بن بست

می دانی...بعضی وقتها آدم دوست دارد شکست بخورد..دوست دارد زمین بخورد ...و دوباره بلند شود...میدانی ...بعضی وقتها آدم دلش میخواهد بیفتد در قعر سیاهی بعد هی تقلا کند تا روزنه بسازد تا نور ببیند...میدانی ....بعضی وقتها دوست داری بشکنی...خورد شوی...محو شوی ..و دوباره بسازی..دوباره...میدانی بعضی وقتها خودت خودت را می اندازی در کوچه ای که میدانی بن بست است...بی کله میروی تا ته کوچه..یک نفس...میرسی به بن بست...آنگاه آنجا مینشینی و نقشه راه میکشی...
....می دانی زن بودن دیوانگیهایی دارد که تو هیچ وقت نخواهی فهمیدشان...


این روایت هر ماه ی زنانه گیهای من است

پ.ن: عکس از Connections

معبد روح-1

بدن معبد روح است...خب نیازی به توضیح که نداره ...مخصوصا برای امثال ما که یوگا رو تجربه کردیم این معبد بودن و مقدس بودن شاید شاید قابل لمس تر باشه...خب شدیدا اعتقاد دارم که...بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست....حالا یه جورایی معنیش همون اهمیت خودشناسیه.....و این خودشناسی چندین بعد داره یکیش بعد روحی یکیش احساسی یکیش شخصیتی یکیش شناخت اون هویت منحصر بفرد خودمونه و یکیش بعد فیزیکیه...خب از توی این ابعاد شناخت کدوم بعد راحت تر تره؟؟؟؟...خب معلومه دیگه اون بعدی که در دسترسه اون بعدی که قابل دیدنه قابل لمسه و اون بعد بعد فیزیکه هرکسه...اینکه بدنت و بشناسی بهش آگاه بشی و یوگا چیزی بغیر از این رو نمیگه وقتی بتونی اون ذهن شیطونه بازیگوش و برای چندین دقیقه روی یک قسمت بدن نگه داری این یعنی پیروزی...یعنی رد شدن از خودت گسترده تر کردن مرز آگاهیت....و به مرور زمان این آگاهی بیشتر میشه وسعت پیدا میکنه و با گذشت بیشتر تره زمان دیگه نمیگم چی میشه:) این چیزیه که هرکس باید خودش تجربه کنه.....

من کلا حرکاتم زیادی زنونس...خیلی آروم و مثلا دخترونه...دیروز سر کلاس اداره یک لحظه حس کردم موبایلم می خواد از رو میز بیفته چنان حرکت منقبض و بدی دستم نشون داد که هنوز دستم پایین نیومده از این حرکت موندم!!!!تعجب کردم... فک میکردم درونا آرومم ولی یه همچین چیزایی تیک بدی برام ایجاد میکنه همینه اکثر مواقع موبایلم سایلنته و از سرو صدا و رانندگی بد واقعا بیزام.....این آگاهی که اون لحظه انقباض برام بوجود آمد یکم اذیتم کرد...معمولا آگاهی یا دونستن حس خوبی به آدم نمیده تا مدتها... ولی وقتی مرزهات وسیعتر میشه این حس آگاهی تبدیل میشه به آرامش و آرامش و آرامش:)

(Connection)

ادامه مطلب


ادامه نوشته

های...انار...انار

جمعه رفتیم در دل باغای انار عقدا....جاتون خالی...هی انار خوردیم هی انار خوردیم...در انواع مختلفا آب لمبو بعد که وسط مک زدن به این میوه بهشتی می ترکید شروع میکردیم با دست خوردن...نمیدونم آب انار با پوستم چیکار کرد که دستگاه ورود و خروج اداره اثر انگشتم و امروز نیمشناخت...آی جاتون خالی بود..آی جاتون خالی بود :)

من عاشق میوه ام اونقدر اگر بهم غذا ندن فقط میوه بدن راضیم...صبحا عشقم اینه اولین چیزی که میخورم میوه باشه تو میوه هام انگور و انجیر از اون گنده هاش و انارو زیتون خیلی خیلی خیلی دوست میدارم یعنی دیگه هرچی اولش اون دو تا حرف باشه دیگه روم به دیفال گلاب به روتون:)...خلاصه که با دیدین اون کوچه باغا که شاخه های رنگی با اون مایده بهشتی بهش آویزون بود عنان از کف بدادیم و تمام اصول خانومیت کناری بگذاشته عینهو چی چی بگم انار خوردیم و خواندیم های انار انار بیا به بالینم...

عقدا جز استان یزد...و برای این اسم عقدا رو روش گذاشتن که در زمان قدیم شهر بوده و روستا نبوده و خیلی بهش حمله میشده...مردم عقدا به خواجه نصیر الدین طوسی که وزیر اون دوره بوده جریان و میگن اونم میگه برای اینکه حمایتتون کنم باید اونایی که انگار اکثریت هم بودن دینشون از زرتشتی به اسلام تغییر بدن خب یه سری قبول میکنن یه سری هم کوچ میکنن...خلاصه که اینطور میشه دولت دستور میده یه حصار دور تا دور شهر بکشن و این میشه که این میشه و در همون شب هم خواجه جان در یک عمل انتحاری هفتاد هشتاد نفر از دختر و پسرای مسلمون و تازه مسلمون شده رو به عقد هم در میاره این میشه که اسم اونجا رو میزارن عقدگاه که بعدتر ترها میشه عقدا....عکس گرفتم هرچند تا به باغا  رسیدیم شارژ دوربین تمام شد از بس من عاشق جاها و ساختمونای قدیمیم با اون طرحهای متقارن و منحنیهای زیباشون ولی واستون میذارم...امروزم چندتا انار اوردم اداره اول صبح ساعت 7 کاری کردیم رییس جان و همکارا صبحشون و با تناول انار شروع کردن...رییس میگفت اول صبی انار...گفتم وا مهندس اینقده خوبه  :) یعنی یه همچین آدمیم منا

دیروز در یک عمل انتحاری خود ما پانتومیم منارجنبان را بازی کردیم و اینقده خوب بازی کردیم و خوب لرزوندیم که بچه ها در عرض کمتر از 4 ثانیه فهمیدن ...بقول لیدرمون هوشت اومده سر جاش پگاه...به این نتیجه رسیدیم مام بازیمون بد نیستا

بعدا در این مکان کلی عکس نصب میشود

هنوز دسم تو حناس لپ تاپم درس نشده...یک مقدار زیادی هم درگیر کارم ...کامنت نمیذارم فک نکنید نمی خونما می خونم حواسم به دوس جونام هست :)


WE NEED TO KNOW

It’s very healthy to spend time alone

You need to know how to be alone and not to defined by another person

Oscar Wilde(Connections)

ادامه نوشته

پر میکشم...

درونم پر است از پروانه هایی که تازه پیله شکافته اند....درونم پر است از تمنای اولین پر کشیدن... در آسمانم هم واقعی هم در سرم...

دوس ندارم با کسی حرف بزنم ...حتی دوست ندارم چشام و باز کنم...دوسدارم چشام فقط تو چشای تو باز بشه...دختر کنار دستم کلافه شده...حتما با خودش میگه این دیگه چه آدم دگم بیخودیه...اینقدر کلافه میشه که جاش و میده به مامانش...و من بیتفاوت همینطوری که دارم گوش میدم که می خونه و میگه

I let it fall, my heart...

من مستم بدونه اینکه چیزی خورده باشم...سرم گیج میره...به مهوندار میگم یه قرص به من میدی..برمیگرده میگه من خودم آرام بخشم...نمیدونه این گیجی سرم از خلسه درونمه از آرومیه...قرص و میخورم و باز هم تو گوشم میخونه..

I set fire to the rain

Watched it pour as I touched your face

و من مستم مسته مست...تک تک لحظه ها رو با تک تک سلولام میبلعم...چند لحظه نفس نمی کشم میرسم به ته خفگی وباز می بلعم...لحظه هایی که قربونیشون میکنم قربونیه چشات که قرار تو چشای من باز بشه و غرق بشه...

الان رو زمینم...دوست ندارم گوشیم و روشن کنم...دوسدارم تو پیدام کنی....یه نیگا می ندازم تو آیینه خانم کنار دستیم لباش و کرده قرمز  ..برمیگرده بهم میگه شما جوونی و زیبا آرایش نمی خوای...و من نیگا میکنم به لبای بی رنگم ....و به چشای خمار مشکیم....آیینه رو می ندازم تو کیفم...پر در میارم کولمو میندازم  و راهی میشم .....با کفشای پاشنه دار که راه میرم انگار دارم پرواز میکنم مانتوی گشاد سبزم با اون آستینای گشاد مثل دو تا بال می مونه که بالا و پایین میره...و من سبک پر میکشم....وقتی همه مهرا میخوره...همه مرزا رو رد میکنم...همینطور که دارم راه میرمو چش چش میکنم تا پیدات کنم....سرم و میچرخونم سمت راست و سریع برمیگردونم ...و دوباره ناخودآگاه سرم برمیگرده سمت راست...تو اونجایی....دستات تو جیبته...لبخنده همیشگیت...و کنار چمدونات ایستادی...هیچ تکونی نیمخوری...فقط نیگام میکنی...حتی یه قدم برنمیداری...فقط نیگام میکنی...فقط نیگاه...و من داد میزنم و پر میکشم سمتت...چشات پر اشکه...چشام پر اشکه...ولی من میدونی که مغرورتر از این حرفام....سد میزنم جلو سیلش...و تو درمقابل ورجه وورجه های من فقط میخوای که آروم باشم تا برای چند لحظه زل بزنی تو اون دوتا سیاه شیطون...من نمی تونم...نمی تونم زل بزنم...یه چیزی من و از خودم جدا میکنه...برای همین هی ورجه وورجه میکنم...دستت و میکشم که بریم چمدونام ...و تو باز هم کوتاه میای....همینطور که داریم راه میریم سنگینی چشات رو حس میکنم سنگینیه نگاهت و..... من همه جا رو نیگا میکنم بجز چشات و ....تو نمیدونی اون لحظه داشتم می سوختم...اون لحظه تو یه برزخ بودم...تو نمیدونی....شایدم میدونی که هیچوقت گله نکردی...

Let it burn
Let it burn

Let it burn

ولی بیشتر از این نمی تونم جلوی خودم بایستم...توانش و ندارم....

اندر اهمیت  Encoding

خب ما حدود پارسال یه پست داشتیم با عنوان اندر اهمیت i++ که در شرح یکی ا زشاهکارامون بود ...این پستم هم یه چی تو همون مایه هاس....خب من حدود یه دو سالی هست در راستای دولت الکترونیک و این حرفا رو یه سیستم دارم کار میکنم که خلق الله واسه کاراشون این همه راه نیوفتن بکوبن بیان اینجا همونجا تو خونه یا چندتا کلیک کاراشون انجام بشه...خب این یکی از بهترین کارامه مثلا ...حالا... که رو اینترنتم هست...عمرا اصرار نکنید که لینک نمیدم میرید هک میکنید آبرو و حیثیت چندین و چند ساله من میره...خلاصه که ما در این چند سال همش یه مشکل داشتیم اونم مشکل فارسی که تو فایلا بود...خب ما یه سیستم داخلی هم داریم که مهندسینی که اون سیستم و نوشتن دقیقا به خاطر همین مشکل خواندن فارسی کل صورت مسیله رو پیچوندن....یعنی واقعا پیچوندنا و به جای حل کردنش و راه استانداردش مسیله رو دور زدن....ما که می خواستیم اینترنتی این سیستم و بنویسیم به خاطر محدودیتها ی وب نمی تونستیم دور بزنیم از اونجام که شدیدا اعتقاد داریم به خشت اول و ..اوس معمارو ...کج شدن دیوار تا ثریا..گفتیم جهنم فوقش ملت و مجبورمیکنیم فارسی ننویسن ...ما هم که ظرفیت فحش خورمون ملس...و از همون راه استاندارد رفتیم...خب بعد چندین ماه که سیستم رفت زیر بار و خب استقبالم بد نبود و فکر گسترشش بودیم این مشکل هی پر رنگ تر و پر رنگ تر شد...خود ما هم از خجالت آب شدیم از بس به ملت گفتیم "به هیچ وجه فارسی تو فایلاتون نباشه" خب در ادامه هم میگفتیم "این مشکل از سمت ماست و حل میشه" از بس ما آدم منطقی هستیم...الانه بعد از اینکه سه روز کل انرژیمون و گذاشتیم رو این کار راه حلی یافتیم و خب مشکل حل شد...به مهندس قدیمی که این سیستم اول و نوشته بودن و یه جور مسیله رو دور زده بودن گفتم : یعنی خیلی زشته مهندس بعد از دو سال؟؟؟ با اعتماد به نفس گفتش : نه چه زشتی داره اون موقع ما به خاطر همین قضیه از این راه غیر استاندارد رفتیم چون وقت نداشتیم معطل بشیم رو این..خلاصه که اینطوریا.

پ.ن: این و شهریور نوشتم و باورتون نمیشه چند هفته بعدش دقیقا اول ماه که کلی مراجعه کننده داشتیم سیستم یک باگی داد که نزدیک بود رییس محترمه ما رو به خاطرش توبیخ کنه..کلی هم واسمون کری خوند که تا شب وایمیسی اداره درسش میکنی ولی کو گوش شنوا...سورس قدیم و گذاشتم اومدم خونه به کارای خودم رسیدم فردام گفتم کار می برد مهندس کاری یکی دو ساعت نبود..ولی خب درس شده الان...بزنم به تخته:)

پ.ن: الان دارم رو یه سیستم دیگه کار میکنم که کلی در مصرف کاغذ صرفه جویی شده...در موردش خواهم نوشت جز اون کاراییم هست که تمیز و دوسش دارم...کلا چند تا نرم افزاری که تولدی کردم خیلی به دلم نشسته اینم یکیشون...هنرمندا هس میگن همه کارامون مثه بچه هامونه ها...واسه ما مهندسا همچین نیست.

پ.ن: یه +۱۸ تو ادامه مطلب دارم..+۱۸ بچه کلیک نکنه

ادامه نوشته

تو...همه اش تو

قطره قطره آب میشوم در ظرف وجودت

شکل تو را میگیرم

مثل اینکه به بند کشیده باشی ام....مثل اینکه اسیر شده باشم...اسیرت...آزادم!!!...رهایم!!!...

اینروزها با تو جمع اضدادم

صدای تو خطهای من...

من خط بودم...همه اش خط بودم شاید سه تا شاید پنج تا....تمام خطهایم موازی بودند خاموش بودند...اگر صدایی بود باز هم صدای خاموشی بلند تر بود ...تو از کنار خطهایم عبور کردی ...تنها عبور کردی و زمزمه ای آرام....و ناگاه نتهایت بر خطهایم نشستند...یکی بالا...یکی پایین و آن یکی درست میان خطها...نشستند آنقدر آرام آنقدر سبک که من نفهمیدم...تنها درک زمزمه همیشگیت شد موسیقی زندگیم....من موسیقیِی شدم لایت و تو هم...


دست در حنا..

خب...خب...خب...من تا حالا چندین بار برای چندین نفر لپ تاپ خریدم...نه اینکه پولش و بدم نه...یعنی تو کل پروسه خریدن از مشاوره دادن تا معرفی به یه جای معتبر و خرید و پاسخگویی کلیه سوالهای بعد از خرید کاملا درگیربودم...دیگه اینکارو نمیکنم چون هر وقت اینکارو میکنم یه بلای سر لاپولیه خودم میاد و خودتون فکرش و بکنید با این قیمتا کی دیگه می تونه لپ تاپ بخره...خب من تعصب خاصی رو برند اچ پی دارم هروقتم یکی بگه چی بخرم بدونه کوچکترین شکی میگم اچ پی...لپ تاپی که بهمن پارسال خریدیم 800 الان شده دو تومن...یعنییی چی خب؟؟؟!!!!...الان من موندم یه هارد پر از ویروس و کلی کار نصفه و نیمه...خیلی دارم تلاش میکنم اعصابم بهم نریزه ها خیلی یعنی...خلاصه که  اینم اوضاع اینروزهای ما...برگشتم به دوران پارینه سنگی با دسکتاپ کار میکنم...

connections

ادامه مطلب

ادامه نوشته

بعضی از دردا اینطورین...

داشتم به این فک میکردم که مثلا اگه تمام چیزایی که می خوام و یهویی در یک عمل انتحاری بهم بده بازم مثلا این غمای  ...و...که یهو آوار میشه تو این هیکل نحیف بازم آوار میشه یا نه؟؟؟...خب میدونید یاد چی افتادم یاد آدل وقتی که اون شعرSome one like you  رو می خونه...چندتا اجراشو دیدم و تو همش آخرش گریه میکنه از اون گریه ها ها....از اون اشکا ها ...که هرچی هم بباره بازم بغضه تموم نمیشه...بازم زخمه همیشه سر جاش هست...بازم درده همیشه هست....به این نتیجه رسیدم که بعضی از دردا همینطوره همیشگیه..همخونه همیشگیه دله...همراه همیشگیه زندگیه...باید یاد بگیری چطوری باش کنار بیای...چطوری وقتی بغضش داره خفت میکنه اشک بریزی حتی اگه تو جمع باشی...نباید از این زخما خجالت کشید.. نباید این دردا رو پنهون کرد...آدم هیچوقت بخشی از وجودش و انکار نمیکنه...باید لیسش زد حتی اگه بدونی تا آخر عمرم درد داره و خوب نمیشه...

پ.ن: زندگیه دیگه ...نیمشه نکردش میشه؟؟؟ (خب دیگه فک کنم تا الان فهمیدین که این یکی از تکیه کلامای منه )

پ.ن: خب بچه ها درسته ما چیزی به اسم حق کپی و رایت واینچیزا رو ندارم ولی خب اونا که حالیشونه ...واسه همین اعلام میکنم اکثر این عکسا و جملات زیبا که میبینید همراه عکس از یه گروپی تو فیص بوک به اسم Connections می تونید سرچش کنید عکسشم یه تابلوی آبیه روش نوشته Happiness یعنی یه همچین آدمی سرخوشیم منا :)))

پ.ن: دیروز یوگا بودم ...دیگه لازم نیست بگم که روحم تازه شد که :))...آلویه ورا هم خریدم خب دلم خواست..

پ.ن: خدا وکیلی پیر شدین و اینطوری تونستین با دوست فابریکتون قهقه بزنید و دل و دماغ اینو داشتین این همه النگ دولنگ به خودتون آویزون کنید بدونید درست زندگی کردین:)

همیشه آرزوم بوده...

یکی از مواردی که شدید باعث ایجاد عقده در درون من شده و میدونم هیچ کاری هم در موردش نمی تونم بکنم...یه بار دیگه هم گفتم همینجا اینه که...همیشه آرزوم بوده یه خواهر یا یه برادر بزرگتر از خودم میداشتم...همیشه...حداقل حالا بچه اول شدم دیگه نوه اول نمیشدم...بخدا سخته سخته...واسه همینه میگن بچه اول بچه کلاغه :((

حمایتهایی که الان خواهرم داره من نداشتم هیچوقت...مسلما پیشرفتا و موفقیتهایی که اون داشته و خواهد داشت و من هیچوقت نخواهم داشت....

الان دانشجو شده رشته خودم خب کلی ازمن راهنمایی میگیره...بهش میگم من همراه تو باید یه لیسانیه دیگه هم بگیرم نه؟؟...دلش تنگ میشه یه اس ام اس میده سریع بهش زنگ میزنم...پول می خواد یه اس ام اس میده واسش میریزم البته با تاخیر باید یکم ادب بشه طعم بی پولی رو بچشه...بهش میگم چه درسایی رو دوددر کنه و وقت نذاره چیا رو بخونه وحتی کلی راهنمایی د رمورد روابطش تو خوابگاه و با پسرا وووو..

هیشکی اینا رو به من نگفت :( ...حالا حسابش و بکنید واسه یه بچه بیش فعالِ نا آروم این ندونستن چه ریسک بزرگی داره...حالا خوبه من یکم عقل و دارم ...ولی میدونید من خیلی چیزا رو تجربه کردم  خیلی چیزا که کلی وقت وانرژی ازم گرفت ...فقط همینو بگم سال اول دانشجوییم که تمام شد خودم و درگیر مسیله ای کرده بودم که خانوادم ترسیده بودن بفرستنم دانشگاه و خودم هم البته و بابام همش میگفت انصراف بده...ولی من گفتم نه مشکل خودمه خودم حلش میکنم ...خب حلشم کردم ولی وقت و انرژی زیادی ازم گرفته شد..مطمینم خواهرم هیچوقت درگیر این مسایل نمیشه یا اگرم بشه خیلی راحت تر و بهتر تر میتونه  مدیریتش میکنه...

اینه که میگم کاشکی کاشکی حداقل اگر بچه اول بودم دیگه نوه اول نمیبودم...یه بچه همسن فابریک تو فامیل داشتیم حداقل ...اینم قسمت ما بوده دیگه....

پ.ن: این کتاب رو کیا یادشونه؟؟ البته من به این مهربونی نبودما...بچه که بود اینقده که من اشکشودر آورد هیچکی نتونست این کارو بکنه :))...همیشه هم وقتی شکایت میکرد مامانم میگفت اشکال نداره زنگ میزنیم به پلیس بیاد بگیرش..نشون به اون نشون که یه بارم یکی اونور تلفن نقشه پلیس و بازی کرد تا این بچه یکم دلش آروم بشه..هِ..هِ..هِ..هِ...الان که فهمیده اون پلیس بازی الکی بوده کمین کرده واسه بچه های من :)(دقت کردین که بچه های من...نه یکی نه دو تا سه چهار تا)

پ.ن: یه چند روز خیلی پر انرژی بودم...خیلی اینقده که چشایSooo open and so perceptiveام انرژی رو فواره میکرد بیرون...هی به خودم گفتم حواست باشه ها انرژی پِرت زیاد داری به خرجش نرفت که نرفت یهویی خالی شدم.....

پ.ن: در توضیح اون نوشابه ای که واسه خودم باز کردم :)))....میگن تنها بخشی از مغز که دیده میشه چشمها هست یعنی چشمها بخشی از مغز هستن...مستقیم کانکت هستن به درونیاته آدم...و و دو قسمتی از بدن که شدید انرژی رو انتقال میده یکیش چشمها هست یکیش کف دستها...حواستون به همه جاتون باشه بیشتر از همه به این دو جا :)

خیلی بعد از نوشت: خب الان که فکرشومیکنم میگم شایدم اگه یه خواهر یا برادر بزرگتر از خودم داشتم هیچوقت به حرفش گوش نمیدادم..والا به خدا با اون قد بودنی که از خودم سراغ دارم بعیدم نبود...نه اصلا نبود ...میگن کار خدا بی حکمت نیستا...بوخودا