اینه که دیگه سر باز نمیکنن...دیگه چرک و عفونت ندارن...

خیلیها وارد زندگیم شدن ... خیلیها که خیلی وقتا دلم میلرزه که نکنه ...دوستیمون دچار سانحه بشه...نکنه لایق این دوستی و رابطه نباشم...نکنه...نکنه...

خیلیها رو محکمتر تر گره زدم به زندگیم...که باشن...که بمونن...که تا همیشه باشن ...حتی اگه سالی یه بارمیبینمشون...حتی اگر تا الان ندیدمشون ....حتی اگر قراره هیچوقت نبینمشون...

بزرگ شدم ....پوست انداختم....

پ.ن : یعنی زاده نشده کسی بخواد این اعتقاد من و که "خدا هیچوقت تاس نمی ندازه "رو عوض کنه....یعنی اگه رو هیچی تعصب نداشته باشم که ندارم  رو این دارم و البته... رو یک چیز دیگه اون هم تاثیر مستقیم روزی حلاله . تو زندگیه

پ.ن : می خواستم اینجا بنویسم از دوستی هشت ساله یکی از دوستام با یکی از همدانشگاهیاش و دخالتهای مادر پسر برای سر نگرفتن وصلت و در نهایت اعتراف پسر بعد از هشت سال که نمی تونم کاری کنم و دارم میرم خواستگاری کس دیگه ای...که یهو جملات بالا اومد به ذهنم...بعدا در موردش می نویسم  که پشت تلفن می خندید و  میگفت پگاه دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم...میخوام سن بالا ازدواج کنم...و...و...و من با خنده و تعریف کردنهای انواع آشناییها و خواستگاریهای جالب انگیز و استثناییم که تنها از یه پسر ایرونی میشه انتظارش و داشت میخواستم بهش حالی کنم قربونت برم ..تنها نیستی می فهمم چی میگی...ولی تو ذهنم هشت سال تکرار میشد و تکرار میشد...این پسرو مادر چطوری جواب هشت سال احساسات, آبرو , جوونی و روان این دختر و میدن؟؟؟؟ موضوع این پست هم با توجه به همین مطلب انتخاب کرده بودم..

پ.ن : تازه می خواستم بنویسم از تجربیات جدیدم تو این سال و چیزهایی که جز اصول زندگیم شدن ..مثل ادامه ورزش...که مطمینم تو این شش سال اینقدر بهش معتاد شدم که نمی تونم بزارمش کنار...یا اعتیادم به خوردن یه لیوان چای سبز قبل از خواب ...ولی بازم نمی دونم چرا ذهنم رفت این سمت..اتفاقی نیست مطمینا..

پ. ن : بعضی آدما حضورشون تو زندگی آدم پنج دقیقس و تاثیرش یک عمر ...حواسمون باشه حواسمون باشه...حواسمون باشه ...تو زندگی بقیه چیکار میکنیم...حواسم باشه ..حواسم باشه...حواسم باشه..


سپاس بابت یک سال دیگه سالی که توش گناه بزرگی نکردم (البته از نظر خودم و با منطق خودم!!!)

امیدوارم سال جدید زندگیهامون مثل گل مرداب باشه ..که با تمام زشتیها و بدیهای دنیای اطرافش رشد میکنه و با سختی سرش و از اعماق سیاه و پوچ بالا میاره

شکوفه میکنه و گل هزار برگ میده.

الهی آمین

عیدی من به پوستم D:

امروز آخرین جلسه شنام بود....مربیم هم دیگه فهمیده بهم سخت بگیره میرم تا یک ماه دیگه پیدام نمیشه..آخه هرچی بش میگم بابا جان نمی کشم اینقده به من نگو طول برو باز میگه پگاه برو تو آب یه دوچرخه برو یه کرال برگرد...امروز فهمیدم ظرفیتم همش هشتا طوله ...بیشتر هشتا بشه میرم تو مایه های غرق شدنا این فیلما...زیادش میکنم ولی خب مهلت می خوام...تازه امروز یه حال اساسی هم به پوستم دادم ....به توصیه یکی از پیشکسوتهای شنا یه شیشه کوچیک آبلیمو با خودم بردم ...رفتم سنا بخار هی آبلیمو زدم به پوستم هی دراز کشیدم...تا میدیدم نمی تونم نفس بکشم آب سرد میزدم صورتم ...یکم می یومدم بیرون و  دوباره همین سیکل و تکرار میکردم ....سه بار شد ...وقتی اومدم بیرون ...مربیم بم گفت "تو چرا مربا شدی" از بس قرمز شده بودم...ولی کیف داد ...بعدم که اومدم خونه...با انواع روغن پوستم و چرب کردم و ماساژ دادم الان حس می کنم پوستم خر کیف شده و هی داره قربون صدقم میره از بس بهش حال دادم امروز...

مشاور یا فالگیر؟؟؟

-اینقده اوضام این مدت بهم ریخته بود که دارم میرم پیش مشاور.

--خوبه برو ..یکم که پول خرج کنی حالت خوب میشه :)

-مزخرف نگو...آدم بعضی وقت به یه ریکاوری نیاز داره تو هم برو خیلی خوبه.

--من میرم پیش فالگیر!!!!!!!!!!!

جامعه به فالگیرها نیازمند است؟؟!!

عارضه گشادی مزمن در حد سرطان سنگ کلیه مغزی

کلی با خودمان کلنجار میرویم که بیاییم و بنویسیم...هرچند خواننده ای نداریم و اگر هم داریم همه خاموشند و بی صدا ...تنها صدایی که از رد شدنشان می ماند همین کانتر پایین صفحه سمت راست است ..بله داشتیم می گفتیم اندر باب کلنجار رفتنهایمان با خودمان که بیاییم و بنویسیم این بیماری همه گیر اپیدمیه ملی مان نیمی گذاشت که نمی گذاشت ...تصمیم گرفتیم جهت حفظ بیماری و همچنین حفظ وبلاگمان از این به بعد کوتاه بنویسیم...

شازده کوچولو...

شازده کوچولو آروم نشسته بود...و با دستاش خاک باز ی میکرد ...سرش رو زانوهاش بوداصلا حواسش به هیچ جا و هیچ کس نبود....با انگشتای ظریفش رو خاک شکلای مختلف درس میکرد وزیر لب یه چیزایی میگفت...آروم..مبهم...انگار داشت گله میکرد....جمع شده بود تو خودش...صورتش خاکی بود و رد اشکاش رو صورت خاکیش معلوم بود...مثل دو تا رودخونه کویک رو صورتش جاری شده بود و الان خشک شده بودن...دوروبرش شلوغ بود...پر از صدا..پر از گردو خاک...پر از صدای آهن...صدای ماشینای بزرگ...صدای آدما که داد میزدن...ولی شازده کوچولو همونطور که تو خودش کز کرده بود نمی خواست اهمیت بده.....میخواست نشون بده که خیلی سرگرمه کار خودشه...ولی هربار با یه صدای بلند کل بدنش تکون میخورد... ولی باز به روی خودش نمی آورد و بیشتر میرفت تو خودش بیشتر و بیشتر...بیشتر کز میکرد تو خودش ...بیشتر زانوهاشو فشار میداد تو بغلش...بیشتر سرش و فرو میبرد تو لاکش...بیشتر جمع میشد....و ایتقد جمع شد و جمع شد و جمع شد تا یه نقطه کوچیک شد...فقط اون نقشایی که با انگشتای ظریفش رو خاک کشده بود مونده بود ...یهو یکی از اون آدم بزرگا نظرش جلب شد به نقشای روی خاک...نزدیک شد به اونا ....همونطور که ایستاده بود نقشا رو دید...طفلی شازده کوچولو اینقده تو خودش جمع شده بود که دیگه به چش نمی یومد....آدم گنده یکم خم شد....تا بلکه واضح تر ببینه...شازده کوچولو همونطور که کز کرده بود سرش و آورد بالا...با ترس و همون ردای اشک رو صورت خاکیش یه لبخند خشک زد و با یه صدای آروم که انگار از عمق وجودش می یومد بالا  و یکمم میلرزید گفت"آقا اینا کار منه" و باز یه لبخند خشک زد...صدای لرزونه ضعیفش تو صدای ماشینا و همهمه آدما گم شد....آدم گنده همونطور هاج و واج مونده بود خیره به نقشای خاکی ...بعد چند لحظه ایستاد و ابروهاش و به نشونه تعجب انداخت بالا و رفت...شازده کوچولو با نگاش رفتنش و دنبال کرد...و بیشتر بیشتر بیشتر کز کرد و رفت تو خودش...

...

Pain is Inevitable

Suffering is Optional


خشم پگاه...

الان کشفیدم که من یه خشم گنده اون تو دارم که داره میترکه از بس که اون تو جاش نمیشه...و تو پست قبلیم گفتم که چه کارهایی در پیش گرفتم که این خشم گنده یواش یواش بیاد بیرون و خدایی نکرده مارو بله....یکی دیگه از کارایی که کردم و دارم میکنم یه وبلاگ زدم که توش کلی بدو بیراه می نویسم به همین ....(این سه نقطه با اون سه نقطه ها فرق داشت این یه فحش کاف دار بود) آره یه مشت از این حرفا می نویسم به همونا که اذیتم کردن خیلی ..و خب اصلیهاشم همکارای....هستن...

اون وبلاگم مثل این وبلاگم زیاد خواننده نداره ولی خب می نویسم که خالی شم....من از سال ۷۶ اینا خاطراتم و می نوشتم هنوزم می نویسم ولی از اونجایی که بیشتر سرو کارم با کامپیوتر و اینجا دوستان خوبی پیدا کردم که می تونم ازشون یاد بگیرم یه سریهاش و اینجا می نویسم...و خب یه دلیل دیگشم از فرط گشادیه که تا برم دفترم و بیارم و خودکارو تو یه حالت خوب قرار بگیرم و دفتر و باز کنم ..اوههههههه...اینه که بین کارام تا میبینم خشم داره میزنه بیرون میام یه چی می نویسم واسش ...عزیزمه..

خلاصه که اینطوری ....می دونید به نظرم آدم باید با مشکلاتش روبرو بشه..با ترسهاش با غمهاش با کمبودها و عقده هاش ...اینکه همیشه بخوای نشون بدی همه چیز اوکی و خوب و مرتبه یه جایی یه روزی از پا در میاردت...خوب من نه اینکه همیشه بد باشم اکثر مواقع حال و حس خوبی ندارم ولی همون لحظاتی هم که شادم و قهقهم رفته آسمون هفتم اصل اصل حالم و یادم نمیره...می دونی آخه قبلنا تا اینطور میشدم بعد یه مهمونی دور همی چیزی شارژ می شدم تا چند وقت و باز دوباره همین حال برای همین زیاد جدیش نمی گرفتم ولی الان دیگه پروفشنال شدم و گول اون حالهای گذرا رو نمی خورم ...آقا من عاشق غما و غصه ها و عقده ها و کمبودهام شدم...اصلا می خوام قشنگ با افتخار رو کاغذ بنویسمشون و اینسری که مشاورم و دیدم با افتخار واسش بخونم تا بفهمه با چه آدم دگم...دیوونه ی...خلی طرفه....والا...من الان همینم که هستم....بقول یکی لجباز لجباز لجباز....منم گفتم خودتی خودتی خودتی...همونم که تو دلت گفتی همش خودتی...

این روزهای من...

نمی خوام غر بزنم نق بزنم...ولی به قول یکی از دوسام آدمی هستی که با واقعیات زندگی می کنی...خب این روزا خشمی که درونم بوده دیگه اون تو جاش نمیشه...یعنی زیادی بزرگ شده...و هر لحظه هر لحظه می خواد بزنه بیرون...از اونجایی که خیر سرم چندین ساله یوگا و انواع سبکهاش و کار کردم و در خلال این آموزشها مدام مدام به بحث اخلاقیاتم پرداخته ایم ما...و از آنجایی که تحصیلاتم هم داریم و جز زنان روشنفکر و تحصیلکرده و اجتماعی هم حساب میشیم ..باز هم خیر سرمون....سعی میکنم سعی میکنم خیلی "جنتل ومنی" این خشم و بریزم بیرون...تا بلکه یواش یواش دست از سرم برداره...اگه خدا بخواد البته...

خلاصه که این روزا روزای سختیه واسه من...این زمستونه لعنتی هم انگار نمی خواد بره....خب من حالم بده و این رو خودم هم پذیرفتم بقول یکی دیگه نباید از ناراحتی و غم فرار کرد باید باهاش مواجه شد تا به واقعیتش رسید و واقعیت و حقیقت انسان رو رها میکنه...

در وصف حال این چند روزم همین و بگم...که اکثر اوقات سکوتم...تو اداره که همه فهمیدن و خدا میدونه تو گرده هماییهاشون چیا که نمیگن...ولی مهم نیست بزار بگن....فقط آخر وقت که میشه یه دو کلمه باشون شوخی میکنم و میزنم بیرون از اونجا...و اینم اضافه کنم که به راحتی گریه میکنم مثل آب خوردن...اینقدر گریه میکنم که انگار سرم خالی میشه...یکم ترسیدم اگر این حال بمونه...ولی دیگه تلاشی نمیکنم تا تغییرش بدم می خوام کامل بیادش کامله کامل ببینم تهش چیه...

بعد از کار یکم پیاده روی میکنم...کنار رودخونه...تنهایی...و این روزا اینقدر تو خودمم که هیچ کس و نمیبینم....این پیاده روی حس خوبی بهم میده...از بس کلاس یوگامم نرفتم دوسام دیگه خسته شدن از زنگ زدن بهم که چرا نمیای...

و مدام دارم درون خودم کنکاش میکنم که منبع این خشم و غم چیه؟؟؟....یکی بهم گفت مبارک باشه که اینقده غم داری این یه نشونه خوبه...

ولی میدونی تو این حس و حال چی خیلی واسه آدم لذت بخشه اینه که یهو ایمیلتو باز میکنی تو اون همه ایمیل عمومی یهو یه ایمیل هست با موضوع"تقدیم به تو" بازش میکنی ...آره انگار یه تقدیمی خاص به تو با توضیح اینکه" يه موسيقي برات فرستادم كه شعرش رو رها اعتمادي گفته و بابك سعيدي خونده  پيشاپيش نوروز مبارك " نمی دونی که چقدر می چسبه در پاسخش می نویسم "با حس و سلیقه زیبایی شناسیتون آشنام حتما زیباست مرسی "...و یا اینکه دوستی که واسه خودش یه پا پروفسور بهت پیشنهاد یه همکاری رو میده و تو کیف میکنی.. از خوشحالی اشک تو چشام حلقه میزنه و با اون انگلیسی دست و پا شکسته جوابش میدم "آی دو نات نو هاو تو سی تنکس مای دیر"...خیلی میچسبه خیلی...

کتاب خودشناسی...موسیقی غصه دار...مشاوره وگپ زدن با دوستان جان....پیاده روی...شنا...و چسبیدن به یه پروژه جدید اداری و تلاش جدی برای تمام کردنش .....شده عکس العملهای من در مقابل این غم....و این روزهای زندگیم....

پ.ن :

-راستش من همیشه دختر شاد و پرانرژی بودم ...بقول یکی که همیشه بهم می گفت قربونت برم که وقتی میخندی چشاتم میخنده...همیشه خندون بودم و پر از انرژی و شیطنت...اینه که حال این روزام برای خودم و دوررو بریام غریبه...ولی دیگه ازش نیمی ترسم اینم یه ورژن از پگاه...بقولی یکی از دوستان داری پخته میشی خره...

- باز من رنگ عوض کردم...این و بیشتر تر دوس میدارم

- کاریکاتور خیلی زیباس خیلی دوسش داشتم به زحمت گذاشتمش اینجا...همراه یه شعر که یکی از دوستان جان واسم فرستاده

باز یه بغضی گلوم گرفته....

پشت این گریه خالی شدن نیست

همه درد دنیا یه شب درد من نیست

 

غم بصورت جامد!!!

نمیدونم تا الا ن تجربش و داشتین یا نه....اینکه توی دلتون به صورت یه جسم جامد حسش کنید...قشنگ حسش کنید....دقیقا می تونید دست بزارید و رو دلتون و جاش رو هم نشون بدین...بگید اینجاس...دقیقا همینجاس....واسه من ته ته ته دلم بود ....سرتا سر اون و گرفته بود ...کف دلم و پوشونده بود....یکم فکر کردم ببینم چیزی خوردم...چی خوردم ولی اونجا معدم نبود...همون ته ته دلم انگار ته نشین شده بود...

جالب بود واسم...حسش توی دلم...بصورت جامد...

جدایی...

نادر از سیمین جدا شد و ما خوشحال شدیم......این جدایی سر درازی داشت و ما خوشحال تر و خوشحال تر شدیم....جالبه تو مملکتی که تا ازدواج نکنی دینت کامل نمیشه و هر روز انواع و اقسام مهملات و در رابطه با ازدواج می شنویم از روز ازدواج...ازدواج آسان...ازدواج دایم...ازداوج موقت....فیلم جداییهامون اینقدر واقعی و ملموس میشه که میرسیم به اسکار!!!!!خود این هم میتونه یکی دیگه از نشونه های آخر الزمان باشه و نزدیکی وصال!!!!!

میشه گفت تقلا کردنامون برا ی وصال عین فیلم و جداشدنامون عین واقعیته....من کار ندارم دادن این جایزه ها به فرهادی و گروهش سیاسی بوده...هنری و فرهنگی بوده یا هرچیز دیگه ولی اینش واسم جالبه دقیقا دس گذاشتن رو چیزی که یه معضله تو جامعه ما و از اونجایی که ما به برکت وجود سایه مبارک جامعه ای شاد و بی معضلی هستیم این معضل هم مثل باقیه معضلات عدیدمون خاموش و مخفیه....

روابطی سطحی و زود گذر و جداییهایی عمیق و همیشگی ....بقول نیچه که میگه عشقهای شما دیوانگیهای کوتاهی است و ازدواجهای شما حماقتهایی طولانی برای پایان دادن به دیوانگیهایتان است... حتما اگر الان میبود اضافه میکرد و جداییهای شما شکستنهای پنهانی است برای پایان دادن به دیوانگیها ی کوتاه و حماقتهای طولانیتان....که ممکن به اسکار هم ختم بشه...

نمیگم عشق واقعی نداریم...رابطه عمیق نداریم....ولی فعلا جداییهامون که داره غوقا میکنه...

نمیگم جدایی همیشه بد ...ولی زیاد شده و وحشتناک هم زیاد شده...

نمیگم همه بچه های طلاق عقده ای و خدا نکرده کمبود دار بار می یان که دارم پسر هشت ساله دوستم و می بینم که از فرط محبت باد کرده و نمی دونه طفلی این همه محبت و چطور بالا بیاره..

ولی دارم میبینم خورد شدنهای بعد از جدایی رو برای دوستم که به ظاهر میخنده و شاده ولی اینقدر پر از کینه شده که پرده های سیاه خونشم نفرت درونش و فریاد میزنه...که بیتابه بچش زودتر از آب و گل در بیاد و بزاره بره ...کجا؟؟ نمیدونم....فقط بزاره و بره.....شاید اینطوری بتونه بگذره.....

بازم به اونایی که شجاع بودن و جداییهاشون و با صدای بلند اعلام کردن قبل اینکه بخواد پای نفر سومی به رابطه پوچ دو نفرشون باز بشه و بشه رابطه پوچ سه نفره....ااون سه نفره ها که روزی هزار بار تو فکرشون خیانت میکنن و آب باشه شناگرای خوبی هستن واسه عملی کردن فکرا و خیالات پورونوشون...اونایی که با مشتقاتی مثل ازدواج موقت توجیه خوبی گیر آوردن برای موندنهای کثیفشون ....

ازدواج از اون مقولاتیه که باید با دید دراز مدت بهش نگاه کرد....ثمرش و نتیجش در دراز مدت مشخص میشه اینکه انتخاب خوبی بوده یا نه .....زندگی با کیفیت بوده یا نه....جدیدا خیلی از روابط ما قبل اینکه ریشه بگیره به جدایی میرسه....و این میشه که این میشه...

مامانم میگه آدم نباید ازدواج کنه ازدواج کرد باید حفظش کنه....مادر من این حرف تویه که تموم کمبودها رو عشق کردی و ریختی به پای بچه هایی که میدونی دیر یا زود میرن....حرف من جوون دوره گذار چیه؟؟؟

پدرم میگه غریزه باروری رو خدا تو کوچکترین دونه گندم هم گذاشته چه برسه به ما که انسانیم...تو دلم گفتم پدر من این حرف تویه که مرد بودی و هنوز که هنوز به عشق بچه هایی که میدونی دیر یا زود ترکت میکنن صبح زود از خواب بلند میشی تا سی ساله دوم بعد از بازنشستگیت و کار کنی...حرف من جوونه این دوره چیه که حتی در مقابل خودمم اینقدر گذشت ندارم چه برسه به....

خلاصه که اینقدر که ما از جدایی نادر و سیمین خوشحال شدیم از ازدواجشون نشدیم...

- یادم روز ازدواج امسال یکی از همین روزنامه خارجی آماری از طلاق و جدایی در ایران داده بود و پیشنهاد کرده بود که بهتر نام این روز به روز طلاق تغییر پیدا کنه...

 

زندگی..

روزهایم را ورق میزنم و خنده ام میگیرد از جدی بودنهای اضافی...از حرصهای خالی...حسادتهای بی هیچ...تنفرهای سیاه ...

روزهایم را ورق میزنم و به دنیال طعم نابی از آنچه زندگی می نامندش...میگردم ..میگردم..میگردم..

زندگی شاید همین باشد فلانی..

روز مهندس

- طرف اومده اداره با اعتماد به نفس بالا و صدای بلند در حد فرکانس صدای موتور جت میگه "ببخشید خانم میشه این ژرون جدیدی برنامه رو به من بدید" به زور ماهیچه های فکم و نگه داشته بودم که نیشم باز نشه ها که دوباره با همون صدا گفت "این ژرون همون ژرونیه که رو سایت هم هست" دیگه طاقت نبیوردم بش گفتم "ورژن عزیزم ورژن" و برای اینکه خدای نکرده بش بر نخوره و ثابت کنیم که بنده حقیر خدمتگزار ملت هستیم سریع بش گفتم "بفرمایید بشینید" که دیدیم خودش از خنده ترکید.... حالا صدای همون موتور جت رو در حال ترکیدن تصور کنید.

- فلشش و که باز کردم تا ژرون جدید و واسش بریزم حدس بزنید اسم فلشش چی بود....جیگرش و ...اسمش جیگر طلا بود...به احتمال زیاد منشی یکی از این متخصصین قلب و دل و جیگر و قلوه بودش  ...:))

- بچه وسط خیابون گریه میکرد و جیغ میزد و مامان مامان میکرد فک کردم گم شده اومدم برم سمتش دیدم مامان ...خلش پشت سرش داره راه میاد و به ضجه زدنای بچش می خنده..زنیکه .......... همینه سال به سال کار روانشناسا بیشتر میگیره.الاغ(این الاغ و هم همونجا بش گفتم)

-انسانها دو گونه هستند یامهندس هستند یا آرزو دارند که مهندس بشوند...اینهم در بزرگداشت مقام  مهندسین ...واقعا من نمیخواستم مهندس بشم چیکاره می خواستم بشم؟؟؟؟خیلی به این موضوع فکر کردم ..شاید اونموقع بجا مهندس نرم افزار و فناوری اطلاعات میشدم مهندس معمار!!!! ...عاشق مهنس مشاور شدن هم هستم البته ...امیدوارم یه روز بشم...ولی اینروزا شدیدا تو این فکرم که دکترا رو تو یکی از شاخه های علوم اجتماعی مربوط به زنان ادامه بدم...البته به عنوان هابی :)