من درد بوده ام همه..

می دانی درد  چیست؟؟؟...آنقدر سمباده میکشد دلت را...دلت را...دلت را...که وقتی  غصه ی خیالی میبینی در قاب دروغین  دلت گریه می خواهد....می دانی درد چیست؟؟؟...آنگاه که شادی میبینی در چشمان معصومانه کودکی شادیت اشک می شود از چشمانت پایین می آید...می دانی درد چیست؟؟؟...وقتی نامردی می بینی مشتت بعض می شود راه گلویت را می بندد...می دانی درد چیست؟؟؟...آنقدر سمباده میکشد دلت را...دلت را...دلت را...که نازک می شود....به پرواز پروانه ای ذوق می کند به غمِ در چشمانی بغض...

اینجا هیچ جوینده‌ای نمی‌خواهد یابنده باشد....

رو به کدامین آسمان ....دستان خالی.. خالی حتی از هیچ....رو به کدامین خدا...

تو زلزله بم بود ....فهمیدم بعضی وقتا چقدر خدا بیرحم میشه...آسمونش چند وقت داغ شده بود  تو اون زمستون زمین هم گرم بود...پالتوهارو جمع کرده بودیم...زیاد کسی رو با پالتو نمیدیدی...شب بود که یهو لرزید..فکرکردم تخت بالایی  ...تختا تو دیوارا پیچ بود...که یهو صدای جیغ و هوارو داد و دویدنهای وحشتزده....تا صبح تو اون حیاط سگ لرز زدیم ...صبح فهمیدیم چی بودو چی شد...کلاسا تعطیل بود تو صورت همه وحشت میدیدی...بیمارستانا پر بود از مریض و مجروح...رفتیم بیمارستان واسه کمک ....خوب شد رامون ندادن ...من که ظرفیتشو نداشتم...سوپ درست کردیم شبونه بردیم بیمارستانا...سخته ببینی آدمای آبرودار و خونه و زندگی دارو آدمای مغروری  که تا حالا دستشون جلو هیچکس دراز نشده  و حالا واسه یه کاسه سوپ دانشجویی....سخته ببینی تمناشون و واسه لباس گرم و پتو ...سخته ببینی یه عمر زندگی رو ساختن و یهو در طول چند دقیقه چند ثانیه همش و از دست بدی...سخته ببینی و نتونی هیچ کاری کنی...آسمونش غروب آروم بود پرنده ها هم زیاد شلوغ نمیکردن...آسمونش قرمز بود از گردو غباری که تا چند روز تو هوا سرگردون بود...آسمونش قرمز بود و خون بود...قشنگ بود..رویایی بود...سرما برگشت....سرمای سوزناک کویر...حتی مهلت نداد خیلیها رو بکشن بیرون...همونجا یخ زدن...سرمای کویر شوخی نیست همونطور که گرماش شوخی نیست...ولی آسمونش عجیب قرمزو قشنگ بود...همش با خودم فکر میکردم اینا چند وقته دیگه طول میکشه تا دوباره زندگیهاشون و بسازن...چند سال دیگه...شاید اندازه همون مدتی که شبا تو خواب کابوس زلزله میدیدم...

اینجا هیچ جوینده‌ای نمی‌خواهد یابنده باشد؛ چرا که نتیجه خوشایندی زیر این آوار در انتظار هیچ کسی نیست ...

.....

از رنجی که می بریم....

گفته بودم یکی دو سالی هست به عنوان یاورهای یک دختر کوچولو هستم و ماهیانه پولی برای تحصیلش به حساب مامانش میریزم...هر از گاهی از موسسه مهرآفرین بهم زنگ میزدن و گزارشی از وضعیتش بهم میدادن...اینکه 4 تا بچن اینکه به غیر خودش یه بچه کوچیکتر هم هست..اینکه پدرش زن گرفته چون مادرش فقط دختر میزاییدو هوو حامله میشه و از شوهر می خواد اینا رو از خونه بندازه بیرون...اینکه اونام تو گرمای تابستونه پارسال رفته بودن تو یکی از مزرعه های روستا چادر زده بودن تا هوو اجازه بده برگردن خونه....برمیگردن خونه و خب مادر کوته فکر دختر اول و تو سن 14 15 سالگی به شوهر میده...اینکه همه بهش میگن از شوهرت جدا شو و اون اینکارو نمیکنه .....اینکه زینب پاهاش مشکل داره و نمی توه درست راه بره (اینو ممطین نیستم زینب یا بچه کوچیکتره)....چند روز پیش زنگ زدم ببینم اوضاش چطوره که مسیولش تو موسسه گفت..وضعیتشون همونه که بود....و این بچه ها قربانی کوته فکری مادر شدن...و زینب کوچولو امسال کلاس دوم بوده و همه درساشو با امتیاز خوب گذرونده...( انگار جدیدا نمره نمیدن همین خوب و عالی ایناست)..خب ناراحت شدم و هم خوشحال..بدترین فقر.. فقر فرهنگی ....و چقدر این فقر گریبانگیر هممون شده حتی میلیاردرامون...حتی خوش نشینامون...و حتی تصیلکرده هامون...دوست ندارم مامانش زینب رو مثل اون یکی خواهرش زود شوهر بده...اصلا دوست ندارم....دوست دارم درس بخونه ...حداقل دیپلم خیاطی چیزی بگیره و بتونه از پس خودش بر بیاد....نمیدونم شاید اینا خیالبافی باشه..شاید تو واقعیت همچین چیزی ممکن نباشه..

پ.ن: وقتی بچه های فقیر و میبینم...بچه هایی که قربانی نفهمی پدر و مادرشونن به درست  بودن این جملات "شما همانید که میگویید" یا این یکی جمله "هرچی فکر کنید همون میشه"  شدیدا شک میکنم!!!!....در حالی که شدیدا به قدرت فکر و اندیشه آدمی اعتقاد دارم و اینکه همه ما مسیول زندگی خودمونیم و زندگیمون براساس عقاید و تفکراتمون ساخته میشه ...ولی همچین داستانایی داستانهای فقر تحمیلی ...شدید این عقایدم و به بازی میگیره...چون مطمینم این بچه ها قوی تر از تخیلات ما زندگی های خوب رو تو رویاشون می بینن و شاید هم اشتباه میکنم تخیل اونا تو چارچوب فقر فرهنگی خانوادهاشون زندونی شده....

پ.ن:بازارچه نیکوکاری مهرآفرین