یک پست قاطی
- بعضی وقتا یه چیزایی می بینی که میره تو مخت بد در اون لحظه به قول دوستان چشای پگاه یا میشه علامت تعجب یا علامت سوال در حالی که زبان پگاه بند آمده .و تا مدتها هی بش فکر می کنه هی بش فکر می کنه در موردش با دیگرون مشورت می کنه در موردش کتاب میخونه درموردش بحث میکنه یادم که نرفت بگم در موردش تو گوگل سرچ میکنه بله در موردش تو گوگل سرچ می کنه و اکثر مواقع هم هیچ جوابی پیدا نمیکنه که نمیکنه .......
- چراغ راهنمای فوق هوشمند : طرف نشسته رو موتور بچشم گذاشته ترکش میخواد بره سمت چپ بچه دست چپش و می بره بالا میخواد بره سمت راست بچه دست راستش و میبره بالا !!!!
- جلسه بود با کلی از رییس روسای سازمان خودمون و سازمانای دیگه به منم گفتن بیا نه اینکه رییس باشما نه هرچی باشه یه ادارست و یه خانم مهندس . تو جلسه یه خانم دکتر کاملا محجبه نشسته بود روبروی من .کنارش هم یه آقای دکتر بودن این خانم دکتر کاملا محجبه کاملا محجبه بودن (چادر به رنگ سیاه یک عدد- مقنعه چونه دار به رنگ سیاه به طوری که تنها قرص ماه!!! صورت معلوم باشد یک عدد – ساق دست کشیده شده تا وسط کف دست به رنگ سیاه یک عدد – عینک طبی یک عدد نمی دونم چرا اینو جز حجاب گفتم حتما برای ایشون نوعی حجاب برای چشم محسوب میشه) . این آقا و خانم دکتر نشسته بودن کنار هم از بالای میز کنفرانس که نگاه می کردی کاملا متشخصانه و دکتر وار . از اونجایی که من کلا بیشتر ربع ساعت نمی تونم یه جا به طور ثابت دووم بیارم شروع کردم به چرخش چشمها و از شکاف بین میز کنفرانس پای سفید و بلوریه خانم دکتر رو دیدم که پاچه شلوار سیاهشون به اندازه یک شلوار برمودا نه به اندازه سه شلوار برمودا رفته بود بالا و نصف ساق پای تپل و خوشکلشون که از قضا از قضا یک جوارب سفید پوشیده بودن معلوم بود . چشام شد علامت تعجب به فاصله چند سانت اونورتر پای اون آقای دکتر متشخص بود که اینقدر از اون یکی پا فاصله گرفته بود که با کوچکترین حرکتی میخورد به پای سفید خانم دکتر . در این لحظه چشام شد علامت سوال ؟؟؟ یعنی متوجه نیست؟؟؟ تو جلسه به این شلوغی؟؟؟
و خلاصه که ما موندیم و این سوالات و اون حجاب کامله کامل و جابه جا کردن پاها و انداختن اون یکی ساق تپل بلوری رو اون یکی!!!!
- یک زمانی کتاب از دستم پایین نمی یومد به جای اینکه کتابار و بخونم می خوردمشون . کافی بود حسم تنها حسم بهم بگه این کتاب یه کتابه خوبه (حسم نه سوادم) اونوقت حتی اگر سخت ترین کتاب روانشناسی هم بود سه بار چهار بارم میخوندمش ببخشید میخوردمش. کتابخوانی من هم خودش دوره ای داشت . اول داستان که دورش کوتاه بود روزا کتابای داستانی در مورد مصر قدیم و فراعنه رو می خوندم شبا خوابشو میدیدم . بعد روانشناسی روانشناسی روانشناسی و همیشه حافظ و شاملو و یکم مولوی چاشنی کتاب خوندنم بود. هنوز نوتهایی رو که از کتابای خونده شده برداشتم دارم .ولی الان یه چند سالیه زیاد پیگیر کتاب نیستم نه اینکه نخونم ولی مثل اونموقع نیست دوستی می گفت تاثیر اینترنت که مارو عادت داده به Haeding خوندن . نمی دونم حرفش چقدر در مورد من درسته ولی احساس میکنم جدا از هر کتاب و هر دستور العمل هر نکته که توسط دیگرون واسه زندگی تجویز شده دوس دارم خودم باشم و خودم. شاید این از تاثیرات نزدیک شدن به سی سالگی باشه . (سی سالمه دیگه نزدیک شدن چیه)