یلدا زود برو...

یلدا زود برو

من منتظر پگاهم!!!!

من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ...
خوب شد این مردم دانه های دلشان پیدا نیست!!!...

این یه امید نیست.....

این یه امید نیست...یک وسیله توجیه هم نیست....ابزار گول مالیدن سر خودمونم نیست....یه سفسطه هم نیست....شلوغ بازی هم نیست....این چیزی که بهش رسیدم و فقط تو سکوت باید خوند و فقط تو سکوت محض باید بلعیدش...

بعضی وقتا واسه درک اتفاقات زندگی خیلی عجله میکنیم خیلی...یعنی بعضی وقتا که نه اکثر وقتا....این عجله اول در حالت بهت و تعجب سرو کلش پیدا میشه...بعد توجیه توجیه بررسی و آوردن دلایل احمقانه واسه قانع کردن خودمون....بعد شروع می کنیم خود زنی اینقده خودمون و می زنیم ....بعد شروع میکنیم به دیگر زنی....و بعد میشیم یه آدم اخمو بیخود غرغرو که بو گند اخلاقمون از بیست کیلومتری به مشام میرسه....

ولی ....ولی یه روزی... یه روزی که انتظارش و نداریم ....یه اتفاقی میفته..و بدون اینکه بخوایم درک می کنیم دلیل حادثه ای رو که خیلی زجرمون داده...

pray

اندر اهمیت i++

امروز دومین سوتیه بزرگم و تو  اداره دادم. سری قبل  اول صبح شنبه با اعتماد به نفس کامل نشستم پشت سرور اصلی و خواستم که یک دستور select رو اجرا کنم و به جای select نوشتم update در عرض ایکی ثانیه اسم 8000  تا موسسه تبذیل شد به یک موسسه .فک کن.....با صدای بلند گفتم ...واییییی من چیکار کردم؟؟؟.....مثل برق از جام پریدم رفتم پیش همکارم و گفتم یک گندی زدم خفن تا صدا کسی در نیومده درستش کن ...و خدا رو شکر خیلی حرفه ای درستش کرد......کل این جریان شاید حدود بیست دقیقه طول کشید... بعد از این بیست دقیقه چنان سردردی گرفتم که کلاس ورزش اون روزم و کنسل کردم و سریع برگشتم خونه ....اونروز روز من نبود ترسیدم تا آخر وقت گندای بزرگتری بزنم...و خدا شاهد که اون سردرد و تا آخر شب داشتم...بابا احساس مسیولیت...البته همش احساس مسیولیت نبود خب پای آبروی حرفه ای آدم تو همچین مواردی در میون و من به هیچ وجه حاضر نیستم چیزی رو که با تلاش چندین ساله بدست آوردم در عرض همون ایکی ثانیه از دست بدم...

 و اما امروز .....چندین وقته دارم رو سیستم خدمات الکترونیک کار می کنم که دیگه طرفهای قراردادمون مجبور نباشن برای فرستادن اطلاعاتشون بکوبن بیان اداره و با استفاده از اینترنت و چند تا کلیک  اطلاعاتشون و بفرستن ....این سیستم چند ماهی تست شد و این ماه به صورت رسمی رفت زیر بار...تا اینجاش همه راضی بودن و کلی به به و چه چه ...و ما هم خوشحال که یکی از بهترین کاراهامون رو ارایه دادیم و موقع تحلیل اطلاعات که رسید...همه چیز تکراری ثبت شده بود....دود از کله ما بلند شد...که چرا توی ماههای پیش همچین اشکالی نبوده و البته داغ هم کردیم که این چه تستی بوده انجام شده....و کلی با همکارم بحث کردیم که چطور قضیه رو بپیچونیم که اعتماد به سیستم خدمات الکترونیک از بین نره...و صد البته که مجبور شدیم از موسسات بخوایم دوباره اطلاعاتشون و بفرستن...

و رفتیم مستقر شدیم پشت سیستم تا بفهمیم اشکال از کجا بوده با همون سردرد کذایی...البته این و بگم من در موارد بحرانی اصلا حواسم به وضعیت دورو بر و بدنیم نیست و کاملا متمرکز میشم رو قضیه برای حل بحران و بعد از حل شدن قضیس که می فهمم چه بلایی سر خودم آوردم مثلا 5 ساعته که در یک حالت نشستم یا از گرسنگی دارم میمیرم...خلاصه که شروع کردیم  debug و هی توی کدها رفتیم بالا اومدیم پایین رفتیم بالا اومدیم پایین و درنهایت فهمیدیم که مای مهندس پرادعای برنامه نویس

نوشته ایم که int i=0; و foreach(); را هم نوشته ایم که ولی از قضا یادمون رفته که بنویسم i++; و این شده بود که همش اولین اطلاعات تکرار شده بود.

 - همون سردرد کذایی اینبار هم به سراغم اومد و باز هم خدا شاهده که تا آخر شب همراهیم کرد.

- کسی میدونه چطوری میشه موقع شنا موسیقی گوش کرد آیا؟؟؟ دوباره دارم میرم استخر...بعد از سالها ...چه حس خوبیه معلق موندن روی آب مثل تجربه جنینی توی امن ترین جای دنیا .....مثل تجربه رها شدن و پذیرش.... قبلنا که میرفتم هیچوقت اینطوری نگاهش نمی کردم برای همین اینقدر لذت نمی بردم ولی الان که می دونم شنا توی ذات هر آدمی....همه ما اولین جایی که رشدمون و شروع کردیم توی آب بوده....و آب که باعث آرامش میشه ...خیلی خیلی خیلی ازش لذت میبرم...

گیتا

....

دلبستگی رها کن کام و ناکامی را برابر بین! آری حکمت برابر بینی است.

حکمت از کردار برتر است.حکمت کردار را دریاب که تنها فرومایه برای درو دانه می کارد.

هرکه به حکمت دل بسته حاصل نیک و بد و خیر و شر وا خواهد نهاد. آری به حکمت کردار دل خوش دار!

آرجونا ! آنکه کمت یافته در سودای بار کار نیست از سامسارا بیرون شده سرخوش خواهد شد.

آرجونا ! با پیکان خرد پرده ی وهم پاره کن! آنچه خواند ه ای و آنچه باید بخوانی هردو یکی است.

خرد از اختلاط او اختلاف ها آشفته است . آرجونا! خرد در بستر جان آرام گیرد آرام خرد آوای حکمت است.

 - کتاب گیتا یکی از کتابهای مقدس هند ی است که از زبون کریشنا بیان میشه و توی اون گفته ها رازهای هستی رو برای مریدش آرجونا بازگو میکنه.

شاملو ....

پریدن...........................................

رها شدن بر گرده‌ی باد است و
با بی‌ثباتیِ سیماب‌وارِ هوا برآمدن
به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛
ورنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند
سرانجام
پر باز می‌کند.

جهانِ عبوس را به قواره‌ی همّتِ خود بُریدن است،
آزادگی را به شهامتْ آزمودن است و
رهایی را اقبال کردن
حتا اگر زندان
پناهِ ایمنِ آشیانه است
و گرم جایِ بی‌خیالیِ سینه‌ی مادر،
حتا اگر زندان
بالشِ گرمی‌است
از بافه‌ی عنکبوت و تارَکِ پیله.

رهایی را شایسته بودن استحتا اگر رهایی
دامِ باشه و قِرقی است
یا معبرِ پردردِ پیکانی
از کمانی؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند سرانجام
پر باز می‌کند.


ما شکیبا بودیم..............................

ما شكيبا بوديم
و اين است آن كلامي كه ما را به تمامي
وصف مي‌تواند كرد...
ما شكيبا بوديم
به شكيباييِ بشكه‌يي بر گذرگاهي نهاده،
كه نظاره مي‌كند با سكوتي دردانگيز
خالي شدنِ سطل‌هاي زباله را در انباره‌ي خويش
و انباشته شدن را
از انگيزه‌هاي مبتذلِ شاديِ گربگان و سگانِ بي‌صاحبِ كوي،
و پوزه‌ي رهگذران را
كه چون از كنارش مي‌گذرند
به شتاب
در دستمال‌هايي از درون و برونِ بشكه پلشت‌تر
پنهان مي‌شود.
□□□
اي محتضران
كه اميدي وقيح
خون به رگ‌هاتان مي‌گرداند!
من از زوال سخن نمي‌گويم
[يا خود از شما – كه فتحِ زواليد
و وحشت‌هاي قرني چنين آلوده‌ي نامرادي و نامردي را
آن‌گونه به دنبال مي‌كشيد
كه ماده سگي
بوي تند ماچگيش را.] -

من از آن اميد بيهوده سخن مي‌گويم
كه مرگِ نجات‌بخش شما را
به امروز و فردا مي‌افكند:
«- مسافري كه به انتظار و اميدش نشسته‌ايد
از كجا كه هم از نيمه‌ي راه
بازنگشته باشد؟»


-اگر اشتباه نکنم فردا تولد شاملو بیشتر از اینکه برای من شاعر باشه یک فیلسوف . دوتا از شعرهاش و خیلی دوست داشتم اینجا گذاشتم. 
-دیروز گریه کسی رو دیدم که پنج ساله تقریبا هفته ای یکبار می بینمش ....اشکاش و برای اولین بار میدیدم.....بهتر بگم ندیدم تنها صدای گریه کردنش رو شنیدم ......چقدر اون اشکا برام عزیز و رازآلود بود ......ساعت ۱۲ شب بهم گفت برای یک نفر دیگه گریه میکرده....از بیرحمی آدما در حق اون شکسته.......و من اون لحظه چقدر روحم خودش و کوبوند به جسمم ...چقدر تقلا کرد...چقدر طغیان کرد و ...در نهایت آروم شد........مجبور شد که آروم بگیره.........

 

آی عشق...آی عشق....

ساعت یازده شبه تو تختش دراز کشیده چشاش داره یواش یواش گرم میشه . صدای ویبره گوشیشه.... گوشی رو از رو زمین برمیداره یه اس ام اسه از دوسش..

-  سلام خوبی میشه زنگ بزنی به این شماره بیبینی بر میداره یا نه..

تا میاد جواب بده یه اس ام اس دیگه میاد.

-   اگه برداشت باهاش حرف بزن الکی مثلا بگو با فلانی کار داشتم ببین کجاس دور وبرش صدای چی میاد

سرش و تکون میده شماره رو میگیره.......... کسی جواب نمیده.

اس ام اس میزنه

-  باز زده به سرت. کسی گوشی رو بر نداشت برو خوب شو :)

 جواب میاد

-    ما دیگه خوب بشو نیستیم

جواب میده

- حداقل امروز میرفتی زیر الم بلکه شفا پیدا کنی

  آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

 دو سال از ازدواجشون گذشته  برادر کوچیکه از همه دهن لق تره از دهنش در میره و میگه

-   می دونی میعاد یک هفتس خونه ماست لاله هم خونه مامانش ایناس؟

- ااا ...واسه چی؟

-   این خونه جدید که بابام خرید واسه میعاد. مهریه لا له هم نصف خونه بود دیگه. گفته چرا بابات نصف خونه رو نکرده به اسمم رفته شکایت کرده .میعادم قهر کرده اومده خونه پیش ما بهش گفته یا میری شکایتتو پس میگیری یا دیگه خود دانی.

-  راست میگی عجب کار  کرده.(یواش تو دلش میگه بله دیگه دوران شهوت به سر رسید) راستی بابات اینا فهمیدن؟

-  آره بابام رفته بهش گفته دخترم لاله تو مهرت و میخواستی چرا رفتی از شوهرت شکایت کردی خونه به اسم منه به اسم میعاد نیست می یومدی به خودم میگفتی عزیزم. لاله هم گفته بخدا من نمی خواستم این کار و کنم مامانم اینا زورم کردن.

-  عجب درویش مسلکیه  این بابات . عجب روزگاریه...

- آره دیگه...

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست

قراره سه تایی برن دنبال علی .همین که معصوم میرسه دم خونه می پرن پایین سوار میشن. معصوم بعد رو بوسی و کلی شوخی برمیگرده بهش میگه

- عجب جیگری شدی. عروسی شوهرت اینقده خوشگل کردی؟؟

یواشکی دستشو از عقب میاره یکی می زنه به شونه معصوم یعنی که بسه خوشمزه بازی و میگه

- خب بریم دنبال علی کوچولو بعدشم همه شام دعوت من . راستی گلی زنگ زذی علی رو آماده کنن؟؟

- آره ببینم عمش می تونه یه امشب و یه لباس شیک تن این بچه کنه.

-ای بابا گلی چقده سخت میگیری چند وقت دیگه مامان جدید میگیره تو هم راحت میشی راحت تر می یفتی دنبال کارای رفتنت.

سرش و برمیگردونه سمت شیشه چشاش پر اشکه...

- می دونم تو به خاطر علی نمیتونی از اینجا دل بکنی

و گلی باز بیشترمیره تو خودش و با بعض میگه

-آره میبینی چه زمونه ای شده پسرم زنگ زده من و واسه عروسی باباش دعوت میکنه..

دوباره هون عقبی دستش و محکم تر میزنه رو شونش یعنی بسه معصوم و یهو بعض گلی میترکه

- ای بابا معصوم ببین کارات و تا اشکش و در نیووردی ول نکردیا. برو بریم علی رو برداریم دیر شد.

نیم ساعت بعد

- چطوری علی جون خوبی خاله

-آره

- علی عروسی بابات بود؟

-آره

- چی پوشیدی خاله؟

- کت و شلوار

- رقصیدی هم؟

- آره

-  می بینی علی هیچ بچه ای تا الا ن تو عروسی باباش نرقصیده تو خیلی خوش شانسی که تو عروسی بابات رقصیدیا می دونستی؟؟

 هر سه تاشون می مون بخندن یا گریه کنن و علی هاج و واج مونده انگار همشون منتظر عکس العمل گلی هستن...و یهو گلی چنان قهقه وحشتناکی سر میده که سه تای بقیه می ترسن اگه نخندن گلی بعدا شاکی بشه و چهار تایی با هم میخندن...

 آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات

پیدا نیست.

 

میلاد تو امتداد خوبیهاست...

اوضاع احوال خوبی ندارم روحم خستس بماند..... دل و دماغ تولد بازی این جور چیزا رو هم نداشتم صبح روز دوشنبه بهتر بگم ظهر روز دوشنبه ساعت 11 از خواب بیدار شدم با صدای اس ام اس هایی که می یومد.

تبریک بانک سامان, تبریک موسسه مهر وتبریک یکی دو تا از دوسام و تبریک موسسه مهر آفرین وقتی خوندمش همون اولشو ...یه حس خوب اومد تو رگام تا ته اس ام اس و نخوندم ...دیدی وقتی آدم یه غذای خوشمزه می خوره یواش یواش می خوره هر لقمه رو زیاد تو دهنش نگه میداره یه همچین حسی داشتم نسبت به این اس ام اس!!!! تا اینجاش و خوندم "یاور مهر آفرین میلادت امتداد خوبیهاست....." گوشی رو گذاشتم پایین تختم اولش با یه لبخند از روی  مصخره (این روزا کودک درون بی تربیتم شدید همه چیز زندگی رو به باد مصخره گرفته) گفتم" امتداد خوبیها "چشام و بستم و هی تو ذهنم تکرار کردم" امتداد خوبیها" و یادم افتاد به زینب 8 ساله ای که ندیدمش و ماهانه سی تومن به حساب مامانش میریزم تا خرج تحصیلاتش کنه و با سی تومن میشه زندگی کرد!!!!.... چطوری میشه شاد زندگی کرد!!!!....چطوری میشه کودکانه زندگی کرد!!!!.....

و مدام این "امتداد خوبیها" تو ذهنم تکرار میشد "میلادت امتداد خوبیهاست".......

ماه پیش مسیول خانواده زینب زنگ زدو گفت دکتر بهش گفته پاهاش مشکل داره باید یه کفش طبی بگیره قیمتش پنجاه هزار تومن سریع پریدم دم عابر بانک اداره پنجاه تومن و ریختم به حساب مامانش زنگ زدم به مسیولش گفتم پول کفش و ریخنم به حساب مامانش..... دوس داشتم اونموقع که ماشین داشتم عیدی روز تعطیلی یه هدیه واسش می گرفتم می رفتم میدیدمش اینقده قسط و قرض بالا آوردم که مجبور شدم بفروشمش....اینسری ماشین بخرم حتما میرم می بینمش...

می بینید زنا واسه مادر شدن نیاز به یه مرد ندارن یه مرد تنها می تونه زن و تبدیل به یه مادر بیولوژیک کنه حس و غریزه مادر شدن از زمانی که نطفه یک زن شکل میگره به صورت بالفعل بله بالفعل تو وجودشه......... البته بماند مادری کردن ما کجا و مادر کردن مامانای ما کجا...

 "یاور مهر آفرین ...میلادت امتداد خوبیهاست, در تبار نیکان به نیکی بمانی......."

پ.ن : البته من ادعای مادر شدن واسه اون دختر و ندارم  مادر شدن و بهتر بگیم مادری کردن حرف بزرگیه ...ولی همین که بفهمم درسا شو می خونه معدلش چنده و تونسته یه سال درسی دیگه رو هم تمام کنه واسم لذت بخشه.... همیشه تصورش میکنم که بزرگ شده و دانشگاه قبول شده و شنیدن این خبر چقدر من و شاد میکنه که به عنوان یکی از یاورهاش تونستم یه نقش مثبتی داشته باشم تو زندگی آدمی که هیچ نسبت خونی و غیر خونی باهاش ندارم و تنها نسبت ما انسانیت هست و بس.

و این بود اولین پست یک برنامه نویس سی ساله :) 

تولدمه!!!

خب فردا تولدمه.... مصادف شدن تولدم و با ایام پر شور عزاداری حسینی و دقیقا تاسوعای حسینی تبریک بگیم....تهنیت... تسلیت ..... ۱۴ آذر امسال هم شد تاسوعا......

سی سالم شد دیگه.... یکم شوکم..... همیشه یه جورایی از سی سالگی می ترسیدم..... نمی دونم چرا ولی سی سالگی خب دنبالش با یه ترس و دلهره بوده... اینکه رسما دیگه بچه نیستی....یکم گیجم یکم منگم..... این سی سال بیشترش به درس خوندن گذشت و البته ۵ سال آخرش هم کار و پوگا ...

دیگه این یوگا شده جز لاینفکم همه دوستام وقتی حال خودم و می پرسن ادامش می گن یوگات خوبه؟ :)

آره داشتم از این سی سال می گفتم اگه یوگا بزاره...درس ... کار.... یوگا....دل بستنها و دل کندنها.... بد نگذشت...ولی همیشه هم خوشم نبود.....به خیلی چیزایی که می خواستم رسیدم .... به خیلیهاشم نه....و هنوز بیخیال اون بخش نرسیده هم نشدم... هرچند که هرچی آدم سنش میره بالاتر محتات تر میشه...ولی فک کنم قد بودن سرتق بودن از خصوصیات یک متولد آذر اصل باشه ......  

 اون سه نقطه ها ....بدلیل همون گیجی و منگی از سی ساله شدنمه ...حتی اسمشم یه جورایی آدم و می ترسونه....یه جا خوندم سن فقط عدد و رقم ...واقعا فقط عدد و رقم؟؟ البته که با همین سن که جامعه و اطرافیان و بالتبعش خودم یه سری انتظارات را داریم و همین سنه که یکسری انتظارات و ایجاد میکنه ولی آخه من با این کودک درون فضول شیطون که همیشه بیرونه و تازگیها لجبازم شده چیکار کنم....بهش بگم سی سالمه؟؟ حتما مثل شاهزاده کوچولو اونم از اعداد ارقام خوشش نمیاد...بهتر بهش بگم دیگه من خیلی بزرگ شدم و رو این خیییییلی تاکید کنم تا بلکه یکم آروم بگیر ه قربون اون چشای شیطون درشت سیاهش برم....ولی فک نکنم حرف به خرجش بره ....همبازی نداره بچم تنها همبازیشم خودمم دیگه...

میگن زنا تو سی و یک سالگی به اوج زیبایی ظاهری و باطنیشون می رسن....با این اوصاف چی میشم من یکساله دیگه :).....ولی می خوام تو اوجش بمونم این و با خودم عهد بستم....

من برم یه مروری کنم رو این سی سال که چطوری گذشت و سی سال بعدی که دست دارم چطوری بگذره خوبه حداقل بدلیل این مصادف شدن دو روز وقت دارم تا کمپلت مخ خودم و بریزم تو سینی و باش بازی کنم.......

و این بود آخرین نوشته یک برنامه نویس بیست و نه ساله.....(بقول یکی از دوسام سی سال که هیچی دکتراتم که بگیری بازم خوب نمیشی)

11 دقیقه با آگاهی!!

کتاب یازده دقیقه پایولو کویلیو داستان زندگی یه تن فروش بریزیلی البته تن فروشی که کتاب می خونه... از کارش و حرفه اش لذت نمی بره.... تو شغلش دنبال راههای پیشرفت و برتر شدن میگرده.... مردا رو بررسی و تحلیل میکنه روحا .... نقشهای خودش و تو برخورد با مردهای مختلف پیدا میکنه.... یه جورایی روشنفکر میشه.....و مرزهای خودش رو می شناسه....

این کتاب و که بخونی از شخصیت اصلی داستان که ماریای روسپی است بدت نمیاد!!!! حتی دلتم براش نمی سوزه!!!! دنبال مقصر هم نمی گردی که چرا دختر زیبایی که می تونست یه زندگی عادی مثل همه زنا داشته باشه این حرفه رو انتخاب میکنه!!!! و حتی بعضی جاها تحسینشم می کنی..... و فکر می کنم دلیل این طرز تلقی از این شخصیت یک چیز باشه و بس ..... آگاهی....

برای منی که سالها یوگار کار می کنم و تقریبا هر جلسه تمرین بارها و بارها کلمه آگاهی رو از زبون استادم می شنوم شخصیت ماریا اینطور تداعی شد ........ آگاهی در لحظه.... حضور در لحظه.....

زمانی که آگاهی داری چیکار می کنی حتی اگر اون کار بدترین کار و زشت ترین عمل انسانی باشه اونوقت تو نیستی که اون کار و انجام میدی تو سوم شخصی هستی که داری خودت رو نگاه می کنی و اون خود غیر واقعی رو با تسلطی که بر زمان و مکان بعنوان سوم شخص داری هدایت می کنی!!!

اینطوریه ک غرق نمیشی!!! اینطوریه که آلوده نیمشی!!! عبور میکنی و رد میشی ... اگر دردی هست با سکوت درد رو لمس می کنی ولی ساکتی اگر شادی هست با سکوت شادی رو لمس می کنی و عبور می کنی..... توقف نمی کنی... درنگ نداری... میبینی حس می کنی و لبخند می زنی(نه از اون لبخندا که دندونات معلوم میشه) لبخند سکوت می زنی و عبور میکنی ..... و چون می دونی که آلوده نمیشی و رد میشی اونوقت که احساس آزادی می کنی و جرات و جسارت و اراده است که همه وجودت رو در بر میگیره..

اونوقت که زنده ای و زندگی رو از بالا می بینی از چیزی فراتر از تنت و وجودت . اونوقت دیگه زندگی می کنی ولی آلوده زندگی نمیشی!!!!

آگاهی و حضور در لحظه چیزه وحشتناکیه... اینکه واقعیت هر چیزو با نهایت وجودت لمس کنی با تمام تظاهرها و صحنه سازیها ...اونوقت که همه انتظار دارن طبق اون صحنه سازی عمل کنی و تو طبق درک عمیق خودت از حضور در لحظه عمل می کنی ..... چه تناقضی ایجاد می کنی ..........

(دوباره دارم کتاب می خورم!!!!! اونم با چه ولعی )