کمینگاه...

من تصویر سازی قوی دارم برخلاف تخیلاتم...مثلا زمانی که گولو رو می خونم دقیقا تصویر سازی میکنم جملات قصارش و و بعد کیفور میشم...یه جور تغذیس برای این حسم...و هرچیزی که این حس من و کیفور کنه دوست دارم...وقتی می خوام یه چیزی بخرم تصویر اون رو تو ذهنم دارم وقت تلف نمیکنم واسه امتحان کردن چیزایی که به چشم میخوره مثل یه شکارچی میگردم دنبال اونی که می خوام خیلی هم کم پیش میاد وسوسه بشم و تصویرم و نادیده بگیرم...من در مورد رویاهامم تصویر سازی دارم همیشه داشتم...به خیلیهاش رسیدم به خیلیهاشم نه....خیلیها بهم گفتن نباید اینقدر رویاهات و دنبال کنی ...ولی من احمق تر از این حرفام که بتونم فراموششون کنم....الان شدم مثل یک حیوونه درنده ...مثل شیر مثل ببر مثل پلنگ....دیدین تو مستنداشون با اون چشمهای نافذ میشین یه گوشه منتظر شکارشون...یه بار یک جا خوندم وقتی می خوان شکار کنن میرن دنبال یک شکار خاص تو اون گله...حتی اگر شکار کردنش سخت تر از بقیه باشه باز هم میرن دنبال اون...شکارخودشون...اونی که انتخاب کردن...من الان اینطوریم الان یک هفتس اینطوریم...کمین کردم...دارم پنجه هامو تیز میکنم....چشمو دوختم به افق تا شکارم برسه...همونی که منتظرش بودم...تا برسه و من بپرم روش...تیکه تیکش کنم..... 

باید رها باشم...باید آرام باشم

مدیتیشن رنگها

خب اینو جلسه قبل شیدای عزیز بهمون یاد داد

همه میدونن که بدن هفتا چاکرا داره ...هر چاکرا یه رنگ داره...تو نت سرچ کنید چاکرا کلی مطلب واستون میاد...رنگ این چاکراهاست که هاله اطراف بدن و میسازه...یه جا بشینید یه جای آروم ...فرم نشستن هم دست خودتون فقط بهتره جوری بشینید که ستون فقراتتون صاف باشه قوز نکنید...بعد تصور کنید پاتون تا دستگاه تناسلی  شده رنگ قرمز ...یک رنگ قرمز رو تصور کنید که تمام این قسمتها رو در بر میگیره دو سه تا نفس و رو این رنگ قرمز تمرکز کنید ...بعد قسمت کلیه و روده رو تصور کنید که با رنگ نارنجی پوشونده شده و رو این هم چندتا تنفس تمرکز کنید و بعد از اول رنگ قرمزو نارنجی رو تصور کنید بعد تصور کنید از قسمت ناف تا زیر قفسه سینه با رنگ زرد پوشونده شده چند لحظه رو این رنگ تمرکز کنید قشنگ ببینینش و بعد دوباره همین سیکل و از رنگ قرمز....نارنجی و  زرد تکرار کنید... بعد تصور کنید قفسه سینتون به رنگ سبز شده باز هم چند نفس روش تمرکز کنید و بعد سیکل رو از اول قرمز نارنجی زرد سبز تکرار کنید......قسمت گلو رو به رنگ آبی تصور کنید حنجره  ...چند لحظه تمرکز و دوباره سیکل و از قرمز تصور کنید....میرسیم به صورت اون رو به رنگ نیلی تصور کنید چند نفس تمرکز و بعد سیکل و تکرار کنید...و در نهایت جمجه سرتون رو به رنگ بنفش تصور کنید...چند نفس بمونید....و بعد سیکل رو تکرارا کنید...قرمز...نارنجی...زرد..سبز...آبی....نیلی...بنفش .....خودتون رو تو این رنگها غوطه ور ببینید.....به رنگها دقت کنید به شفاشفیتشون به کدر بودنشون به تلو لو شون.....و بعد با سه تا نفش عمیق چشمها رو باز کنید...

خب شیدا میگفت نوع تیره و کدر بودن رنگها اینکه کدوم رنگ و می تونیم کاملا واضح ببینیم و کدوم و نه همش آلارمیه که داده میشه و باید رو اون قسمت کار بشه....چون هر اتفاقی بخواد بیفته اول رو هاله آدم اثر میذاره و بعد رو جسم آدم خب من سبزو کدر دیدم ....نیاز دارم بخش محبتیم و میزون کنم...

تجربه جالب بود دوس داشتم با شما تقسیمش کنم...البته کلی سرچ کردم و چیزایی هم پیدا کردم در مورد اینکه رنگها چطور آلارم میدن...

عشق باران خورده

مثل خودم کلش خرابه وقتی آسمونش ابری میشه ...ابری میشه

 

رفیق باران

خدایا میدانم خیلی نزدیکی...خیلی خیلی نزدیک

مرا به خودم وامگذار

من گریه کننده قهاری هستم....در اوج لذت گریه میکنم...مثل اوج لذتی که تمام تن آدم دچار تشنج میشه...در اوج غم گریه میکنم البته به نظر من غم و غصه اوج نداره ماییم که مدام مرز غمهامون و می شکنیم و پیروز میشیم و بعد یه غم بزرگتر....وقتی احساساتی بشم و حس اصیل زیبایی شناسیم به ارگاصم برسه باز هم گریه میکنم یادم نمیره وارد مسجد شیخ لطف الله که شدم اشک بود که چشمام و شست تا بهتر ببینم....وقتی نمی تونم حرف یزنم گریه میکنم...وقتی نمی تونم داد بزنم گریه میکنم....وقتی دلم می خواد رها باشم و نمی تونم بازم گریه میکنم...وقتی میرم در دل طبیعت و زیبایی میبینم و زیبایی زیبایی گریه میکنم...وقتی تو یوگا ریلکسی میگیرم وقتی که شکرگزاری میکنم و همینطور که چشام و باز میکنم  و نور و وارد چشمهام میکنم  و بیناییم و به یاد میارم گریه میکنم....

من خوب اشک میریزم...وقتی می خوام سپاسگزاری کنم بابت تمام نعمتهات

گولوییم گفتی رفیق باران شدی...نترس عزیزیم میشوره میبره پایین....سبک میشی...مرزهات و میشناسی و دوباره اوج میگیری..

پ.ن: یه حرفایی همیشه هست...جاش اون ته ته دله تو اعماق وجوده..حرفایی که تقدس داره ....نباید قداستش شکسته بشه....باید در سکوت بیان بشه..

هوس ...هوس...تو سینه حبس..

خب ما نگفته بودیم اصلا اضافه کار نیمی مونیم نه؟؟؟ گفته بودیم؟؟؟... حالا که ما کلا اضافه کار نیمی مونیم یعنی سیاست کاریمون از همون اول این بود با انواع پیشنهادها ی پاداش و اینام نتونستن ما رو بخرن...چه خصوصی چه دولتی...فقط روزایی که کلاس داریم اضافه می مونیم...امروز هم یکی از اون روزاس من و رییسم هستیم فقط!!!!...بعد فکرش و بکن بعد از کلی سرو صدا که از خودش در آورد که من نمیدونم از کجاش بود!!!! الان صدا قران و بلند کرده...به طوری که من تمرکز ندارم...بلندااااااااا.... بلند...خدا رو شکر تیکه کدی که از صبح درگیرشم جواب داد ...اگر نه که یواش یواش صدای غر زدنا و فحشام بلندتر میشد...بعد با خودم گفتم این حالش خوبه؟؟؟...یحتمل هوس افتاده تو دلش داره با شیطون مبارزه میکنه...الان فک کنم رفت جز بعدی ....خلاصه که ما موندیم تو مسلمونیه این ملت...

جمعه در دل طبیعت بودیم با دوستان جان و یک مهمون خارجی...یکی از بچه ها هست یعنی دی جیمون هم هست خیر سرش.. همیشه عادتشه یه سس تند همراشه..تندااااا ...تند ....من خودم عاشق تندی و تلخیم ...اینسری یه سس تندی آورده بود که داد از نهاد ما بلند شد....بش گفتیم مازوخیسم داری این چیزا رو میخوری؟؟ که دیدیم مهمون خارجیمون با لذت داره سس تند و میخوره اونم با خیارررر!!!!!...دی جی ضد حال ما هم برگشت گفت : این چیزا مردونس .....ما هم رفتیم تو قیافه و لوس و از لجش یه نوک زدیم به سس که مردونگیمون و بش ثابت کنیم که مهمون خارجیمون از این شجاعت به وجد اومد و گفت : یو ماست بی ا هات وومن!!!!....

زن که باشی..

زن که باشی بعضی وقتها هوس میکنی تمام دنیا را مادر شوی....همه غصه های دنیا را میریزی در دامانت....همه را...کوچک و بزرگ...لبه های دامنت را میگیری...خوب که غصه ها را  جمع کردی...میروی مینشینی یک گوشه...زن که باشی گوشه تنهاییت را راحت پیدا می کنی....بعد گوشه مقدس تنهاییت را آب و جارو میکنی...عطر  یاس می پاشی....زن که باشی هرجا و همیشه هوس طراوت با توست....می نشینی گوشه تنهاییت تمام غمهای کوچک و بزرگ دنیا را بغل میزنی زانوی غمهایت را به سینه می فشاری...و تمام آنها را گریه میکنی...زن که باشی همیشه هوس دیوانگی داری...خالی که شدی...تمام غمهای دنیا را که گریستی...دلت که آینه شد...برمیخیزی زندگی را به آغوش می کشی....میچرخی...قهقه ات...چشمانت...دامانت...دستانت....گیسوانت...زن که باشی همیشه هوس زندگی داری...

پ.ن: بیچاره اونیکه دیوانگیهای زنونه رو جدی میگیره کلا میره تو مایه های ...گیجه!!!

پ.ن: شنیدین میگن زنان قربانیان هورمونها هستند...خداییش این هورمونا با ما چیکار میکنن..دارم روانشناسی زنانه کارن هورنای رو می خونم ..می تونم بگم از هر نصف صفحه تنها یک جملش و می فهمم!!..حسی دارم می خونمش!!!

پ.ن : مشغول مهمونداری و گشت و گذار و طبیعت گردی بودم ...مرسی پگاه و مسافر و گیس گلابتون مهربون که به یادم بودید...دوسدون میدارم سبد سبد :)

می خواهیم چرخ شویم..

الان این حرکت پایین و نیگا کنید...من نمی تونستم انجامش بدم...بعد کلی واسم سوال بود که چرا من نمی تونم اینو انجام بدم؟؟؟؟...چه گیری دارم؟؟؟...خب حدس میزدم که دستامه که نمی تونه یه لحظه قسمت بالا تنمو بفرسته بالا....نه اینکه بگم من همه حرکات و درست و کامل انجام میدما ...نه ولی خب معمولا یه کارایی میکنم اینطوری نبوده که اصلا نتونم یه حرکت وحتی نصفه نیمه انجام بدم...شیدا هم همش میگفت قلق یا غلق یا قلغ داره پیداش کن...یکی دوبار شیدا طناب مینداخت دور کمرم میکشیدم بالا انجامش میدادم ولی بازم ضعف دستام باعث میشد سریع بیام پایین...بعد هی رفتم تو کتابای موسسه گشتم دنبال این حرکت ببینم همون غلقه چیه؟؟؟...کلی هم خب سرچیدم تو نت دیگه..تا اینکه دیشب که میخواستم بخوابم یهو بدنم بهم گفت...پگولی پاشو گیره رو فهمیدم...بعد همینطور رو تختم این حرکت و انجام دادم بدون گرم کردن بدنم بعد تونستم  یه کوچولو انجامش بدم مثل عکس دومیه که سرش رو زمینه...اینقده ذوقیدم بعد پریدم پایین یه چند بار  رو زمین انجامش دادم...بعد میخواستم بخوابم از ذوق خوابم نمیبرد هر ده دقه یه بار انجامش میدادم...حالا خوبه نصفه نیمه بوده اینقده ذوقیدم...

پ.ن: خیلی لحظه خوبیه وقتی آدم یه چیز جدیدی در مورد خودش کشف میکنه ....در مورد بدنش ...روحش روانش...همینه میگن آدم از خودشناسی به خداشناسی میرسه دیگه...

اقتصاد انرژی

اولین بار تو دوره های ریکی بود با این اصطلاح آشنا شدم...خب ریکی یک جور اتصال به انرژی کیهانیه...من یه بار تو یکی از جلساتشون شرکت کردم و باورتون نمیشه که گردش انرژی رو با تمام وجودم حس کردم..و تصمیم گرفتم خودم هم تجربش کنم...خب تا ریکی سه هم بیشتر نرفتم و بعد هم به دلایلی رهاش کردم...اونجا بود که مربی ریکی در مورد انرژیها گفت..اینکه چطوری انرژیمون رو حفظ کنیم..انرژیهای منفی رو از خودمون دور کنیم...و اینکه نگه داشتن این انرژی چقدر مهمه برای داشتن یک زندگی شاد و لبریز از زندگی...بیشترین انرژی رو تو دنیا انسانها دارن (من اینطور فکر میکنم) ...پس خیلی مهمه که آدم با کیا نشست و برخاست میکنه ...با کیا دوسته...بقول یکی از همینا که می تونست هاله آدما رو ببینه هاله بعضیا خیلی سنگینه ..پس باید حواسمون باشه با کیا میریم و میایم...با کیا حرف میزنیم و ومهمترینش وضعیت روحی و انرژی خودمونه...

راستش بیشتر میخوام تجربیاتم و بگم البته یکسری مطالعه هم داشتم ولی تجربیاته که خیلی چیزها رو به آدم ثابت میکنه...آدمی که وارد بحثای انرژی درمانی و به نظر من آموزش چیزهای جدید میشه باید آدم قوی باشه ...و انرژیش اینقدر روان و شفاف باشه که اجازه نده انرژیهای منفی زیاد روش تاثیر بزارن..من خودم همچین آدمی نیستم ...یکی از دلایلی که ریکی رو رها کردم همین بود...توی ریکی کانالهای ورود و خروج انرژی رو باز میکنن و شما با آگاهی بیشتر انرژی رو میگیرید و اون رو انتقال میدید ...پس باید حواستون باشه که وقتی انرژی بد و منفی حس میکنید از خودتون محافظت کنید من نمی تونستم این کارو بکنم...و شدیدا حس میکردم ازم انرژی میره این بود که بیخیالش شدم...برای بستن راههای ورود انرژی هم خیلی روشها هست ولی من اینقده مهربونم اینقده مهربونم(این تعریف نبودا هرچی متعادلش خوبه) که تا در معرض انرژی منفی یکی قرار میگرفتم مثلا طرف درد دل میکرد مینشستم خودم زار زار واسش گریه میکردم...اینو جدی میگم این بارها واسم اتفاق افتاده اینقدر سنگینی انرژی طرف مقابل و حس میکنم که گریم میگیره...

من گردش انرژی رو هم تو حرکات یوگا کاملاحس کردم و میکنم و اینکه با یوگا یک مقداری انرژی درونیم متعادل شده...خب من کلا آدم پرانرژی هستم بقول یکی انگار به یه منبع انرژی وصلم ولی وقتی اقتصاد انرژی و مدیریت انرژی رو بلد نبودم کلی این انرژی رو هدر میدادم...الان باز بهتر شدم...برای خیلی چیزها انرژی نمیذارم یا حداقل سعیم و میکنم...بیشتر کسایی که یوگا کار میکنن معمولا بدنای گرمی دارن...من قبل از اینکه یوگا کار کنم از اون تیپ آدمایی بودم که همیشه انگشتای پاهام یخ بود و تو زمستون و تابستون مجبور بودم جوراب بپوشم ...ولی یوگا این انرژی رو تو بدنم متعادل کرد..بعد از بعضی حرکات یوگا مثل حرکتهای پیچ شدیدا انرژی تو بدن بالا میره در حدی که فکر میکنم الان که از درون بسوزم...اینا رو گفتم تا لمسی رو که از انرژی داشتم بگم....

پ.ن: از اونجایی که دیدیم ما از اوناش نیستیم که بیام ریز ریز زندگیمون و اینجا داد بزنیم ...دادم که میزنیم اینقد مبهم و غرو قاطیه که فقط خودمون میفهمیم تصمیم گرفتیم در مورد چیزهای مورد علاقمون بنویسیم..شاید هم ذایقه هایی یافتیم...

پ.ن: ممکنه خیلیها اینا رو جز خرافات بدونن...ولی این دلیل نمیشه چیزی که علم هنوز ثابت نکرده رو خرافات بدونیم و چشممون و ببندیم روی تجربیات ناب خودمون...من آدم خرافاتی نیستم و فوق العاده هم منطقی هستم و پر احساس این آخری با احساساتی بودن فرق داره ...مطمین باشید اگر این بحثا رو بحث خاله زنکی و خرافات میدیدم اصلا واردش نمیشدم.. 

از رنجی که می بریم....

گفته بودم یکی دو سالی هست به عنوان یاورهای یک دختر کوچولو هستم و ماهیانه پولی برای تحصیلش به حساب مامانش میریزم...هر از گاهی از موسسه مهرآفرین بهم زنگ میزدن و گزارشی از وضعیتش بهم میدادن...اینکه 4 تا بچن اینکه به غیر خودش یه بچه کوچیکتر هم هست..اینکه پدرش زن گرفته چون مادرش فقط دختر میزاییدو هوو حامله میشه و از شوهر می خواد اینا رو از خونه بندازه بیرون...اینکه اونام تو گرمای تابستونه پارسال رفته بودن تو یکی از مزرعه های روستا چادر زده بودن تا هوو اجازه بده برگردن خونه....برمیگردن خونه و خب مادر کوته فکر دختر اول و تو سن 14 15 سالگی به شوهر میده...اینکه همه بهش میگن از شوهرت جدا شو و اون اینکارو نمیکنه .....اینکه زینب پاهاش مشکل داره و نمی توه درست راه بره (اینو ممطین نیستم زینب یا بچه کوچیکتره)....چند روز پیش زنگ زدم ببینم اوضاش چطوره که مسیولش تو موسسه گفت..وضعیتشون همونه که بود....و این بچه ها قربانی کوته فکری مادر شدن...و زینب کوچولو امسال کلاس دوم بوده و همه درساشو با امتیاز خوب گذرونده...( انگار جدیدا نمره نمیدن همین خوب و عالی ایناست)..خب ناراحت شدم و هم خوشحال..بدترین فقر.. فقر فرهنگی ....و چقدر این فقر گریبانگیر هممون شده حتی میلیاردرامون...حتی خوش نشینامون...و حتی تصیلکرده هامون...دوست ندارم مامانش زینب رو مثل اون یکی خواهرش زود شوهر بده...اصلا دوست ندارم....دوست دارم درس بخونه ...حداقل دیپلم خیاطی چیزی بگیره و بتونه از پس خودش بر بیاد....نمیدونم شاید اینا خیالبافی باشه..شاید تو واقعیت همچین چیزی ممکن نباشه..

پ.ن: وقتی بچه های فقیر و میبینم...بچه هایی که قربانی نفهمی پدر و مادرشونن به درست  بودن این جملات "شما همانید که میگویید" یا این یکی جمله "هرچی فکر کنید همون میشه"  شدیدا شک میکنم!!!!....در حالی که شدیدا به قدرت فکر و اندیشه آدمی اعتقاد دارم و اینکه همه ما مسیول زندگی خودمونیم و زندگیمون براساس عقاید و تفکراتمون ساخته میشه ...ولی همچین داستانایی داستانهای فقر تحمیلی ...شدید این عقایدم و به بازی میگیره...چون مطمینم این بچه ها قوی تر از تخیلات ما زندگی های خوب رو تو رویاشون می بینن و شاید هم اشتباه میکنم تخیل اونا تو چارچوب فقر فرهنگی خانوادهاشون زندونی شده....

پ.ن:بازارچه نیکوکاری مهرآفرین

شخصیتهای توهمی-4

 یک روز که خیلی اوضاع رو به راهی ندارید میشینید پشت سیستم له له یه جمله یه کلام رو می زنید تا این حس پوچی رو که دوباره تو تمام وجودت رخنه کرده رو خاموش کنی یا حداقل منطقیش کنی یا دلیلی واسش پیدا کنی یا ……

اینقد دپی که حتی حس حرف زدن با یه دوست چندین و چند ساله هم نداری هی می گردی یهو یه جمله نظرت و جلب میکنه و جمله پشت جمله هی می خونی ....

زمان می گذره و محو نوشته شدی و یهو آخ جون نویسنده هم حاضره. حس پوچی و تنهانیت با خوندن دست نوشته هاش کمتر شده و صحبت با نویسنده چه لذتی رو برات بوجود می یاره خدا می دونه و بس.

پیغام میدی اگر جواب داد تشکر می کنی و احتمالا بعد از یک کم صحبت نویسنده متن جادویی کار داره , احیانا با شخص اول مملکت قرار ملاقات داره‼‼ و از اونجا اون قراره بیاد محل کار این‼‼‼ وکتری آب داره خودشو خفه می کنه و خب باید بره کار داره بیکار که نیست.

بابا تو دیگه کی هستی‼!

ادامه نوشته

شخصیتهای توهمی-3

این قسمت رو یک مقدار علمی تر بررسی می کنیم اصلا اخلاق در حوزه فناوری اطلاعات چی هست و ساختن و پرداختن شخصیتهای توهمی اخلاقی , غیر اخلاقی اصلا ربطی به اخلاق داره یا نه....

تئوری اخلاقی توابعی را برای تشخیص اینکه چه چیزی صحیح و مناسب است فراهم می کند, در واقع به تعبیری دیگر, اخلاق در فناوری اطلاعات یا اخلاقیات کامپیوتری یکی از مباحث مطرح در اخلاق کاربردی بوده که موضوعی میان رشته ای می باشد و بحث در مورد آن نیازمند تخصص در دو حوزه اخلاق و فناوری اطلاعات می باشد.

اخلاق در کامپیوتر در سال 1940 توسط نوربرت وینر استاد دانشگاه MIT برای اولین بار بیان و به عنوان رشته ای تحصیلی بنیانگذاری شد . وی بر این عقیده بود که ورودی و خروجیهای یک ماشین سریع و مدرن کامپیوتری لزوما صفر و یک نبوده و انسان را در معرض پتانسیل های خیر و شر , نوینی می یافت که اهمیت آنها هنوز کشف نشده بود. [1]

بعد از او دانشمندان زیادی نیز به این مقوله پرداختند از جمله مور که بر این عقیده بود که استفاده از اخلاق در کامپیوتر تحلیل طبیعت وتاثیر اجتماعی تکنولوژی کامپیوتری و تدوین رابطه و مطابقت سیاست , از این تکنولوژی است. در واقع اخلاق در کامپیوتر همچون دیگر شاخه های مطرح در اخلاق کاربردی در رابطه با مطالعه تئوریهای اخلاقی موجود و کاربرد آنها است که به تحلیل نقش کامپیوتر بر اعتقادات و اخلاقیات می پردازد و چگونگی استفاده از این تکنولوژی را در مواجه با گزینه های انتخابی متعددی که این تکنولوژی پیش روی انسان قرار می دهد را, بیان می کند.[2]

ادامه نوشته

شخصیتهای توهمی-2

خدارا شکر که در مملکتی زندگی می کنیم که فقر و فحشا بی قانونی و بی عدالتی در آن بیداد میکند زندانها پر از فعالان حقوق بشر بوده و نفتمان آه از نفتمان ....................

خدا را شکر اینقدر غم ادبیات به فنا رفته و موسیقی محکوم شده و خاک تکه تکه شده داریم که اگر بخواهیم خود را در قالب شخصیتی فهیم , روشنفکر و میهن پرست جا بزنیم تنها کافیست از وفور موضوعات یکی را انتخاب کرده حداقل دو کتاب مطالعه کرده و دم از نفت و خاک و وطن و شهیدان ادبی و روشنفکران فراری بزنیم.........

ادامه نوشته

شخصیتهای توهمی-1

خیلی سال پیش علاقه مند شده بودم به مبحث اخلاق در دنیای مجازی یک سری مطالعه هم داشتم که نتیجش شد این چندتا نوشته که اینجا میذارم...اینا رو حدود سه یا چهار سال پیش نوشتم..

خوب اول از همه اینجا مینویسم تا شاید این مسئله شخصیتهای توهمی واسم قابل هضم بشه و حل بشه و به امید اینکه به هیچکس شخصیت توهمی ندم و شخصیت توهمی که سعی میشه بهم قبولونده بشه رو نپذیرم و مهمتر از همه اگر یه زمانی یه جایی یه جوری خواستم شخصیتی توهمی از خودم رو به دیگرون بخورونم و اونها رو مجاب به پذیرش اونی کنم که نیستم کنم حداقل با خودم روراست باشم و بدونم دارم سر ملت و گول می مالم بقول مدیر عامل بزرگ عزت نفس داشته باشیم و حداقل به خودمون دروغ نگیم.(این هدف استراتژیک از این مجموعه مباحثه و دید بلند مدتیه که تا حدی خلاقیت و غیر واقع بینی هم درش دخیله .!!!!!از اونجایی که به مسایل اجتماعی علاقه مندم و کارو تحصیلاتم فنیه همه جا تو کار , تحصیل , زندگی اجتماعی و خصوصی سعی می کنم لینکی بین این دو پیدا کنم زندگی  همیشه احتیاج به Reengineering داره و ایجاد BSC  لازمه زندگیه سالمه (
 

ادامه نوشته

تو فقط پا بزن...

ادامه نوشته

Too Busy

این مدت مشغله ام خیلی خیلی  خیلی زیاد بود و هست...یک زمانی ما فکر مالیخولیایی فعالی داشتی ولی الانه اینقدر کار داریم که از خستگی هیچ مالیخولیایی به ذهنمان نمیرسد...کلاسهای پی در پی اداره و و پیوستن خودمان هم به جمع اساتید برای درس دادن یک سری مطالب به همکاران...تازه در این اوضاع به فکر گرفتن کلاس در دانشگاه هم هستیم...بعد اینقدر سرمان شلوغ است که به دندانپزشکامان التماس کردیم قبل از سفر یک ماهه اش یک وقت به ما بدهد شاکی شد که چرا زودتر نیامدی گفتیم کار داریم و خب یک وقت با پارتی بازی صبح بهمان داد....خلاصه خیلی خسته ام و واقعا به یک مسافرت نیاز دارم ...بچه ها وعده کرده اند به یک آبشار بروند ولی ما خسته تر از آنیم که بتوانیم در آن آبشار نیم ساعت پیاده روی داشته باشیم برای همین نمیرویم....به یک مسافرت نیاز دارم به چند روز نرفتن به اداره و تا لنگ ظهر خوابیدن....و تنها گشتن و خوردن و خوابیدن...کلاسها که تمام شود برنامه سفری جور میکنم...دقیقا از اردیبهشت از اول اردیبهشت هی به خودمان وعده دادیم سرم که خلوت شود فلان کار را میکنم....سرم که خلوت شود....ولی انگار خلوتی در کار نیست...دوماه است استخر نرفته ایم یعنی مربیمان ببینتمان جفت پا صورتمان را له میکند...بعد از آن همه تمرین یک وقفه دوماهه....و بدتر از همه ایمیلهای پی در پی استادمان برای انجام تمرینات و ذهن خسته و هنگ ما.....همش هم غمبرک میزنیم که این تمرینات را چه کنیم...ای خدا

پ.ن: بخدا هرکه جرات دارد از این به بعد بگوید کارمندان دولت کار نمیکنند...یعنی خودش میداند ها...

پ.ن: یکی از شرکتهای معروف استخدام داشت فقط مرد...یکی از همکاران قدیمی بهمان اطلاع داد کلی خونمان کدر شد از این تبعیض جنسیتی ....رشته من را هم میخواستند دو تا تازه ...ما هم فرم ثبت نام در آزمون را پر کردیم مدرکمان را هم فرستادیم ...بعد در قسمت نام و نام خانوادگی بعد از اسم و فامیلمان نوشتیم...."بنده پنج سال سابقه کار دارم خدا وکیلی بدون پارتی بازی و سهمیه مردتراز من پیدا کردید بهم بگید!!"....در قسمت دلیل معافیت سربازی هم نوشتیم..."به علت مردانگی زیاد"...بعد این همکار قدیمی آقا خنده اش گرفت که چرا اینقدر حرص میخوری تو که کار داری...گفتیم در دفاع از حقوق همجنسانمان هرچند شدیدا اعتقاد داریم از ماست که بر ماست.!!!

پ.ن: در کلاس یوگا یک حرکت تعادلی به ما دادند که ماندن در تعادلش برمیگشت به تنظیم درست لگن و سبک کردن پاها بعد ما توانستیم مدت زیادی در تعادل بمانیم بعد شیدای عزیزمان به ما گفتند: آفرین خیلی خوب لگنت و می شناسی...بعد ما کلی ذوق کردیم که خدا را شکر با سی سال سن حداقل این یک قلم را خوب شناخته ایم و با هم به تفاهم رسیده ایم!!! 

پ.ن: رفتیم دندانپزشکی می خواست بدون بی حسی عصب کشیمان کند!!!!...یعنی دستمان را گرفتیم جلوی دهانمان هرچه خواهش کرد  دکتر جانمان ما با سر اشاره کردیم که دهانمان را باز نمیکنیم...آخر بی حسی را زد...تازه قبلش هم کلی ازش توضیح خواستیم که قرار است چیکار کند ؟؟؟..دکتر متشخص ما هم با کمال ادب گفت چرا اینقدر سوال می پرسی ؟؟؟؟گفتیم آخر ما کنجکاویم تازه کلی هم در مورد عصب کشی در اینترنت خوانده ایم...بیچاره دکتر جانمان یک بیست دقیقه ای شرح داد که قرار است چه بکند..در حین جراحی هم برایمان توضیحات جا افتاده را می گفتند...طفلی!!