نکنید..نکنید ...تو را به مقدساتتان نکنید....
سال نود تا یه حدی سال عجیبی بود واسه من ...با اینکه الانم آخراشه بازم پیش میاد اتفاقاتی که سرچشمش تو گذشته ها ی دوره دوره ده سال پیشه... و نتیجه و نتیجه گیریش امسال...بقول یکی نتیجه گیری درمورد خیلی از اتفاقا ت زندگی تو دراز مدت نتیجه گیری درستیه...دراز مدت ده سال...دراز مدت ده سال جوانی...دراز مدت ده سال حرکت از جوانی و خامی به جوانی و پختگی...دنیای کوچیکیه...دنیای غریبیه ...و شدیدا اعتقاد دارم که تو این دنیای کوچیک و غریب هیچ چیز هیچ چیز اتفاقی نیست...حتی سلام من به گیس گلابتون...سلام من به مانی.. اومدن تو به صفحه "نوشته های یک برنامه نویس"....بقول پاسکال"خدا هیچوقت تاس نمی ندازه" ...
سال 90 خیلیها به زندگی من برگشتن...خیلیها که قدیمی بودن خیلیها که ده ساله پیش زخم زده بودن ...زخم زده بودن رفته بودن و من نبخشیده بودمشون ...ناتوان بودم از این همه بخشش ...و جای زخماشون هر چند وقت یه بار سر باز میکرد و چرک و عفونت ازش میزد بیرون...چرک و عفونتی که یه مشت مگس و دور زخما و گوشتای گندیده جمع میکرد...چرک و عفونتی که بوی گند دردای کهنه رو تو ذهنم زنده میکرد....خیلیها برگشتن که یادگاریهای دردناکشون جایی برای حضور دوبارشون توزندگیم نذاشته بود....تصمیم گرفتم نبخشم ولی زخمام و مداوا کنم ...بخیشون بزنم....شاید جاشون بمونه...ولی حداقل اینه که دیگه سر باز نمیکنن...دیگه چرک و عفونت ندارن...
خیلیها وارد زندگیم شدن ... خیلیها که خیلی وقتا دلم میلرزه که نکنه ...دوستیمون دچار سانحه بشه...نکنه لایق این دوستی و رابطه نباشم...نکنه...نکنه...
خیلیها رو محکمتر تر گره زدم به زندگیم...که باشن...که بمونن...که تا همیشه باشن ...حتی اگه سالی یه بارمیبینمشون...حتی اگر تا الان ندیدمشون ....حتی اگر قراره هیچوقت نبینمشون...
بزرگ شدم ....پوست انداختم....
پ.ن : یعنی زاده نشده کسی بخواد این اعتقاد من و که "خدا هیچوقت تاس نمی ندازه "رو عوض کنه....یعنی اگه رو هیچی تعصب نداشته باشم که ندارم رو این دارم و البته... رو یک چیز دیگه اون هم تاثیر مستقیم روزی حلاله . تو زندگیه
پ.ن : می خواستم اینجا بنویسم از دوستی هشت ساله یکی از دوستام با یکی از همدانشگاهیاش و دخالتهای مادر پسر برای سر نگرفتن وصلت و در نهایت اعتراف پسر بعد از هشت سال که نمی تونم کاری کنم و دارم میرم خواستگاری کس دیگه ای...که یهو جملات بالا اومد به ذهنم...بعدا در موردش می نویسم که پشت تلفن می خندید و میگفت پگاه دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم...میخوام سن بالا ازدواج کنم...و...و...و من با خنده و تعریف کردنهای انواع آشناییها و خواستگاریهای جالب انگیز و استثناییم که تنها از یه پسر ایرونی میشه انتظارش و داشت میخواستم بهش حالی کنم قربونت برم ..تنها نیستی می فهمم چی میگی...ولی تو ذهنم هشت سال تکرار میشد و تکرار میشد...این پسرو مادر چطوری جواب هشت سال احساسات, آبرو , جوونی و روان این دختر و میدن؟؟؟؟ موضوع این پست هم با توجه به همین مطلب انتخاب کرده بودم..
پ.ن : تازه می خواستم بنویسم از تجربیات جدیدم تو این سال و چیزهایی که جز اصول زندگیم شدن ..مثل ادامه ورزش...که مطمینم تو این شش سال اینقدر بهش معتاد شدم که نمی تونم بزارمش کنار...یا اعتیادم به خوردن یه لیوان چای سبز قبل از خواب ...ولی بازم نمی دونم چرا ذهنم رفت این سمت..اتفاقی نیست مطمینا..
پ. ن : بعضی آدما حضورشون تو زندگی آدم پنج دقیقس و تاثیرش یک عمر ...حواسمون باشه حواسمون باشه...حواسمون باشه ...تو زندگی بقیه چیکار میکنیم...حواسم باشه ..حواسم باشه...حواسم باشه..

سپاس بابت یک سال دیگه سالی که توش گناه بزرگی نکردم (البته از نظر خودم و با منطق خودم!!!)
امیدوارم سال جدید زندگیهامون مثل گل مرداب باشه ..که با تمام زشتیها و بدیهای دنیای اطرافش رشد میکنه و با سختی سرش و از اعماق سیاه و پوچ بالا میاره
شکوفه میکنه و گل هزار برگ میده.
الهی آمین
