از رنجی که می بریم....
گفته بودم یکی دو سالی هست به عنوان یاورهای یک دختر کوچولو هستم و ماهیانه پولی برای تحصیلش به حساب مامانش میریزم...هر از گاهی از موسسه مهرآفرین بهم زنگ میزدن و گزارشی از وضعیتش بهم میدادن...اینکه 4 تا بچن اینکه به غیر خودش یه بچه کوچیکتر هم هست..اینکه پدرش زن گرفته چون مادرش فقط دختر میزاییدو هوو حامله میشه و از شوهر می خواد اینا رو از خونه بندازه بیرون...اینکه اونام تو گرمای تابستونه پارسال رفته بودن تو یکی از مزرعه های روستا چادر زده بودن تا هوو اجازه بده برگردن خونه....برمیگردن خونه و خب مادر کوته فکر دختر اول و تو سن 14 15 سالگی به شوهر میده...اینکه همه بهش میگن از شوهرت جدا شو و اون اینکارو نمیکنه .....اینکه زینب پاهاش مشکل داره و نمی توه درست راه بره (اینو ممطین نیستم زینب یا بچه کوچیکتره)....چند روز پیش زنگ زدم ببینم اوضاش چطوره که مسیولش تو موسسه گفت..وضعیتشون همونه که بود....و این بچه ها قربانی کوته فکری مادر شدن...و زینب کوچولو امسال کلاس دوم بوده و همه درساشو با امتیاز خوب گذرونده...( انگار جدیدا نمره نمیدن همین خوب و عالی ایناست)..خب ناراحت شدم و هم خوشحال..بدترین فقر.. فقر فرهنگی ....و چقدر این فقر گریبانگیر هممون شده حتی میلیاردرامون...حتی خوش نشینامون...و حتی تصیلکرده هامون...دوست ندارم مامانش زینب رو مثل اون یکی خواهرش زود شوهر بده...اصلا دوست ندارم....دوست دارم درس بخونه ...حداقل دیپلم خیاطی چیزی بگیره و بتونه از پس خودش بر بیاد....نمیدونم شاید اینا خیالبافی باشه..شاید تو واقعیت همچین چیزی ممکن نباشه..

پ.ن: وقتی بچه های فقیر و میبینم...بچه هایی که قربانی نفهمی پدر و مادرشونن به درست بودن این جملات "شما همانید که میگویید" یا این یکی جمله "هرچی فکر کنید همون میشه" شدیدا شک میکنم!!!!....در حالی که شدیدا به قدرت فکر و اندیشه آدمی اعتقاد دارم و اینکه همه ما مسیول زندگی خودمونیم و زندگیمون براساس عقاید و تفکراتمون ساخته میشه ...ولی همچین داستانایی داستانهای فقر تحمیلی ...شدید این عقایدم و به بازی میگیره...چون مطمینم این بچه ها قوی تر از تخیلات ما زندگی های خوب رو تو رویاشون می بینن و شاید هم اشتباه میکنم تخیل اونا تو چارچوب فقر فرهنگی خانوادهاشون زندونی شده....