نیمه های وجود

ادامه مطلب


انتخاب نفس کشیدن یا نکشیدن
انتخاب گذران یک لحظه دیگر
انتخاب چگونه گذراندن همین لحظه
انتخاب بودن تنها بودن
انتخاب شدن چگونه شدن

انتخاب مسیر
انتخاب وسیله
ادامه مطلب
قدم به قدم دستانت در دستانم است و من به اعتبار لمس این گرما گام برمیدارم...هرچند لرزان هرچند کوچک...ولی حرکت میکنم...و شادم از این پوست اندازی هزار باره و هزاران باره ...از این شکافتنهای پیله ...پیله های بسیار و گاها هراسناک...ولی گریزی نیست...نور است که مرا وسوسه میکند...
داشتم میگفتم امروز نیز گذشت و من سپاسگزارم چرا که امروز هیزم شکن درونم را آشنا شدم...آری همو ...همو که زنی است خسته از خشمها و زورها...همو که زنی است که سنگینیها شانه هایش را می فرساید ....ولی او مغرور است ...بار خود را خود به دوش می کشد ...آنگاه که خلوتی یافت...تمامی خشم را میگذارد وسط همه اش را...همه آنانیکه خشمگینش کرده اند و او چیزی پاسخگو نبوده....همو را می گویم میدانم تو زودتر از من شناخته بودیش...
آری امروز او را دیدم ...که ایستاد ...کوله بار سنگینش را از شانه هایش زمین گذاشت ...سینه اش را صاف کرد...کف دستانش را نگاهی انداخت و دمِ گرمش را به آنها دمید...و تبر را به دست گرفت ...و کوبیدو کوبیدو کوبید....با صدایی بلند...
اوهههههه....
بلندتر ...
اوهههههههههه.....

و تمامیِ سنگینیها شد آب از شانه هایش روان شد بازوهایش را پیمود رسید به آرنج و صاعدش و از سر انگشتان عاشقش فرو ریخت...
رهااااااااااا شدددددددد
ادامه مطلب
احساس کردن دوباره
نشانه ای از شفاست
بهبود واقعی , تنها از دل ناامیدی و یاس پدید می آید
وقتی درد تسکین می یابدهمچنان که امواج دریا جسمم را در هم میکوبند
خود را به شن های ساحل می سپارم
تا آلامم را تسکین دهند
انکارم را ازبین ببرند
و واقعیت را به من بنمایانند
وقتی شجاعت و اعتماد بنفس
غلیانات درونی ام را فرا می خوانند
بگذار تا روشنایی به وجودم راه یابد
و در پس آن جزرو مدها,
سکون, غم و اندوه را از وجودم بزداید

همچنان که سیل رهایی به راه می افتد
شاید سایه ها ایستادگی کنند
نیروهای درون خود را بشناس
همچنان که در تاریکی اعجاز می کنی
و به خاطر بسپار
همیشه این قدرت را داری که طریق مبارزه را انتخاب کنی
مقصد تو از پس ابرها نمایان می شود
و اکنون آماده صعود هستی
حالا وقت آن است که لحظات معجزه آسای زندگی خود را نظاره کنی
لجظاتی که همکنون رخ می دهد
این مایه کامیابی من است
و ما با شجاعت از دل شب به سوی سپیده دم گام خواهیم نهادو
چراغ خود را با یکدیگرروشن خواهیم کرد
ادامه مطلب
آنگاه که تمامی راهها را پیموده ای...
آنگاه که می دانی از این نقطه به بعدش تو تنها نقطه ای هستی محو در میانِ هزاران ذرهِ نورانی دیگر...
آنگاه که میفهمی آنچه در توان داشته ای ادا کرده ای..و میرسی به آستانه حس تسلیم...
آنگاه باید سر سپرد...
اطمینان کرد و در این اعتمادِ عمیق به پایکوبی نشست.

باید آرام گرفت ودر نور سفیدِ همه گیرش نشست...تامل کرد...لذت برد...شادی کرد...و زندگی را ادامه داد ...
تا نقطه تلاقیه خواستن و شدن یکی شود...
تا انفجارِ عظیمِ انرژیت با باروتِ محبت او تو را در تجربه ای جدید روان کند...
و تمامیه اینها برایِ آموزش درس زندگی است و آنگاه گامی دیگر در خواسته ای دیگر و تجربه ی آستانه تسلیمی دیگر و
سرسپردگی عمیق تر..زنده تر..محکم تر و رها تر...
باید نقطه کانونی را یافت
باید این تک نقطه را یافت و سپاس گفت
باید این درونی ترین نقطه را آگاه شد
منحصر بفردترین بخش بودن را

که اتصال از همینجاست
نقطه کانونی منحصر بفرد تک تکمان
ادامه مطلب

دومین کتابی که دست گرفتم اینه...خیلی نوشته های دبی فورد رو دوست دارم همشون یه پیام مشترک دارن...بازگشت به درون مواجه با هرچه که اون تو هست پذیرش.. آگاه شدن بهشون و تمرین تمرین تمرین تمرین تا این آگاهی در لحظه لحظه زندگی به صورت سیال در بیاد....ببخشید دبی جون اگر جایی چیزی رو اشتباه گرفتم و اصلا منظور تو اینا نبوده ولی خب دریافت من این بوده...

تعجب نوشتِ خیلی بعد از نوشت: پست قبلی تورا سپاس و اولین بار همون روزی گذاشتم که بوشهر زلزله اومد یعنی فردای زلزله.. من فرداش فهمیدم یعنی فردا صبحش ...پستم و صبح گذاشتم بعد که فهمیدم روز قبلش زلزله داشتیم برداشتمش..تا دیروز دوباره گذاشتمش دیروزم هم زلزله داشتیم!!!! و باز من امروز صبح فهمیدم!!!!...من تو چیزایی که چیزی ازشون سر در نمیارم باهاش کل کل نمی کنم بزار اون کار خودش و بکنه منم کار خودم و والا...ولی کلا که تو را سپاس بعضی وقتا یه کارایی میکنی تا آخر دنیام کسی سر از کارت درنمیاره .. والا بخدا.
ادامه مطلب...
زمانی که گذشته شلاقهایش را محکم بر تنه نحیفت فرو می آورد
و با بی رحمی نمیخواهدماندنی برای اکنونت به جا بگذارد
زمانی که خواسته هایِ درونِ نطفه فریاد میکنند و ترسی عمیق از نزاییدنشان تمامی وجودت را احاطه میکند
که لحظه لحظه هایت را بدونِ لبخندِ زندگی میگذرانی

آن هنگام فقط نظاره گر باش
آرام بدونِ کلامی و پذیرایِ دردِ شلاقها و فریادها
آنگاه خواهی دید الهه ای را که با غرور از دورونت سر بلند میکند
و تو قهرمانِ خودت خواهی شد
راز سایه دبی فورد...قبلنم در مورد این کتاب نوشتم...برای بار سوم خوندمش...و می تونم بگم بعد از سه بار خوندن تازه فهمیدمش:)...پیشنهاد میکنم بخونیدش...اونم چندین بار چون از اون کتابایی که آدم در مقابل خوندش یه جور مقاومت حس میکنه البته شاید من اینطور بودم...دریافتی که من از این کتاب داشتم این بود که...همه ما یک داستان داریم...که این داستان به صورت ناخودآگاه یک پیغام رو به ما میده..و اون پیغامها باعث درجا زدنهای ما هست یعتی یه جورایی توجیه درجا زدنهامون...خیلی از ماها برای مواجه نشدن با اون بخش زجر کشیده و دردناک وجودمون این پیغامها رو مدام و مدام تکرار میکنیم ...همیشه تو این سیاهی که واسه خودمون ساختیم دست و پا میزنیم و غوطه وریم...دبی فورد میگه باید با این بخش مواجه بشیم...بپذیزیمش...درسی رو که باید ازش بگیریم بگیریم...و آگاه باشیم یه زمانهایی که این بخش میاد و کنترل امور رو بدست میگیره...ما فکر میکنیم که محکومیم به بودن در این داستان ولی با شناخت و پذیرش می فهمیم که ما فراتر از این سایه هستیم...

هنگامی که به برآورده ساختن رویاها و اهداف خود می پردازید، کمتر به آنچه دیگران می کند اهمیت می دهید. هر کدام از ما نیاز داریم که قهرمان خود باشیم. تنها راه آن است که جنبه هایی از خود را که به دیگران نسبت داده ایم، یعنی جنبه های طرد شده مان را باز پس گیریم.
خب فهمیدم که دبی فورد فوت کرده...من یه کتاب ازش خوندم همون کتاب معروف سایه ها رو و اینقدر از سایه خودم ترسیدم که فک کنم نصفه ولش کردم اینجا د رموردش نوشتم...حالا به مناسبت فوتش اینا رو می نویسم....این کتابی هم که عکسش و گذاشتم کتاب دبی فورد زیبا هست میتونید از آدینه بوک سفارشش بدین من ترجمه قراچه داغی رو سفارش دادم...هرچی باشه سال نو و این حرفا دیگه

امروز دیدم وبلاگ ساندیا نیست ناراحت شدم.. تجربه های نابی از یوگا میذاشت...ساندیای عزیز چرا اینطور بیخبر؟؟
در ابتدا هیچ نبود و کلمه بود وکلمه نزد خدا بود...ولی به نظر بعضیا مثل حسین پناهی سکوت خدا بود. و خدا کلمه نبود. که کلمه نیاز بود.
کلام و انرژی کلام ....چیزی که از درون ما به بیرون پرتاپ میشه از درون موجودی که بیشترین داشتنیها رو داره و هنوز که هنوز خیلی علمها نتونسته بفهمه این آدمی چیه!!!...

ادامه مطلب...
داشتم به این فک میکردم که مثلا اگه تمام چیزایی که می خوام و یهویی در یک عمل انتحاری بهم بده بازم مثلا این غمای ...و...که یهو آوار میشه تو این هیکل نحیف بازم آوار میشه یا نه؟؟؟...خب میدونید یاد چی افتادم یاد آدل وقتی که اون شعرSome one like you رو می خونه...چندتا اجراشو دیدم و تو همش آخرش گریه میکنه از اون گریه ها ها....از اون اشکا ها ...که هرچی هم بباره بازم بغضه تموم نمیشه...بازم زخمه همیشه سر جاش هست...بازم درده همیشه هست....به این نتیجه رسیدم که بعضی از دردا همینطوره همیشگیه..همخونه همیشگیه دله...همراه همیشگیه زندگیه...باید یاد بگیری چطوری باش کنار بیای...چطوری وقتی بغضش داره خفت میکنه اشک بریزی حتی اگه تو جمع باشی...نباید از این زخما خجالت کشید.. نباید این دردا رو پنهون کرد...آدم هیچوقت بخشی از وجودش و انکار نمیکنه...باید لیسش زد حتی اگه بدونی تا آخر عمرم درد داره و خوب نمیشه...

پ.ن: زندگیه دیگه ...نیمشه نکردش میشه؟؟؟ (خب دیگه فک کنم تا الان فهمیدین که این یکی از تکیه کلامای منه )
پ.ن: خب بچه ها درسته ما چیزی به اسم حق کپی و رایت واینچیزا رو ندارم ولی خب اونا که حالیشونه ...واسه همین اعلام میکنم اکثر این عکسا و جملات زیبا که میبینید همراه عکس از یه گروپی تو فیص بوک به اسم Connections می تونید سرچش کنید عکسشم یه تابلوی آبیه روش نوشته Happiness یعنی یه همچین آدمی سرخوشیم منا :)))
پ.ن: دیروز یوگا بودم ...دیگه لازم نیست بگم که روحم تازه شد که :))...آلویه ورا هم خریدم خب دلم خواست..
پ.ن: خدا وکیلی پیر شدین و اینطوری تونستین با دوست فابریکتون قهقه بزنید و دل و دماغ اینو داشتین این همه النگ دولنگ به خودتون آویزون کنید بدونید درست زندگی کردین:)
خب الان یعنی امشب منتظر یه ایمیلم تا ایمیله میاد گفتیم ماتحت مبارک و جم و جور کنیم تجربیاتمون و از کنفرانس بنویسیم :) باشد که چیزی جدید یاد بگیریم...
خب این کنفرانس د رمورد شبکه ها ی اجتماعی بود و جالبه بگم اکثرا هم بچه ها ی کامپیوتری شرکت کرده بودن با انواع الگوریتمها و داده کاویها ی عجق و وجقشون که اکثریتشون هم روی شبکه های مجازی مثل فیص بوک ...توییتر...بلاگها و غیره کار کرده بودن.......موضوع مقاله من شبکه واقعی از آدما بود و تاثیر اون شبکه رو قشر خاصی از انسانها...کلا که چیزایی که اونجا مطرح میشد زیاد باب میل من و استادم نبود....آخه طرف میومد سه صفحه الگوریتم و فرمول میداد که من مثلا این الگوریتم و اینطور بهینه کردم...حالا تش می پرسی خو حالا که چی این به چه دردی می خوره بخدا توش می موند(حالا شایدم سواد ما قد نمیداد)....این یه عیب بزرگه بچه های فنی مهندسیه به نظرم باید راهکارم میدادن که مثلا این الگوریتم برای تحلیل مثلا مشتریهای بالقوه فلان بیزینس کارایی داره.....کلا که اینطور نبود....و اما مشاهدات ما از این کنفرانس اینترنشنال.......
دقیقا از فروردین نود بود که تصمیم جدی گرفتم روابطمو سرو سامون بدم...اونم بعد از یه رابطه که در مدت کوتاهی به گند کشیده شد و من که همیشه در مقابل بدرفتاری و نامردیه بقیه صبوری میکردم و مثل پیرزنا میرفتم تو مایه های غر و ناله و نفرین و تهشم می خواستم بگم ببینید چقده من خانومم تصمیم گرفتم حالی از طرف مقابل بگیرم که تا عمر داره یادش نره :)...الان می تونید یه پگاه بدجنس رو تصور کنید..خلاصه که با کمک دوستان کله گنده مان (یکی از مزایای داشتن روابط خوب همینه دوستان بدرد بخور و موفق) حالی از شخص مذکور گرفتیم که با عرض پوزش شلوارش و قهوه ای کرد بددددد...هنوزم که هنوزه یادم که میفته خندم میگیره البته من بیشتر از هرچیز ترسوندمش و اون آدم هم ترسو و ریقو...الان دارم با شوخی براتون تعریف می کنم ولی باور کنید اون یک هفته ای که درگیر ماجرا بودم تنگیه نفسم اومده بود سراغم و انرژی زیادی ازم گرفته شد...و بعد از تمام این وقتایی که الکی خرجشون کردم و انرژی بیخودی که ازم رفت تصمیم جدی گرفتم روابطمو سرو سامون بدم.
..جدی...
ادامه مطلب
یکی از دوستان که در زمینه علوم اجتماعی درس خونده و فوق العاده هم آدم فعالی تو این حوزه روی تاثیر ارتباطات بر سلامت روح و روان توی قشر خاصی از انسانها در جامعه خودمون کار کرده بود و نتیجه تحقیقش این بود که جامعه تا ۷۰ درصد روی سلامتی روح و روان افراد میتونه تاثیر گذار باشه...این عدد واقعا جای بحث داره..من این و به چند نفر آدمی که تو حوزه های روانشناسی اینام تحصیلا ت آکادمیک داشتن گفتم و خوب اونا هم همه موافق بودن که تاثیر جامعه بیشتر از ۵۰ درصد...خب این یعنی همون اهمیت ارتباطات...
برای اینکه اصلا بفهمیم چه جنس رابطه ای بهمون میخوره...چه جنس رابطه ای ارضامون میکنه باید قبل از هرچیز درگیر رابطه با خودمون بشیم...و این سخت ترین نوع رابطس..چرا باید درگیر رابطه با خودمون بشیم؟؟...برای اینکه تا هویت واقعیه اونی که زیر این همه پوست و گوشت و رگ نشسته رو نشناسیم و نفهمیمش.. نمی دونیم باید وارد چه رابطه ای بشیم تا راضیش کنیم..شده تا حالا تو یه جمع سرخوش بودین خوردین..نوشیدین..رقصیدین...جک گفتین از خنده وا رفتین ولی بعد چند ساعت بودن تو اون جمع خسته شدین کسل شدین حتی این خستگی و کسلی تا روزها بعدش تو تنتون و وجودتونه؟؟؟!!!..شده تا حالا یه شب و تا صبح با یه دوست قدیمی دوران دبستان گذروندین و بعد دیدین ای بابا چرا من اینقدر بی انرژیم...شده تا حالا یک ساعت یه دوست و دیدین و تو همون یک ساعت اینقدر حرفا واسه هم داشتین که طعم ملس و خوش اون یک ساعت تا هفته ها تو تنتون بوده هرکی هم بهتون میرسه میگه چه خوشحالی؟؟!!!...و شما هرچی هم دنبال دلیل این انرژی و شادی میگردید پیداش نمیکنید؟؟؟ ...اینا همون رابطه هان و همون جنسای مختلف رابطه...نمیگم آدم باید به یه تیپ افراد خاص رابطه داشته باشه اصلا ...ولی همین که بفهمی تو این جمع من باید دنبال چی باشم و کدوم بخش از روحمو ارضا کنم بزرگترین بردیه که کردی...
خب مثلا من یه جمع از دوستا رو دارم که همه سنای پایین ازدواج کردن اکثرا خانه دارن..اکثرا بچه دارن اونم بزرگ عملنا یه غریبم تو جمعشون...دنیای اونا با من فرق داره....خب من از این رابطه چی می تونم بخوام؟؟...اینکه تو دور همیهاشون خوش باشم...بخوریم..بزنیم..برقصیم...بساط فال قهوه راه بندازیم ساعتها مزخرف بگیم در مورد آینده ای که هیشکی ازش خبر نداره و بخندیم...و بعد از چند ساعت تمام...خب میتونم بگم این روابط زیاد پایه و اساس محکمی نداره...صرفا برای خوشگدرونی و وقت گذرونی ....پایه باحالتر پیدا بشه کل رابطه مالیده شده ولی خب من از این رابطه انتظار ندارم بشینم با یکیشون درمورد دغدغه هام بگم یا در مورد خواستگاری بگم که مثلا با فرهنگش مشکل دارم و خب حتما اون دوست من هم برگرده بگه..خیلی خری تنها چیزی که باید بخوای اینه که تامین باشی؟؟!!!..و من شاخام بزنه هوا که یعنی چی خب مگه الان نیستم؟؟؟....اینجوری که آدم میفهمه این جمع از دوستا به درد چه بخش از روح و روان من میخورن...کیه که بعدش بیاد از ساعتها خوردن و رقصیدن و شاد بودن و تخلیه انرژیها...ولی در مقابل یه جمع دیگه هستن از دوستای دوران دانشگاه همه شاغل درگیر تو جامعه...وقتی باشون رابطه میگیری اون از زندگیش میگه تو از زندگیت میگی در مورد اینترنت ملی حرف میزنید که اوضاش قراره چطور بشه در مورد کتابی که خونده و گروه کتابخونی که قراره راه بندازه میگه و با هم بحث میکنید در مورد مشکلات پیاده سازی فلان سیستم یکپارچه...خیلی آروم..بدون هیچ قهقه ای...و خیلی معمولی و آروم هم از هم جدا میشین..خب تا مدتها اون دوست تو یادته.. حتی خیلی جاها به حرفاش استناد میکنی و بعضی وقتها این به یاد بودن و با یه اس ام اس به اون هم میرسونی...این دوستا قدر دارن...این روابط اون بخش روح و روان و ارضا میکنه که همیشه دنبال بهتر دیدن و بهتر شناختنه...جنسشم فک کنم مخمل باشه :)...روابط اینطوری رو باید نگه داشت....حتی اگر سالی یه بار هم رو رودرو میبینید...باید هم ذایقه ها رو حفظ کرد....تا آخر عمر....
شنیدین میگن اصالت زن و شوهر به دعواها و حرفهایی که به هم میزنن معلوم میشه...اصالت یه رابطه هم همینه...وقتی بحث پیش میاد.. وقتی اختلاف سلیقه پیش میاد..اگر وجود ,هستیه اون رابطه اصالت داشته باشه به قول معروف باطن دار باشه رابطه با تمام اختلاف نظرها حفظ میشه چون خود وجود رابطه از همه چیز مهمتره..از حرف من حرف تو...از حق من و حق تو..از سهم من و سهم تو...از هرچیز...و این باید دو طرفه باشه چون یک طرفش که بی معنی و اصلا رابطه نیست ...این به معنی گذشت و کوتاه اومدن و این چیزا نیست..به معنی اینه که من بات اختلاف نظر دارم ولی می خوام که باشی حتی با وجود اختلاف نظر..من ازت ناراحتم ولی می تونم تحملت کنم چون نبودنت برام غیر قابل تحمله..من بات قهرم ولی بات حرف میزنم(خدا رحمتش کنه ...صداش..بازیش ..منحصربفرد بود)
پ.ن: این چیزایی که می نویسم چیزایی بوده که بشون فکر کردم و حالا به یه نتایجی رسیدم یا نرسیدم میزارم اینجا بلکه هم ذایقه ای پیدا شد کسی که همین دغدغه ها رو داشته و داره و بتونیم از تجربیات هم استفاده کنیم....
من استاد این بودم خودم و پرت کنم تو روابط الکی که بجز انرژی گرفتن چیزی واسم نداشت...و البته که استاد این هم بودم که از این روابط فرار کنم...سریعها...تند....از فرط کلافگی....اینقدر رفتم تو روابط و اومدم بیرون اینقدر انرژیهام الکی خورده شد اینقدر گریه ها کردم واسه روابط بیخودم تا یاد گرفتم...یاد گرفتم... ببینم جنس رابطم چیه همونطوری که وقتی می خوای پارچه بخری دست میزنی بش همونطوری جنس رابطه رو لمس کنم...ببینم همون جنسیه که می خواستم؟؟؟و بعد مرزو محدوده رابطمو تعیین کنم.
مهمه آدم کلماته محبت آمیزش و چطوری خرج کنه....مهمه همونقدر که انرژی میذاری تو رابطه انرژی بگیری...
این بحثا همه علمیه ولی هرکس یه جور لمسش کرده...یکی که تو بحثای انرژی این چیزاس با مباحث انرژی توضیح میده...یکی که تو بحثای علوم اجتماعیه و تحصیلات آکادمیک داره با مباحث علمی و کلی نظریه همینا رو میگه...یکی هم لمس تجربیات نابش باعث شده به این نتیجه برسه...من تو سی سالگی فهمیدم روابط چه نقش مهمی میتونه تو زندگی آدم داشته باشه...و به نظرم مهمترین این روابط رابطه با خودمونه....یوگا تو این زمینه خیلی به من آگاهی داده...هرچند سعی میکنم علمی هم این قضیه رو دنبال کنم ولی آگاهی که یوگا به من داده چیز دیگه ای...و این آگاهی چیزی نیست جز آگاهی که به ذهن و جسمم داده....نمیگم اشتباه نمیکنم...نمیگم خودمو درگیر روابط انرژی گیر نمیکنم...ولی فرق بزرگی که کرده اینه که وقتی وارد یه رابطه شدم از هر نوعش..دوستی...همکاری...خانوادگی...عشقی وووو...دقیقا میفهمم الکی دارم انرژی میذارم یا نه...شاید حماقت کنم و ادامه بدم ولی همون حماقت هم با آگاهی هست...اینطوری یه مقدار کار سخت میشه چون نمی تونی هیچ کس و مقصر بدونی...خودت مسیول کارهات هستی...شاملو میگفت هم ذایقه ای نیست...خب برای یه آدم چند بعدی شاید پیدا شدن هم ذایقه کار سختی باشه...شاید اصلا غیر ممکن باشه کسی رو پیدا کنی که ابعاد مختلف زندگیش و البته ابعاد مهم زندگیش با ابعاد زنگی تو همپوشانی داشته باشه ولی یه جمع از انسانهایی که هرکدوم بخشی از زندگی تو رو پربار میکنن تا حد زیادی میتونن زندگی رو زیباتر کنن...
امروز با یکی از همکارا در مورد همین قضیه صحبت میکردیم میگفت آدم هیچ وقت نباید رابطه ای رو قطع کنه...بش گفتم اتفاقا آدم باید بعضی روابط رو Delete که هیچی Shift+Delete کنه ..میگفت آره روابط انگلی رو باید این کار کرد ولی باز هم نباید قطع کرد باید بسامدش و کم کرد...ودر آخر منم قبول کردم که آره آدم باید مرزو محدوده روابطی رو که نمیخواد مشخص کنه شاید قطع کردن کل یک رابطه زیاد معقول نباشه مگر اینکه اون رابطه رابطه ای کاملا انگلی انگلی باشه....من اعتقاد دارم ما تو روابطمونه که می تونیم خودمون و پیدا کنیم و به خود واقعیمون نزدکتر بشیم...اگر یک مقدار آگاهی داشته باشیم و به جای دقیق شدن رو طرف مقابل بیشتر به خودمون بپردازیم....مثلا اینکه چرا فلان حرف اینقدر برای من سنگینه؟؟؟چرا من نمی تونم اینقدر راحت از کنار این قضیه رد شم؟؟؟چرا من وارد رابطه با همچین شخصی شدم؟؟؟....و یادم نره تمام اونچه که من از بیرون میگیرم یک سری داده خام هست...تفسیر اوناس که که رو حس و حال من تاثیر میذاره...
پ.ن: اینا درسایی که دارم واسه خودم مرور میکنم....
یک روز که خیلی اوضاع رو به راهی ندارید میشینید پشت سیستم له له یه جمله یه کلام رو می زنید تا این حس پوچی رو که دوباره تو تمام وجودت رخنه کرده رو خاموش کنی یا حداقل منطقیش کنی یا دلیلی واسش پیدا کنی یا ……
اینقد دپی که حتی حس حرف زدن با یه دوست چندین و چند ساله هم نداری هی می گردی یهو یه جمله نظرت و جلب میکنه و جمله پشت جمله هی می خونی ....
زمان می گذره و محو نوشته شدی و یهو آخ جون نویسنده هم حاضره. حس پوچی و تنهانیت با خوندن دست نوشته هاش کمتر شده و صحبت با نویسنده چه لذتی رو برات بوجود می یاره خدا می دونه و بس.
پیغام میدی اگر جواب داد تشکر می کنی و احتمالا بعد از یک کم صحبت نویسنده متن جادویی کار داره , احیانا با شخص اول مملکت قرار ملاقات داره‼‼ و از اونجا اون قراره بیاد محل کار این‼‼‼ وکتری آب داره خودشو خفه می کنه و خب باید بره کار داره بیکار که نیست.
بابا تو دیگه کی هستی‼!
این قسمت رو یک مقدار علمی تر بررسی می کنیم اصلا اخلاق در حوزه فناوری اطلاعات چی هست و ساختن و پرداختن شخصیتهای توهمی اخلاقی , غیر اخلاقی اصلا ربطی به اخلاق داره یا نه....
تئوری اخلاقی توابعی را برای تشخیص اینکه چه چیزی صحیح و مناسب است فراهم می کند, در واقع به تعبیری دیگر, اخلاق در فناوری اطلاعات یا اخلاقیات کامپیوتری یکی از مباحث مطرح در اخلاق کاربردی بوده که موضوعی میان رشته ای می باشد و بحث در مورد آن نیازمند تخصص در دو حوزه اخلاق و فناوری اطلاعات می باشد.
اخلاق در کامپیوتر در سال 1940 توسط نوربرت وینر استاد دانشگاه MIT برای اولین بار بیان و به عنوان رشته ای تحصیلی بنیانگذاری شد . وی بر این عقیده بود که ورودی و خروجیهای یک ماشین سریع و مدرن کامپیوتری لزوما صفر و یک نبوده و انسان را در معرض پتانسیل های خیر و شر , نوینی می یافت که اهمیت آنها هنوز کشف نشده بود. [1]
بعد از او دانشمندان زیادی نیز به این مقوله پرداختند از جمله مور که بر این عقیده بود که استفاده از اخلاق در کامپیوتر تحلیل طبیعت وتاثیر اجتماعی تکنولوژی کامپیوتری و تدوین رابطه و مطابقت سیاست , از این تکنولوژی است. در واقع اخلاق در کامپیوتر همچون دیگر شاخه های مطرح در اخلاق کاربردی در رابطه با مطالعه تئوریهای اخلاقی موجود و کاربرد آنها است که به تحلیل نقش کامپیوتر بر اعتقادات و اخلاقیات می پردازد و چگونگی استفاده از این تکنولوژی را در مواجه با گزینه های انتخابی متعددی که این تکنولوژی پیش روی انسان قرار می دهد را, بیان می کند.[2]
خدارا شکر که در مملکتی زندگی می کنیم که فقر و فحشا بی قانونی و بی عدالتی در آن بیداد میکند زندانها پر از فعالان حقوق بشر بوده و نفتمان آه از نفتمان ....................
خدا را شکر اینقدر غم ادبیات به فنا رفته و موسیقی محکوم شده و خاک تکه تکه شده داریم که اگر بخواهیم خود را در قالب شخصیتی فهیم , روشنفکر و میهن پرست جا بزنیم تنها کافیست از وفور موضوعات یکی را انتخاب کرده حداقل دو کتاب مطالعه کرده و دم از نفت و خاک و وطن و شهیدان ادبی و روشنفکران فراری بزنیم.........
خیلی سال پیش علاقه مند شده بودم به مبحث اخلاق در دنیای مجازی یک سری مطالعه هم داشتم که نتیجش شد این چندتا نوشته که اینجا میذارم...اینا رو حدود سه یا چهار سال پیش نوشتم..
خوب اول از همه اینجا مینویسم تا شاید این مسئله شخصیتهای توهمی واسم قابل هضم بشه و حل بشه و به امید اینکه به هیچکس شخصیت توهمی ندم و شخصیت توهمی که سعی میشه بهم قبولونده بشه رو نپذیرم و مهمتر از همه اگر یه زمانی یه جایی یه جوری خواستم شخصیتی توهمی از خودم رو به دیگرون بخورونم و اونها رو مجاب به پذیرش اونی کنم که نیستم کنم حداقل با خودم روراست باشم و بدونم دارم سر ملت و گول می مالم بقول مدیر عامل بزرگ عزت نفس داشته باشیم و حداقل به خودمون دروغ نگیم.(این هدف استراتژیک از این مجموعه مباحثه و دید بلند مدتیه که تا حدی خلاقیت و غیر واقع بینی هم درش دخیله .!!!!!از اونجایی که به مسایل اجتماعی علاقه مندم و کارو تحصیلاتم فنیه همه جا تو کار , تحصیل , زندگی اجتماعی و خصوصی سعی می کنم لینکی بین این دو پیدا کنم زندگی همیشه احتیاج به Reengineering داره و ایجاد BSC لازمه زندگیه سالمه (
تو این کتاب کلی د رمورد مزایای افسردگی نوشته....یعنی خیلیها!!!...چون به نظر نویسنده افسردگی باعث میشه که ما خشممون رو کنترل کنیم...خب راستم میگه وقتی تو یه بحثی ناراحت میشیم معمولا حرف نمیزنیم داد قال راه نمیندازیم...محیط و ترک میکنیم یا گریه میکنیم و میریم تو مایه های لوس بازی و قهر (اینجا منظورم دقیقا خودم بود) بعد این چیزا باعث میشه بد دهنی نکنیم ...کتک کاری را نندازیم...داد نزنیم ...خب همون ناراحتی بهتره دیگه متشخصانه تره...نباید از افسردگی فرار کرد...نبایدم ازش ترسید...باید تا تهش رفت ته تهش تا به خرد افسردگی پی ببریم که این افسردگی چی می خواد بگه...
تو کلاسای یوگا البته کلاس قدیمیم( چون تو این کلاس جدید اینقد خم و راست میشیم و کش و قوس میایم که اصلا وقتی واسه افسردگی و حرف در موردش نمی مونه و چقدر خانومای این کلاس و بیشتر تر دوس دارم خانومای شاد...شوخ...مهربون (آره تو اون کلاس بودن خانومایی که افسردگی داشتن سالها قرص مصرف میکردن و همینطور زیاد بودن کسایی که ام اس داشتن..همیشه مربیمون میگفت شما افسرده نیستین شما بعضی وقتا رو مود نیستین همین...
یکبار یکجا خوندم دموکراسی از تو خیابون و تظاهرات و راهپیمایی شروع نمیشه ...دموکراسی باید از تو خونه ها شروع بشه از رابطه پدر و مادر و فرزند ...و این کتاب تیوری انتخاب بهترین شروع هست برای تغییر جهت از کنترل برونی به کنترل درونیات خودمون ...کتاب فوق العاده ای پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش
من تصمیم گرفتم اونطور که فکر میکنم درسته زندگی کنم...تصمیم گرفتم خیلی از Row Data رو که از بیرون میگیرم مستقیم انتقال بدم به Recycle binام RAM و HARD و CPU رو برای پردازش این Garbage Data مصرف نکنم...تصمیم گرفتم سرم گرم باشه بهDebug کردنSource خودم و به Source و قدرت CPU و پردازش بقیه کار ی نداشته باشم…
پرنده عزیزم مرسی بابت معرفی این کتاب نمیدونی چقدر به این کتاب احتیاج داشتم...از اون کتابایی که چندین بار می خونمش...همیشه هرجا که زندگی کنم تو کتابخونم خواهد بود...وهروقت بازش میکنم یاد یه پرنده با بالای فیروزه ای می افتم ..
پ.ن: سایت نویسنده کتاب
تو این کتاب تیوری انتخاب گفته که همه ما یک تصویر مطلوبی از خودمون و دنیای اطرافمون در ذهنمون داریم البته گفته دو تا داریم یک تصویر ایده آل و یک تصویر مطلوب ...حالا از اونجا که رسیدن به اون تصویر ایده آل خیلی سخته ما رضایت میدیم به همان تصویر مطلوب...تصویر مطلوبی که ما از خودمون و دنیا و آدمای اطرافمون داریم...تو این تصویر مطلوب روابط دلخواهمون هم داریم و زمانی ما احساس ناراحتی و ناشادی داریم که تصویر مطلوبی که داریم در دنیای واقعی وجود نداره حالا هرچی این دو تا یعنی تصویر مطلوب و آنچه که در دنیای واقعی هست تفاوت بیشتری با هم داشته باشه با ناراحت تر تر هستیم....
حالا بعضی وقتا ما دو تا تصویر در ذهنمون داریم که در این حالت دچار تعارض هستیم...باید یکی از این تصاویر رو کنار بزاریم و تلاش زندگیمون رو بزاریم برای رسیدن به اون یکی ولی همین هم باعث میشه تا آخر عمر تو کف اون یکی تصویر باشیم که کنار گذاشتیمش ...یک راه حل تو این مواقع ایجاد یک تصویر دیگس ...و برداشتن حواس و انرژی از اون دو تصویر و تلاش برای رسیدن به تصویر سوم....
نمیدونم فیلم "ده " کیارستمی رو دیدید یا نه...شاهکاریه حتما ببینید (در مورد زن در جامعه ایران هست )هنرپیشه این فیلم خانم مانیا اکبری هستن که البته سرطان گرفتن و خودشون کارگردانی هم میکنن...خانمی پر از انرژی پر از زندگی...مصاحبه ای از ایشون خوندم که این تعارض رو به شیواترین شکل بیان میکنه اینجا میذارمش...خودتون بخونید و قضاوت کنید...

"زنهای امروزی بیشترشان امیزه مبهمی اند از کارو فعالیت و از غریزه واقعی زن بودنشان جدا شده اند و یکی از بحرانهای زنها همین است. شاید زیبا باشد که زنها به خودشان دروغ نگویند . ما اصولا با حجمی از دروغ و توهم مواجهیم و بار دروغ زنها بیش تر از مردهاست.یک جدالی بوجود آمده برای اینکه زنها میخواهند باشند بیش تر از آنچه که هستند در حالی که نمیدانند خیلی کافی اند.
احساس رضایت از زن بودن را نه از خانواده گرفته اند نه از اجتماع و دارند برای چیزی تلاش می کنند که نمی دانم چیست!!حقوق, فرهنگ, سنت, مذهب ... واژه های عجیبی است که در فضا پرتاب می شود که ریشه اش یک گم گشتگی از غریزه و فطرت زن است. این همه مبازه نمی خواهد تنها یک سازش و تسلیم میخواهد در برابر زن بودن.
پ.ن: فیلم ده کیارستمی یادتون نره.
پ.ن: من فک میکنم این تعارض رو به شکل شدیدی دارم.
پ.ن: میگم من خیلی قاطی مینویسم؟؟؟تیوری انتخاب و مانیا اکبری و زن و ده کیارستمی!!!!نیمی دونم!!!
یک کتابی که خیلی خیلی مفید بوده برام و اینروزها و دارم کلمه به کلمش و میخورم کتاب تیوری انتخابه از ویلیام گلاسر ...اول بگم که مرسی پرنده جونم این کتاب و بهم معرفی کردی...دوس داشتم یکم در موردش بنویسم اون چیزی که درک کردم...تو این کتاب میگه که تنها چیزی که ما میتونیم اون رو کنترل کنیم خودمونیم و خودمون و نمی تونیم هیچ کنترلی روی خیلی از اتفاقات و مخصوصا رفتارهای آدمای اطرافمون داشته باشیم...خب یکم که منطقی که فکر کنی میبینی درست میگه...در نتیجه بهتره این کنترل بیرونی رو که با شدت و ضعف تو وجود هممون هست رو تغییر جهت بدیم به سمت کنترل خودمون...درک و کنترل درونیات خودمون
برید ادامه مطلب...
دیدی یه کاری گردنته بعد واستم مهمه ...خیلی مهم...تو مایه های یه چیز سرنوشت ساز ...بعد خدا نکنه بهت بگن مثلا یک ماه وقت داری...بعد اگه این یک ماه ۳۰ روز باشه ۲۹ روزش هی میگی کار دارم سرم شلوغه...خیلی سرم شلوغه...بعد شنات و کنسل میکنی که می دونی اینسری بری مربیت از حرص جفت پا میاد تو صورتت یا اگرم نیاد تو اون استخر جلو ملت دو تا تن لشه بلند حوالت میکنه....خلاصه که ۲۹ روز سنگینی اون کار و رو کولت میگیری عینهو بلانسبت بلانسب روم به دیفال یه چارپای معروفی با اون سنگینی را میری ..می خوابی ...غذا می خوری...و همه کاری میکنی بغیر همون کار مهمه... بعد روز ۲۹ام دقیقا روز ۲۹ که میشه ما تحت مبارک و جمع و جور میکنی "ام پی ۳ "میشینی کارت و انجام میدی...بعدشم...آخیششششش چه سبک شدم...نه جدی دیدی؟؟؟؟
نمیدونم دلیل این روانیه تو مایه های مازوخیسم و اینا..فرهنگیه همون جهان سوم و اینا...فیزیکیه تو مایه های گشادیه دریچه قلب ....چیه؟؟ می خوام مداوا شم..
پ.ن: اصلا تقصیر اونه که میگه یک ماه وقت داری اگه جدی بگه جوری که باورم بشه و حساب ببرم دو هفته بیشتر وقت نداری خداییش این همه فشار بهم نمی یومد نهایتش روز ۱۳ ام جمع وجورش میکردم والا بخدا...