افتخار دوستی بدیم به استرس !!


ادامه مطلب...

ادامه نوشته

یادم بندازید

خیلی وقته می خوام یه چیزی در مورد استرس بنویسم ....یعنی یک سری چیزهای جدید کشفیدم که میخوام اینجا بزارم واستون ...فکر میکنم مفید باشه...چون فعلنی ذهنم مشغول یه چیز دیگس نمی تونم...ولی اینجا نوشتم که اگه یه موقعی من یادم رفت...مثه خیلی چیزای دیگه ...شما یادم بندازید ...فعلا همین :) اینم تقدیم با عشق به همه دوستا ی گلم

بگذارید کلامتان مهمترین گنجینه شما باشد

نمیدونم جملش از کیه ببخشید

خیلی بعد از نوشت: دیدین گفتم جوینده یابندس :)...من عاشق این آهنگ شده بودم خیلی سالا پیش که فیلمش و دیده بودم...بعد از اونجا که حافظه در حد تک سلولی نه اسم فیلم یادم بود نه هیچی فقط جریان عاشقانه و فضای کلاسیک و لباسای خوشگل خانمه ی فیلم یادم بود...و البته صحنه آخرش....اشک آدم و در میاره:)....آمروز اتفاقی آهنگش و یافتم ...از اونجا که دوست ندارم آهنگ رو وبلاگم باشه لینکش و میزارم...اینم موسیقی متن این عکس و جمله بالاش :) 

باید باور داشت و آماده تجربه بود

هرچیز در بهترین زمان خودش اتفاق میافتد

ادامه مطلب


ادامه نوشته

همیشه عاشق پرواز..

من دنیا را با چشمهایم میفهمم...صداها را مزه ها را بوها را و حسها را ....یعنی خداوند اگر از بعضی چیزها کم گذاشته است(که همان کم گذاشته هایش را هم شکر) ...از چشم برای من کم نگذاشته است... بچه که بودم ...بچه آرام و به راهی نبودم...ولی حادثه ای مرا غرق میکرد...واقعا از این دنیا خارج میشدم...وقت مسافرت کله ام چسبیده بود به شیشه ماشین...توی شکل کوهها دنبال حیوانات میگشتم....سنگها را تشبیه میکردم به حیوانات ...خوب یادم هست یک بار یک بودای نشسته دیدم...جلوی آپارتمانمان ساخت و ساز میکردند و من عاشق این بودم که ساعتها بنشینم در بالکن خانه و به کار بالابرها و جرثقیلهای گنده نگاه کنم که چگونه بلوکهای سنگین را یکی یکی بلند میکنند و خانه را میسازند با آن سرو صدای زیادشان...یکی دیگر از چیزهایی که ساعتها مرا محو میکرد گردابی بود که پرنده های مهاجر درست میکردند در آسمان کمرنگ پاییز ...و من ساعتها با سری رو به آسمان آنها را تماشا میکردم ...تا از صدای مادرم به دنیا برمیگشتم....همیشه برایم سوال بود دلیل این گرداب قبل از شروع مهاجرت را و پدرم گفت که همدیگر را صدا میکنند و میچرخند دور هم وقتی همه آمدند آنوقت سفر آغاز میشود...مثه یک جور حضور غیاب...دیشب هوس پرنده مهاجر کورش یغمایی به سرم زد ...بعد از تمام شدن کارهایم در حال آماده شدن برای خواب گوشش دادم...و امروز صبح گوگل مرا بردبه آن روزهای قدیمی...

پاییز تان پیشا پیش مبارک

باش...همواره

مرا جای خودم بگذار

خودت را جای گهواره 

و آغوشی تسلی بخش

کنارم باش همواره

خواجه عبدالله انصاری

نیست دیگه از گروه دنگ شو یه

ادامه مطلب

ادامه نوشته