....

بعد از اداره باران نم نمک و با ناز میبارید...همین که وارد خیابان سنگفرش نم بارون خورده شدم...پرت شدم به دنیای دیگری...آن قدیمها...خیلی قدیمها...که همه جا پر بود از بوی کاه گل....که یا در داستانها دیده ایم یا در روستا های چند سال پیش...پیرمردان و پیرزنانی که روی سکوی کنار خانه ها نشسته بودند بدون دغدغه هیچ ...این خیابان وسط یک شهر برایم حکم معجزه را داشت...آنقدر که قانون نسبیت انیشتین را اثبات کردم...یک ساعت شد یک دقیقه...معده خالی را فراموش کردم ...و فکرهایی که این روزها در سرم بود ...پر شدم از بوی کاه گل...باران...یاد شمال افتادم و زیتون پرورده خریدم...




امروز خون به قدر کافی به مغزم رسید...هورمونهایم تنظیم شد...مخم خشک شده بود از بس که خون نداشت....از بس که همه چیز سرپایینی رفته بود...چیزی به آن بنده خدا نرسیده بود...امروز روی سرم ایستادم...ده نفس عمیق...و ترکهای خشک مغزم خیس شدند..گل دادند...آنهم زعفران..:)

پ.ن. : نگفته بودم کلاس پوگام و بعد از شش سال عوض کردم ...و مربی یوگامو ...و موسسه یوگامو !!!چرا؟؟؟...در راستای همان تغییر فرکانسها که از گیس گلابتون عزیز آموختم...منشی موسسه قبلی که کلی با هم رفیق شده بودیم گفت..حداقل فقط مربیت و عوض کن...بهش کفتم یا همش یا هیچکدام...پگاه است دیگر یا همه چیز را با هم می خواد یا هیچ!!!!
پ.ن. : تصمیم عوض کردن کلاس یوگا از تیر ۹۰ در ذهنم بود...شاید دیر تصمیم بگیرم ولی وقتی تصمیم بگیرم گرفته ام:)...با دسته گلی از لیلیوم صورتی و زنبق سفید از مربی شش ساله خداحافظی کرد...همان روز که با باران عشق درخت شدم....متنی هم نوشتم در باب همین وداع گشادیم آمد تایپش کنم...
پ.ن : روی سرم ایستادم با کمک مربی جدید (چقدر حرفه ای بود و چه بدن نرمی)...ولی سخت ترین قدم را برداشتم...اولین قدم...
راستی من خیلی سعی کردم و میکنم که برای وبلاگهایی که میخونمشون نظر بزارم ولی این بلاگفای....این کدهای پایین صفحه را (کپچا)نشان نمیدهد:(
تقاضا
وعده
اعلام
ارزیابی
اظهار (اظهار باید همراه با سند و مدرک باشد)
هر جمله ای که ما میگیم یکی از این پنج هدف رو توی خودش داره...
یه کتاب دارم می خونم با عنوان "تو همانی که میگویی" ا زاون کتاباس که باید خوردش...یه بخشی داره که میگه با دقیق شدن به واکنشهای بدن در هر موقعیت می تونید شناخت خیلی خوبی از خودتون, حساسیتهاتون, ضعفهاتون و....بدست بیارید...همون اصل آگاهی به خود...
خب آخر هر فصل کتاب هم تمرین داره ...یکی از تمرینها همین هستش که به واکنشهای بدن خودمون دقیق بشیم و برای تمرین به واکنشهای بدن دیگران...من این کارو کردم...
از سال 88 تو بحبوحه انتخابات لعنتی جریاناتی برای خودم هم پیش اومد که باعث شد دچار تنگی نفس بشم...احساس میکردم قفسه سینم سنگین شده و مدام خمیازه پشت خمیازه...نوار قلب و دکتر...و تشخیص اینکه تنها علتش استرس و اعصابه...بعد از اون بهتر شدم...اون تنگی نفس گاه گداری به سراغم میو مد همون وقعها که عصبی میشدم یا استرس داشتم...شاید یه دلیل اینکه اون تنگی نفس بدون قرص رفع شد یوگا بود ...ولی باز هم موقع استرس سنگینی قفسه سینه اذیتم میکنه...امروز در راستای همین کتابی که می خونم...ددیم این سنگینی و تنگی نفس دوباره برگشت...و دلیلش حساسیت که نسبت به یک نفر پیدا کردم...خب یکم غرغر و خود زنی طبق معمول و در نهایت این نتیجه گیری که آیا من باید بزارم یک آدم دوزاری که تنها سوالهای مهم زندگیش اینه که چی بخورم؟؟؟چی بپوشم؟؟چطوری گشنی کنم؟؟؟ اینطور نفس من و تنگ کنه؟؟؟؟...
تو احمقی پگاه اگر بزاری...الان که اینو نوشتم چقده بهتر شدم :)
لطفا خرده نگیرید که این چه طرز برخورد و قضاوت د رمورد یک انسانه...قبل از موضع گرفتن یکم فکر کنید و ببینید خدا وکیلی ببینید چند تا از این آدما با همین سوالات مهم دورو برتونه...
د رمورد این کتاب بعدا مفصل می نویسم فعلا خودم خیلی جاهاش و هضم نکردم...فعلا در فاز نت برداری و تحلیلیم :)
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدهید" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

این یه ایمیل بود دوسش داشتم ...
شخصیت سگه خیلی برام جذابیت داشت!!!!!
برای هرچیز تقلا کردن...درد کشیدن....خسته شدن...ناامید نشدن...دوباره و دوباره بلند شدن و ...و دویدن...دویدن...تا رسیدن...تا راضی شدن...تا ارضا کردن آن حس جنگجوی درون...تا آرام کردن آن تمناهای همیشگی...آن خواستنهای در حد خودم...خود خودم...تا گذشتن از آنچه عرف و سنت و اجتماع و هر چیز چارچوب دار تحمیلی.....بر مسلمها ی من ...خود خودم ...تحمیل میکند...تا گذشتن و دیدن و حس کردن خستگی مفرط....و بالیدن به این همه عظم...به این همه پشتکار...این همه تلاش...این همه....
گاهی لذت بردن از تمجیدهایشان در وصف..هوشم...دروصف...تلاشم...دروصف...قوی بودنم...فرق داشتنم...تسلیم نشدنم...و گاهی شنیدن کنایه هایی و ربط دادن به حسادتشان به اینکه باید به آنها احترام گذاشت چرا که تنها کسانیند این حسودان که از صمیم قلب معتقدند بهتر از آنانم....و گاه حرفهای آنها که زندگی را در نیمه پایین تن میبینند...حتی نمازشان هم و ذکرشان هم آغشته است به همان تفکرات نیمه پایینی...دوری از گناه....دوری از گناه...دوری از گناه....اوایل تک تک سلولهایم فریاد میکشید در مقابل حماقتشان که درک شما نیز برای من سخت است...کنون یاد گرفته ام سکوت را ...و گاه لبخندی زورکی ..که عصبانیتم را بیشتر هویدا میکند تا بیخیالیم را...و آنها با همجواری مفرط در کنارم یاد میگیرند همین سکوت را...حسنش این است...
زندگی من همیشه موج سینوسیش رو به بالا بوده...شاید برخلاف موج سینوسیه خودم...خود خودم...که رو به پایین است...این روزها....خواستم شادیهای کوچکم را بشمارم....دستم به نوشتنشان نرفت...این کوچکهای مظلوم را که چه سریع از کنارشان عبور میکنم...از داشتنهایم بگویم...دلبستگیهایم... شاید این موج لعنتی رو به پایین زاویه اش مثبت شود....تنفر از مالکیت همیشه قدرتمند تر از حس شادی مالکیت در من بود...قدرتمند تر از سندهایی که پایینشان را امضا کرده ام با یک قوی پر ناز...و قدرتمندتر از دلبستگیهای کوتاهم که چه راحت از کنارشان رد میشوم...میگذرم...میکنم...همیشه گذشتن...رد شدن و کندن عادتم بوده....انگاری قدرت خود را به مبارزه میطلبم در این گذشتنها و کندنها و رد شدنها ...
همیشه ...برای هرچیز...دویده ام...از آن دست دویدنها که در خواب نیز رویایشان را می بینم...و ناگاه آن رویا کابوسی میشود...پایم به جایی میگیرد...می افتم...ماهیچه ام منقبض می شود ... می پرم....ساعت سه نیمه شب است....زود است برا ی دویدن...تمرین دویدن میکنی در خواب؟؟؟!!!...تمرین افتادن و دوباره بلند شدن؟؟؟!!!..
دردش آنجاست ...یا بقولی اوج تراژدی آنجاست که می بینی زیادی رد شدی....شاید از دیگران...شاید از خودت...زیادی له شدی...خسته ای...و باز آرام نمیگیری...آرام و قرار نداری...من عادت کرده ام به این موج سینوسیه لعنتی که همیشه شیبش رو به بالاست..بیرحمانه...

و پلکهایم پرده عشوه گریهای این سیاه شیطان
و شکوفه های بودنم را
آماده باز شدن می کنم
با نسیم دستانت.......

آره فک کنم که خوبم.. بیشتر از اینکه خوب باشم گیجم...هیچ کاری نمیکنم و وقت کم میارم...حتی برای رفتن مسیر تکراریه هر روز باید فک کنم...تو ذهنم همه چیز هست و هیچ چیز نیست....فک کنم خوب باشم... بالا افتادم ...دارم بالا می یفتم!!!

بغلی که شده بودم....یه روز بابام میذارم پایین و میگه "پگول بابا خودت راه بیا"...منم به احتمال زیاد با اون چشای گرد و سیاهم یه نگاه بش کردم که یعنی "عمرا بابای پگول بابا"...خب بابام راه میفته رفتن و و من همچنان پیروزمندان ایستاده بودم تا ببینم بابام تا کجا می تونه من و جا بذاره....
اینروزا..انگار....من خودم خودم و جا گذاشتم و دارم میرم...و به سرعت دور میشم...اونی که عقب ایستاده یکم نگرانه...بعضی وقتا گریه میکنه...رد اشکا رو صورت خاکیش خشک شده...بعضی وقتا تو همون محدوده کوچیک یک متر در یک مترش با اضطراب شروع میکنه راه رفتن و دستاش و بهم میماله...زیر لب غرغر میکنه...این دختره خل شده با این سرعت کجا داره میره...بعضی وقتا مهربون میشه داد میزنه....عزیزم آخه کجا میری...کی برمیگردی...اصلا برمیگردی...و این سوالهای بی جواب...مخصوصا آخری دلش و پر میکنه از ترس.....
اونی که داره میره...داره میره ..انگار باید بره...واینمیسه....بعضی وقتا وایمیسه...یه نگاهی میندازه به پشتش و فاصلش و از پگاهی که فقط یه شبح ازش مونده رو میسنجه...نگران میشه...یکم چشاش تر میشه...همونطور که باد میزنه تو جنگل موهاش و اشکاش و خشک میکنه...روشو برمیگردونه و میره...میره.....بعضی وقتا روبروش و نگاه میکنه ..خیلی کم پیش میاد اینکارو بکنه...شاید میترسه...از اینکه به چیزی برسه که تابش و نداشته باشه...به چیزی برسه که هیچی نباشه...یا شاید برسه به آخر خودش ...آخر آخر پگاه....
پگاه دچار یاس فلسفی شده...و سوال اول کتاب تو ذهنش می چرخه...که چرا صادق هدایت خودکشی کرد؟؟؟!!!...به پوچی رسید؟؟؟!!!...یا به چیزی رسید که تابش و نداشت؟؟!!!....آره ....این روزا پگاه بدجور خودش و جا گذاشته و داره میره....

پ.ن : اون جریان و خود بابای پگول بابا نقل کرده..
پ.ن : یکی نیست به این دیوونه بگه...صادق هدایت به تو چه!!!
پ.ن : جهت یاداوری....با کسی که کتاب بازیهای اریک برن و به عنوان مرجع معرفی میکنه...بازی نکنید...فکر بازی هم به سرتون نزنه...چون اونقدر تو مخیلش هرچیزی رو به بازی ربط میده که ممکنه...تقدس ناب ترین لحظه ها رو هم بشکنه تا بتونه یه بازی جدید راه بندازه...تو برخورد با این آدما اصالت خود بودنه که جواب میده....
هیچوقت با کسی که کتاب بازیهای اریک برن و به عنوان مرجع معرفی میکنه وارد بازی نشید... حتی اگه بازی هم در کار نباشه ..اون ناخودآگاه یه بازی جدید رو شروع میکنه !!!

یه پرنده از اینجا رد میشد... همینجور که داشت بال بال میزد...چشش افتاد به قلمه های عشقه من...خودش گفت اسم اینا گیاه عشقه...حتما چون هرجا بزاریشون عاشقانه دورش میگردن حالا اینجا می تونه یه ستون باشه...یه نرده باشه..یا هیچی نباشه که در اینصورت عاشقانه دور خودشون میگردن.. آره می گفتم از اون پرندهه همینطوری که داشت بال بال میزد و هندس فیری تو گوشش بود...به قلمه هام رسید شروع کرد درجا بال زدن..هی رفت بالا اومد پایین رفت بالا اومد پایین...تو قلمه های عشقم یه چیزی دیده بود...و همینطور که داشت بال بال میزد...گفت...پگاه این قلمه هات و دوس داشتم چقد عاشقانه هم و بغل کردن زنی رو می بینم با لب خندون که اویزون اغوش یه مرد شده.دستاشم حلقه کرده دور گردن مرد.....و رفت و دور شد...و صداش تو هوا محو شد و محو شد و خودشم شد یه نقطه کوچولوی آبی رنگ....پگاه کلی با دقت قلمه های عشقش و نگاه کرد به سختی تونست اون عاشقانه رو توش پیدا کنه (البته همونم با کمک پرندهه)وقتی پیداش کرد کلی ذوق کرد...تا اومد به پرنده بگه مرسی پرنده جون...اون پرنده آبی تپلی دورتر دورتر شد...آخه اون فقط می تونه پرواز کنه...

خیلیییییییی دوسش داشتم...مرسی پرنده جون

و میدانی هر خط هر شیار به چه می انجامد
هر زخم هر طپش چه شوری با خود دارد
ای آشنا با عریانی تنم
روحم را دریاب
که چون تنم مغلوب بازوان قدرتت نمی شود
که چون تنم ایستادگی نمی کند تا طعم شیرین غالب بودن را بچشی
ای آشنا با عریانی تنم
روحم را دریاب.....

--:(
-جدی مزاحمتم بگو من نمی خوام سربار باشم؟؟
-- سربار؟
-آره دیگه برخوردت این و میگه!!
--تو بگو من چیکار کنم...ابراز احساسات و جواب بدم میگی می ترسم وابسته نشم..وابسته نشی..جواب نمیدم میگی سردی ..:(
-من شرایط ندارم.. نمی تونم وابسته بشم...
--اولندش از خدات باشه که وابسته من بشی...بعدشم خب نشو..مگه من چیزی ازت خواستم..مگه شکایتی کردم :(
-تو هیچی از من نمیدونی از شرایطم ..مشکلاتم...من دوست دارم ...اگه شرایط داشتم تا الان 2 تابچه ازم داشتی....ولی نمی تونم وابسته شم...می ترسم وابسته بشم ...می ترسم وابسته بشی..
--حالا اینقده بگو نیمی خوام و نیمی تونم تا وابستم بشی بد منم واست قیافه می گیرم اونوقت از عشقم بری سر بزاری به بیابون..
- تو فک میکنی من ..خلم
--فک نمی کنم مطمینم

مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخها خورده اند...
دیگر نگران داسها نیستم...


چند سال پیش یه متنی خوندم فکر می کنم از اوشو با همین مضمون.....امروز این عکس تو ایمیلم بود تا دیدمش یاد محتوای اون متن افتادم....آزادی از....یا...آزادی برای..؟؟!!!
پ.ن : از فیلمایی که تا ته ماجرا رو میگن و به شعور و تخیل بیننده احترام نمی دارن متنفرم....فیلمایی که بعد از تمام شدنشون هیچ علامت سوالی برای بیننده باقی نمیذارن....مثل فیلمای هندی...دیدنشون صرفا پر کردن وقته به افتضاح ترین شکل ممکنه...حالا این وسط استثنا هم دارن...واسه همین کل مطلب و نذاشتم...
مستخدم واحدمون و میخواستن تغییر وضعیت بدن یعنی نوع قراردادش و عوض کنن گزینش داشت از صبح بیست بار اومده تو اتاقم که
-خانم مهندس چیچیا می پرسن؟
--چیز مشکلی نیست نگران نباشید ..کتاب احکام و خوندی؟
-اصلش من که سوادی درس حسابی ندارم هرچی یاد گرفتم همینطوری خودم یاد گرفتم حالا یه نمازی غلط غلوطی هم می خونم..
--خب نگران نباش اینا میخوان ببینن طرفشون آدم شاخی نباشه مخالف نظام نباشه سیاسی نباشه دین داشته باشه در همون حد خودشم اعمال شرعیش و انجام بده ..
-آها که اینطور من یه پسر خاله دارم که سیاسیه راستیاتش هیچی رو قبول نداره ..استغفرالله خانم مهندس نیمی دونی چی چیا پشت سری اماما و اینا میگد..
--خب حالا نیازی نیست اینا رو اونجا بگی..
-آره خب شد گفتین میگم من همه چی را قبول دارم همین چیچه اسمش ...اونم قبول دارم ...نمازمم می خونم ..همه خانواده تیرو طایفمم همینطورن..
-مثلا از انتخابات پرسید بگو که شرکت کردی..
--ولی انتخابات قبل و شرکت نکردم(نگرانی تو چهرش موج میزنه ) چی بگم.....(همینطور که دستاش و بهم می ماله) میگم شناسنامم گیر بوده...خوبه؟؟؟
--آره همین و بگو ولی بگو که قبلیا رو شرکت کردی..
-خب شد گفتین ...باشه ولی هر نفرو یک ساعت نیگه میداره انگار دم خونه هام اومدن واسه تحقیق..
--نگران نباش چیز خاصی نیست چنتا بچه داری؟
- من عیالوارم خانم مهندس یه پنج شیشتا...راستیاتش از دیشب این دلی من مثی سیرا سرکه می جوشه...
--نگران نباش !!!! درست میشه....
پ.ن : یه انیمیشن خارجی هست به اسم استخدام ...پیشنهاد میکنم ببینیدش..البته نیاز به فیل...تر....ش..ک..ن داره...
پ.ن : همون خانمه بود تو پست روز مهندس ذکر خیرش بود ...باز اومد اداره ...با صدای بلند گفت : میشه ژرون جدیدو بهم بدین!!!!!...من گفتم : عزیزم از اون سری که اومدی ژرونمون تغییر نکرده ولی من یه دونه دیگه از همون ژرون واست کپی میکنم.....اسم فلششم همون جیگر طلا بود...قربونش برم !!!یکی از همکارای آقا گفتش : بهش بگو هفته ای یه بار بیاد ژرون جدید بگیره در راستای بالا بردن روحیه شادی د رکارمندان:)
پ.ن : یکی از خدمه هامون وسط جلسه گزینش غش کرد...یه مرد ۴۰ و چند ساله....!!!
خندیدم و گفتم : خب کی بستریم میکنید؟؟؟!!
گفتش: دیوونه که هستی (خنده) ولی حس زیبایی شناسیت عالیه....(و در حالی که نمودارای عجق وجق و نشونم میداد منم زل زده بودم به ورقه ای که تو هوا تکون می خورد تا بلکه خودم ازش سر در بیارم ادامه داد) ...تو هنر می خوندی جز موفق ترینها میشدی!!!!!
حالا فکرش و بکنید ما چه ادعایی در زمینه همین کار و تحصیلاتمان داریم و دو تا شاخ از سرمان زد بیرون و البته که بادی هم در غب غبمان انداخیتم....گفتم: (با چشمای گرد از تعجب) ولی آقای دکتر من تو کار و تحصیلاتم موقعیت خوبی دارم ...یعنی کارم و خوب انجام میدم...
و دکتر گفت : بله می دونم ولی حس زیبایی شناسیت معرکس ...جالب بود برام....
و در اینجا ما بادی به غب غب گفتیم: که خب بله من در خانواده ای هنری بزرگ شده ام...فیلم خوب...موسیقی خوب...کتاب خوب(خیلی وقته میخوام در مورد این سه مطلبی بنویسم)....همیشه اجزای اصلی زندگیم بوده..., اینکه تمام قابهای تو خونه کار دست اعضای خونس...حس هنریه مادر و پدر...و آموختن هنر به صورت حرفه ای توسط تک تک خواهر و برادرا...و این وسط تنها غیر هنر ی یا بهتر بگم هنریه نصفه نیمه من بودم...حالا نگو حس زیبایی شناسیم تا کوجاها بوده و خبر نداشتیم!!!
یه لحظه ذهنم رفت سمت اینکه نکنه انتخاب رشته...کار و تخصصم اشتباه بوده...ولی نه اونقدرها حس بدی از کار و رشتم ندارم ...مخصوصا وقتی یه سافتور جدیدی رو تحلیل میکنم از لذت سرشار می شم...
خلاصه که تحلیل شخصیت ما علامت تعجبهای زیادی رو برای خودم و آقای دکتر به همراه داشت...وقتی برگشت و گفت.:
پگاه درونا خیلی آرومی...درونگرا هم هستی.....
کلمه هایی که اولین بار در وصف خودم میشنیدم ...البته آرومی و آرامش رو خیلیها بهم گفته بودن...دوستان جان که وقتی با هم صحبت میکنیم با انتهای مهربونیشون میگفتن...آدم آرامش درونت و حس میکنه....ولی درونگرا بودن و اولین بار بود میشنیدم!!!!..در جواب اون آروم بودن هم گفتم آقای دکتر من شش ساله یوگا کار می کنم کم پول نریختم تو شیکمی این موسسه ها که .....ولی درونگرا بودن!!!!فقط باعث تعجبم شد..
انگار یه پگاه دیگه درونم کشفیده بودم...که با نگاه حق یه جانبش بهم میگفت...ببین ...ببین ..حتما یه غریبه باید این حرفا رو بهت بزنه تا باور کنی...حتما باید کلی پول خرج کنی تا باور کنی...حتما باید مدرک و مستندات بهت نشون بدن...و من با چه عشقی تو چشای درشت و سیاه این پگاه نگاه می کردم و از خجالت سعی می کردم لبخند محو رو لبام و محوتر کنم...د رحالیکه درونا شاد بودم و آروم...

خب اون آقای دکتر از بدیهامم گفت چیزایی که باید روشون کار کنم ...اونا بمونه واسه خودم :)
یه مرحله هست بعد از اینکه همه دردا و غصه ها رو حل میکنی....بعد اینکه سنگین ترین دردا رو تاب میاری و دیگه بت چیزی به اسم درد سنگین واست میشکنه...بعد اینکه قلبت از غصه لبریز میشه و تو باز چشات و باز میکنی و می بینی انگار نمردی و زنده ای....وقتی چشات و آروم آروم باز میکنی تا باورت بشه خواب نیستی ... یکهو می بینیش ....میبینیش...بالا سرته و بهت لبخند میزنه....همونطور که نگات میکنه آروم آروم وسیله هاش و جمع میکنه هر از گاهی یه نگاهی بهت میندازه و همون لبخند آروم و زیباش و تحویلت میده....
انگار داره میره واسه همیشه....کوله بارش اینو میگه ....هرچیزی که بهش مربوطه رو میزاره توش ...انگار کولش جادویی....این همه گذشته رو توش جا داده و هنوز کوچیک مونده.....ولی سنگینه ....خودش به زور می تونه تکونش بده..... با خودت میگی این که منم؟؟!!!کجا دارم میرم؟؟؟!!!!صداش میکنی:کجا؟؟؟
برمیگرده یه نگاهی بهت میکنه همون لبخندو سرش و با مهربونی برمیگردونه...
باز صداش میکنی: با توام!!!کجا داری میری؟؟؟ برمیگرده نگات میکنه یک نگاه جدی و نافذ و با آرامش زیبایی که تو چشاشه بهت حالی میکنه که دیگه باید بره...که دیگه اینجا جاش نمیشه....که دیگه اونی که درونته خیلی بزرگ شده و هر لحظه بیشتر و بیشتر رشد میکنه که جایی واسش نذاشته...که دیگه بهش نیازی نداری...باید بکنه و بره...که حواست باشه به اونی که تو وجودت تخمش و دونسته و ندونسته کاشتی ...همونی که حالا اینقدر ریشه گرفته که داره همینطور رشد میکنه و رشد میکنه...که باید مراقبش باشی...باید بزاری بزرگ بشه...نباید ازش بترسی....نباید از هیچی بترسی...نباید از بهار امسال بترسی...جونه ها شو نگاه کن درسته درد داره ولی بزار تقلا کنن بزار پوستت و زخمی کنن و بیان بیرون .....بزار جونورای تو ریشه هاش شخمت بزنن...بزار رشد کنه ...خیلی وقته "بود" و ندیدیش ...خیلی وقته تمنای "شدن" داره و نذاشتی...حالا "شده"..داره "میشه"...دونسته و ندونسته گذاشتی که "بشه"...بزار "کامل بشه"....

خب فردا آخرین روز تعطیلات و ما از شنبه اگر خدا بخواد راهی کار میشیم و شروع برنامه های جدید و پیگیری برنامه های قدیم...و فعالیت ما شروع می شود اگر خدا بخواهد و ....از این زندگی انگلی بخور و بخواب خلاص می شویم...جدا دچار بحران هویت شدم تو این تعطیلیه....یعنی کلا نمی تونم بیکار باشم...بیکار باشم احساس مریضی میکنم در حد همون سرطان سنگ کلیه مغزی!!!
یعنی بابام هم همیشه میگه پگاه یا باید با دستاش کاری کنه یا با مغزش!!!! به گذشته هم که نگاه میکنم ....یادداشتهای بجا مونده از کتابایی که خوندم و کتابخانه ... همچنین تابلوهای بزرگگگگگگ تذهیبم (خداییش نگاشون میکنم تعجب می کنم از خودم چطور این همه چشم گذاشتم روشون چه صبری !!!!چه حوصله ای!!!!) و همچنین انواع کارهای قلاب بافی...گل دوزی و تکه دوزی همه و همه شواهد و مدارکی هستند در تایید حرف پدر...(یادمه کارای قلاب بافی رو در فاصله اعلام نتایج کنکور انجام دادم...)
امروز به مامانم میگم یه مشت تیکه پارچه به من بده میگه چرا گفتم بشینم این دو روزه یه تیکه دوزی انجام بدهیم از فرط بیکاری...بماند که یک کتاب هم برای همین روز مبادا از کتابخانه اداره قرض کردم :)
خلاصه که بیکاری برای من مثل یه ....یه......یه...........ولش کن فقط میدونم بیشتر دوروز تحمل این شرایط و ندارم و بعد دو روز یا رو میارم به تفریحات ناسالم یا نمی دونم دیگه.....
پ.ن : یه گلدون داشتم خودم قلمه زده بودم چندین سال پیش ...این گلدون گرفت و رشد کرد و رشد کردو رشد کرد و اینقدر بزرگ شد که هرکی میومد تو اتاقم از دیدن اون همه شاخ و برگ تعجب میکرد می گشت دنبال منشا و تا میداد اون همه شاخ و برگ از یه گلدون به این کوچیکی در میاد تعجب میکرد(باورتون نیمشه چند بار فکر اینکه تو کتاب رکوردای گینس ثبتش کنم به سر خودم و خواهرم زد) در طی این سالها چندتایی ازش قلمه گرفتم ولی امسال کل اون شاخ و برگ و قلمه زدم....هرچی شیشه خوشگل داشتم توش از اون قلمه ها گذاشتم و از در و دیوار و حمام و روم به دیفال دستشویی آویزون کردم...کلیشم گذاشتم تو یه تنگ تو اتاق خودم کلیشم تو آشپزخونه...مامانم میگه اگه همشون ریشه بزنن می خوای چیکارشون کنی؟؟؟!!!!!!.....گفتم همه رو میکارم بعد می فروشم!!!!!!

هرچی موضوع واسه این پستم به ذهنم رسید دیدم یه جور میشه ازش برداشت سیاسی کرد (همون رنگ بازی و این داستانها)....!!!!! دیگه بهتر از این چیزی به ذهنم نرسید!!!! تولید انبوه قلمه در حجمی سبز در راستای مناسبت سال ۹۱ ......فاتحه تولید ملی رو ما از همین الان خواندیم خرماشم خوردیم هستش و ولی هنوز تف نکردیم!!!!!