فاصله گذاری...

تا حالا حرف مفت شندیدن که از گوشاتون دود بلند بشه...ما در جشن روز زن اداره شنیدم فراوان...یعنی هر لحظه می خواستم از جلسه بزنم بیرونا...یک آقای  حالا بماند کی...آره دعوتش کرده بودن سخنرانی برگشت گفتش در غرب به زن اهمیت نمیدن و این حرفا و به عنوان مثال ذکر کردن که هالیود تمام هنرپیشه های زن بالای چهل سالش و اخراج کرده بعد ما یاد ایمیلی افتادیم با عنوان پیرزنهای هالیوود و باورمون نمیشد این مدونا .. مرلین استریپ ..و الباقی را... در دلمان گفتیم اگه اینا پیرزنن پس (صدای بوق) !!! ...والا به خدا...بعد ما اینقدر بهمون فشار اومد که یک ربع ساعتی به طرز بسیار تابلویی خودمان را با بستنی کاکایویی و وانیلی سرگرم کردیم که همه تعجب کرده بودن از این رابطه عمیقی که من با ظرف بستنیم برقرار کرده بودم و چشم ازش برنمیداشتم و کم مونده بود که شروع کنم به لیسیدن ته مونده های ظرف...و یک ربع ساعتی هم با اس ام اس بازی...خب ما یک مدتی است با یک نفر شدیدا داریم یک سری تمرینات کنترل فکر انجام میدیم یعنی دقیقا از اول سال 91 ...چند باری می خواستم در موردش بنویسم ولی از اونجا که ما فوق العاده آدم تو دار و درونگرایی هستیم و از اونجا که به بحث فاصله گذاری هم شدیدا اعتقاد داریم تصمیم گرفتیم اول این قضیه برای خودمان درونی بشه و بعد به عنوان تجربه واسه دوستای گل بزاریم...بله در راستای همون کارهای کنترل افکار اس ام اسی زدیم به این رفیق شفیق که نمی دونی الانه که بیارم  بالا ...گفتش چرا..گفتم از بس یک نفر اینجا ما رو گوسفند فرض کرده و از سر سیری حرف صد من یه غاز تحویلمون میده...دوست عزیزم گفت : خب عزیزم از این زاویه بهش نگاه کن که تمرین تحمل عقیده مخالفه...خب ما هم این گوشمون و کردیم در اون یکی رو هم دروازه و تا آخر جلسه نشستیم البته بماند که کلی سپر انرژی هم واسه خودمان گذاشنیم ...و خوب شروع کردیم به اس ام اس بازی با خودمان گفتیم اگر برگشت گفتش چرا گوش نمیدی میگم دارم از هالیوود استعلام میکنم ...والا بخدا...حرف مفت که مالیات نداره که...

- یک مسافر عزیز ازم پرسید در مورد کتاب نیمه تاریک وجود...راستش بارها اتفاق افتاده من کتابی رو خریدم سالها تو کتابخونم مونده بدونه اینکه یک ورقش و بخونم و بعد ناگهان اتفاقی شروع میکنم به خوندنش و دقیقا اون موقعس که میبینم چقدر تو این شرایط الانم به این کتاب نیاز دارم..یا اتفاق افتاده یک چیزی رو خوندم و درک درستی ازش نداشتم بعد مدتی اتفاقی درگیر قضیه ای میشم که باعث میشه کامل اون کتاب و نوشته رو هضم کنم....این اتفاق در مورد کتاب نیمه تاریک وجود هم برام افتاد...خب از اون دست کتابای وحشتناکه از اونا که بخوای زیادی توش عمیق بشی واقعیت رو به طرز وحشیانه ای میکوبونه تو گوشت...واقعیتی که شاید زیاد هم شیرین نباشه من این کتاب و پارسال خوندم...پاییز یا زمستون..بعد زیاد چیزی هم ازش دستگیرم نشد...ولی چند وقت پیش من نیمه تاریک وجودم و دیدم...خیلی رقت انگیز بود...خیلی وحشتناک و ضعیف بود...اونقدر که گریم گرفت...حالا حرفم اینه ...بعضی اتفاقات مثل درک دلیل یک اتفاق ...گرفتن درسی از یک تجربه...و هضم کردن یک سری مسایل باید در زمان خودش اتفاق بیفته...اگر زودتر از موعد باشه نارسه..کاله.....شفافیت نداره...مثل نوزادی که رشد کاملش و نکرده می مونه...من یاد گرفتم وقتی چیزی واسم گنگه و دارم شدید باهاش کلنجار میرم رهاش کنم یه فاصله گذاری بکنم و بعد دوباره شروع کنم...بعضی چیزها در دراز مدته که جواب میده...در دراز مدته که شفاف میشه...و من به واقعیت ادراکی, که در درازمدت حادث میشه اعتقاد دارم...(قضیه یک مقدار فلسفی ادبی شد نیمی تونم دنبالش بگم بدددددددد!!!)

پ.ن: ما معمولا در اداره به صورت چراغ خاموش در اینترنت هستیم...بعد یکهو دیدیم که به صورت خودکار چراغهایمان روشن شد و پیغانی با این مضمون که "خودت و خسته نکن یکی دیگه از یه جای دیگه با این ای دی  آن هم چراغ روشن ظاهر شده" روی صفحه مان ظاهر شد...سریع شماره خواهر محترمه را گرفتیم و تهدیدش کردیم که اگر هرچه زودتر از لپ تاپ ما فاصله نگیرد از همین فاصله دستور انفجارش را صادر میکنیم...که خنده ای شیطنت آمیز کرد که از کجا فهمیدی؟؟!! ...یعنی بچه اینقدر پر رو حتی سعی نکرد انکار کنه و یا دروغی تحویلمان بدهد..خلاصه که ما از بس رمز این لپ تاپ را عوض کرده ایم کلمه و شعر و حدیث کم آورده ایم بخدا...

شخصیتهای توهمی

یک شکلات خیلی خوشمزه از من پرسید آیا نوشتن برای تو سودی داشته؟؟؟ خب من برگشتم به خیلی خیلی وقت پیش...و یک مروری کردم نوشتنم را در دنیای واقعی و مجازی....جواب این شکلات خوشمزه رو در پستی خواهم گذاشت ولی...در اثنای همین کندو کاو رسیدم به مباحث مربوط به دنیای مجازی...یک زمانی به این بحث اخلاق در فناوری اطلاعات خیلی علاقه داشتم یک تحقیقاتی هم کردم که تجربیات عضو بودنم در شبکه های اجتماعی داخلی و خارجی هم بهم کمک کرد ...تصمیم گرفتم اون مطالب و اینجا هم بزارم با همین عنوان .....آخر هفته خوبی داشته باشید ;) 

God Do not  Play Dice with the Universe

so

Do Not Play Dice

پ.ن : فک میکردم این و پاسکال گفته !!! ببخشسد انیشتن!!!!مطمینم ناراحت بودی که پنجشنبه ای حالیم کردی اشتباه فک میکردم!!

Trust......

تا حالا فکر کردین سطح اعتماد بین مردم ما چقدره؟؟؟

خب در راستای مقاله ای که داشتیم می نوشتیم ... و یک بخشش مربوط بود به اعتماد بین مردم در کشورهای مختلف ...طبق تحقیقاتی که تو لینک هست امتیاز ایران 21  هستش یعنی جز کشورهایی که سطح اعتماد بین مردم کمه...تو نقشه با تفکیک رنگ این قضیه رو خیلی خوب نشون داده...


http://www.jdsurvey.net/jds/jdsurveyMaps.jsp?Idioma=I&SeccionTexto=0404&NOID=104

تو همانی که می گویی-2

کلام و زبان پنج کاربرد دارد...

تقاضا

وعده

اعلام

ارزیابی

اظهار (اظهار باید همراه با سند و مدرک باشد)

هر جمله ای که ما میگیم یکی از این پنج هدف رو توی خودش داره...


تو همانی که میگویی-1

یه کتاب دارم می خونم با عنوان "تو همانی که میگویی" ا زاون کتاباس که باید خوردش...یه بخشی داره که میگه با دقیق شدن به واکنشهای بدن در هر موقعیت می تونید شناخت خیلی خوبی از خودتون, حساسیتهاتون, ضعفهاتون و....بدست بیارید...همون اصل آگاهی به خود...

خب آخر هر فصل کتاب هم تمرین داره ...یکی از تمرینها همین هستش که به واکنشهای بدن خودمون دقیق بشیم و برای تمرین به واکنشهای بدن دیگران...من این کارو کردم...

از سال 88 تو بحبوحه انتخابات لعنتی جریاناتی برای خودم هم پیش اومد که باعث شد دچار تنگی نفس بشم...احساس میکردم قفسه سینم سنگین شده و مدام خمیازه پشت خمیازه...نوار قلب و دکتر...و تشخیص اینکه تنها علتش استرس و اعصابه...بعد از اون بهتر شدم...اون تنگی نفس گاه گداری به سراغم میو مد همون وقعها که عصبی میشدم یا استرس داشتم...شاید یه دلیل اینکه اون تنگی نفس بدون قرص رفع شد یوگا بود ...ولی باز هم موقع استرس سنگینی قفسه سینه اذیتم میکنه...امروز در راستای همین کتابی که می خونم...ددیم این سنگینی و تنگی نفس دوباره برگشت...و دلیلش حساسیت که نسبت به یک نفر پیدا کردم...خب یکم غرغر و خود زنی طبق معمول و در نهایت این نتیجه گیری که آیا من باید بزارم  یک آدم دوزاری که تنها سوالهای مهم زندگیش اینه که چی بخورم؟؟؟چی بپوشم؟؟چطوری گشنی کنم؟؟؟ اینطور نفس من و تنگ کنه؟؟؟؟...

تو احمقی پگاه اگر بزاری...الان که اینو نوشتم چقده بهتر شدم :) 

لطفا خرده نگیرید که این چه طرز برخورد و قضاوت د رمورد یک انسانه...قبل از موضع گرفتن یکم فکر کنید و ببینید خدا وکیلی ببینید چند تا از این آدما با همین سوالات مهم دورو برتونه...

د رمورد این کتاب بعدا مفصل می نویسم فعلا خودم خیلی جاهاش و هضم نکردم...فعلا در فاز نت برداری و تحلیلیم :)

سگ!!

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدهید" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

 

 این یه ایمیل بود دوسش داشتم ...

شخصیت سگه خیلی برام جذابیت داشت!!!!!

من عادت کرده ام...

برای هرچیز دویدن...دویدن...با گلوی خشک شده...مردمکهایی که اکسیژن را تمنا می کنند...برای رسیدن به حق مسلمهایی در حد خودم...نه در حد دیگر همجنسانم...در حد خودم...خود خودم....انسانی منحصر بفرد..منحصر بفرد همانند باقیه انسانها...

برای هرچیز تقلا کردن...درد کشیدن....خسته شدن...ناامید نشدن...دوباره و دوباره بلند شدن و ...و دویدن...دویدن...تا رسیدن...تا راضی شدن...تا ارضا کردن آن حس جنگجوی درون...تا آرام کردن آن تمناهای همیشگی...آن خواستنهای در حد خودم...خود خودم...تا گذشتن از آنچه عرف و سنت و اجتماع و هر چیز چارچوب دار تحمیلی.....بر مسلمها ی من ...خود خودم ...تحمیل میکند...تا گذشتن و دیدن و حس کردن خستگی مفرط....و بالیدن به این همه عظم...به این همه پشتکار...این همه تلاش...این همه....

گاهی لذت بردن از تمجیدهایشان در وصف..هوشم...دروصف...تلاشم...دروصف...قوی بودنم...فرق داشتنم...تسلیم نشدنم...و گاهی شنیدن کنایه هایی و ربط دادن به حسادتشان به اینکه باید به آنها احترام گذاشت چرا که تنها کسانیند این حسودان که از صمیم قلب معتقدند بهتر از آنانم....و گاه حرفهای آنها که زندگی را در نیمه پایین تن میبینند...حتی نمازشان هم و ذکرشان هم  آغشته است به همان تفکرات نیمه پایینی...دوری از گناه....دوری از گناه...دوری از گناه....اوایل تک تک سلولهایم فریاد میکشید در مقابل حماقتشان که درک شما نیز برای من سخت است...کنون یاد گرفته ام سکوت را ...و گاه لبخندی زورکی ..که عصبانیتم را بیشتر هویدا میکند تا بیخیالیم را...و آنها با همجواری مفرط در کنارم یاد میگیرند همین سکوت را...حسنش این است...

زندگی من همیشه موج سینوسیش رو به بالا بوده...شاید برخلاف موج سینوسیه خودم...خود خودم...که رو به پایین است...این روزها....خواستم شادیهای کوچکم را بشمارم....دستم به نوشتنشان نرفت...این کوچکهای مظلوم را که چه سریع از کنارشان عبور میکنم...از داشتنهایم بگویم...دلبستگیهایم... شاید این موج لعنتی رو به پایین زاویه اش مثبت شود....تنفر از مالکیت همیشه قدرتمند تر از حس شادی مالکیت در من بود...قدرتمند تر از سندهایی که پایینشان را امضا کرده ام با یک قوی پر ناز...و قدرتمندتر از دلبستگیهای کوتاهم که چه راحت از کنارشان رد میشوم...میگذرم...میکنم...همیشه گذشتن...رد شدن و کندن عادتم بوده....انگاری قدرت خود را به مبارزه میطلبم در این گذشتنها و کندنها و رد شدنها ...

همیشه ...برای هرچیز...دویده ام...از آن دست دویدنها که در خواب نیز رویایشان را می بینم...و ناگاه آن رویا کابوسی میشود...پایم به جایی میگیرد...می افتم...ماهیچه ام منقبض می شود ... می پرم....ساعت سه نیمه شب است....زود است برا ی دویدن...تمرین دویدن میکنی در خواب؟؟؟!!!...تمرین افتادن و دوباره بلند شدن؟؟؟!!!.. 

دردش آنجاست ...یا بقولی اوج تراژدی آنجاست که می بینی زیادی رد شدی....شاید از دیگران...شاید از خودت...زیادی له شدی...خسته ای...و باز آرام نمیگیری...آرام و قرار نداری...من عادت کرده ام به این موج سینوسیه لعنتی که همیشه شیبش رو به بالاست..بیرحمانه...


وقتی خودت و جا میذاری..

بغلی که شده بودم....یه روز بابام میذارم پایین و میگه "پگول بابا خودت راه بیا"...منم به احتمال زیاد با اون چشای گرد و سیاهم یه نگاه بش کردم که یعنی "عمرا بابای پگول بابا"...خب بابام راه میفته رفتن و و من همچنان پیروزمندان ایستاده بودم تا ببینم بابام تا کجا می تونه من و جا بذاره....

اینروزا..انگار....من خودم خودم و جا گذاشتم و دارم میرم...و به سرعت دور میشم...اونی که عقب ایستاده یکم نگرانه...بعضی وقتا گریه میکنه...رد اشکا رو صورت خاکیش خشک شده...بعضی وقتا تو همون محدوده کوچیک یک متر در یک مترش با اضطراب شروع میکنه راه رفتن و دستاش و بهم میماله...زیر لب غرغر میکنه...این دختره خل شده با این سرعت کجا داره میره...بعضی وقتا مهربون میشه داد میزنه....عزیزم آخه کجا میری...کی برمیگردی...اصلا برمیگردی...و این سوالهای بی جواب...مخصوصا آخری دلش و پر میکنه از ترس.....

اونی که داره میره...داره میره ..انگار باید بره...واینمیسه....بعضی وقتا وایمیسه...یه نگاهی میندازه به پشتش و فاصلش و از پگاهی که فقط یه شبح ازش مونده رو میسنجه...نگران میشه...یکم چشاش تر میشه...همونطور که باد میزنه تو جنگل موهاش و اشکاش و خشک میکنه...روشو برمیگردونه و میره...میره.....بعضی وقتا روبروش و نگاه میکنه ..خیلی کم پیش میاد اینکارو بکنه...شاید میترسه...از اینکه به چیزی برسه که تابش و نداشته باشه...به چیزی برسه که هیچی نباشه...یا شاید برسه به آخر خودش ...آخر آخر پگاه....

پگاه دچار یاس فلسفی شده...و سوال اول کتاب تو ذهنش می چرخه...که چرا صادق هدایت خودکشی کرد؟؟؟!!!...به پوچی رسید؟؟؟!!!...یا به چیزی رسید که تابش و نداشت؟؟!!!....آره ....این روزا پگاه بدجور خودش و جا گذاشته و داره میره....

پ.ن : اون جریان و خود بابای پگول بابا نقل کرده..

پ.ن : یکی نیست به این دیوونه بگه...صادق هدایت به تو چه!!!

پ.ن : جهت یاداوری....با کسی که کتاب بازیهای اریک برن و به عنوان مرجع معرفی میکنه...بازی نکنید...فکر بازی هم به سرتون نزنه...چون اونقدر تو مخیلش هرچیزی رو به بازی ربط میده که ممکنه...تقدس ناب ترین لحظه ها رو هم  بشکنه تا بتونه یه بازی جدید راه بندازه...تو برخورد با این آدما اصالت خود بودنه که جواب میده....

بازیها..

هیچوقت با کسی که کتاب بازیهای اریک برن و به عنوان مرجع معرفی میکنه وارد بازی نشید... حتی اگه بازی هم در کار نباشه ..اون ناخودآگاه یه بازی جدید رو شروع میکنه !!!

آزادی

آزادی از.؟؟؟!!!!............آزادی برای.؟؟؟!!!!!!

 

چند سال پیش یه متنی خوندم فکر می کنم از اوشو با همین مضمون.....امروز این عکس تو ایمیلم بود تا دیدمش یاد محتوای اون متن افتادم....آزادی از....یا...آزادی برای..؟؟!!!

پ.ن : از فیلمایی که تا ته ماجرا رو میگن و به شعور و تخیل بیننده احترام نمی دارن متنفرم....فیلمایی که بعد از تمام شدنشون هیچ علامت سوالی برای بیننده باقی نمیذارن....مثل فیلمای هندی...دیدنشون صرفا پر کردن وقته به افتضاح ترین شکل ممکنه...حالا این وسط استثنا هم دارن...واسه همین کل مطلب و نذاشتم...

من یک راست مغز منحرفم...

خب الان فهمیدم...بعد از سی سال زندگی...البته صحت و سقم این تستا رو نمی دونم چقده...حالا یکی می گفت 30 % تا 40% خطا داره....حالا با توجه به تخصص اونی که واسم تفسیر کرد و با توجه به پولی که بابتش دادم و با توجه به کشفیات خودم... اعتراف میکنم یه راست مغز منحرفم... در اون حد که وقتی وارد اتاق مشاور عزیزم شدم از جاش بلند شدو گفت:
 
بی صبرانه منتظرت بودم...عالیه عالی...

خندیدم و گفتم : خب کی بستریم میکنید؟؟؟!!

گفتش: دیوونه که هستی (خنده) ولی حس زیبایی شناسیت عالیه....(و در حالی که نمودارای عجق وجق و نشونم میداد منم زل زده بودم به ورقه ای که تو هوا تکون می خورد تا بلکه خودم ازش سر در بیارم ادامه داد) ...تو هنر می خوندی جز موفق ترینها میشدی!!!!!

حالا فکرش و بکنید ما چه ادعایی در زمینه همین کار و تحصیلاتمان داریم و دو تا شاخ از سرمان زد بیرون و البته که بادی هم در غب غبمان انداخیتم....گفتم: (با چشمای گرد از تعجب) ولی آقای دکتر من تو کار و تحصیلاتم موقعیت خوبی دارم ...یعنی کارم و خوب انجام میدم...

و دکتر گفت : بله می دونم ولی حس زیبایی شناسیت معرکس ...جالب بود برام....

و در اینجا ما بادی به غب غب گفتیم: که خب بله من در خانواده ای هنری بزرگ شده ام...فیلم خوب...موسیقی خوب...کتاب خوب(خیلی وقته میخوام در مورد این سه مطلبی بنویسم)....همیشه اجزای اصلی زندگیم بوده..., اینکه تمام قابهای تو خونه کار دست اعضای خونس...حس هنریه مادر و پدر...و آموختن هنر به صورت حرفه ای توسط تک تک خواهر و برادرا...و این وسط تنها غیر هنر ی یا بهتر بگم هنریه نصفه نیمه من بودم...حالا نگو حس زیبایی شناسیم تا کوجاها بوده و خبر نداشتیم!!!

یه لحظه ذهنم رفت سمت اینکه نکنه انتخاب رشته...کار  و تخصصم اشتباه بوده...ولی نه اونقدرها حس بدی از کار و رشتم ندارم ...مخصوصا وقتی یه سافتور جدیدی رو تحلیل میکنم از لذت سرشار می شم...

خلاصه که تحلیل شخصیت ما علامت تعجبهای زیادی رو برای خودم و آقای دکتر به همراه داشت...وقتی برگشت و گفت.:

پگاه درونا خیلی آرومی...درونگرا هم هستی.....

کلمه هایی که اولین بار در وصف خودم میشنیدم ...البته آرومی و آرامش رو خیلیها بهم گفته بودن...دوستان جان که وقتی با هم صحبت میکنیم با انتهای مهربونیشون میگفتن...آدم آرامش درونت و حس میکنه....ولی درونگرا بودن و اولین بار بود میشنیدم!!!!..در جواب اون آروم بودن هم گفتم آقای دکتر من شش ساله یوگا کار می کنم کم پول نریختم تو شیکمی این موسسه ها که .....ولی درونگرا بودن!!!!فقط باعث تعجبم شد..

انگار یه پگاه دیگه درونم کشفیده بودم...که با نگاه حق یه جانبش بهم میگفت...ببین ...ببین ..حتما یه غریبه باید این حرفا رو بهت بزنه تا باور کنی...حتما باید کلی پول خرج کنی تا باور کنی...حتما باید مدرک و مستندات بهت نشون بدن...و من با چه عشقی تو چشای درشت و سیاه این پگاه نگاه می کردم و از خجالت سعی می کردم لبخند محو رو لبام و محوتر کنم...د رحالیکه درونا شاد بودم و آروم...

خب اون آقای دکتر از بدیهامم گفت چیزایی که باید روشون کار کنم ...اونا بمونه واسه خودم :)

 

مشاور یا فالگیر؟؟؟

-اینقده اوضام این مدت بهم ریخته بود که دارم میرم پیش مشاور.

--خوبه برو ..یکم که پول خرج کنی حالت خوب میشه :)

-مزخرف نگو...آدم بعضی وقت به یه ریکاوری نیاز داره تو هم برو خیلی خوبه.

--من میرم پیش فالگیر!!!!!!!!!!!

جامعه به فالگیرها نیازمند است؟؟!!

عارضه گشادی مزمن در حد سرطان سنگ کلیه مغزی

کلی با خودمان کلنجار میرویم که بیاییم و بنویسیم...هرچند خواننده ای نداریم و اگر هم داریم همه خاموشند و بی صدا ...تنها صدایی که از رد شدنشان می ماند همین کانتر پایین صفحه سمت راست است ..بله داشتیم می گفتیم اندر باب کلنجار رفتنهایمان با خودمان که بیاییم و بنویسیم این بیماری همه گیر اپیدمیه ملی مان نیمی گذاشت که نمی گذاشت ...تصمیم گرفتیم جهت حفظ بیماری و همچنین حفظ وبلاگمان از این به بعد کوتاه بنویسیم...

خشم پگاه...

الان کشفیدم که من یه خشم گنده اون تو دارم که داره میترکه از بس که اون تو جاش نمیشه...و تو پست قبلیم گفتم که چه کارهایی در پیش گرفتم که این خشم گنده یواش یواش بیاد بیرون و خدایی نکرده مارو بله....یکی دیگه از کارایی که کردم و دارم میکنم یه وبلاگ زدم که توش کلی بدو بیراه می نویسم به همین ....(این سه نقطه با اون سه نقطه ها فرق داشت این یه فحش کاف دار بود) آره یه مشت از این حرفا می نویسم به همونا که اذیتم کردن خیلی ..و خب اصلیهاشم همکارای....هستن...

اون وبلاگم مثل این وبلاگم زیاد خواننده نداره ولی خب می نویسم که خالی شم....من از سال ۷۶ اینا خاطراتم و می نوشتم هنوزم می نویسم ولی از اونجایی که بیشتر سرو کارم با کامپیوتر و اینجا دوستان خوبی پیدا کردم که می تونم ازشون یاد بگیرم یه سریهاش و اینجا می نویسم...و خب یه دلیل دیگشم از فرط گشادیه که تا برم دفترم و بیارم و خودکارو تو یه حالت خوب قرار بگیرم و دفتر و باز کنم ..اوههههههه...اینه که بین کارام تا میبینم خشم داره میزنه بیرون میام یه چی می نویسم واسش ...عزیزمه..

خلاصه که اینطوری ....می دونید به نظرم آدم باید با مشکلاتش روبرو بشه..با ترسهاش با غمهاش با کمبودها و عقده هاش ...اینکه همیشه بخوای نشون بدی همه چیز اوکی و خوب و مرتبه یه جایی یه روزی از پا در میاردت...خوب من نه اینکه همیشه بد باشم اکثر مواقع حال و حس خوبی ندارم ولی همون لحظاتی هم که شادم و قهقهم رفته آسمون هفتم اصل اصل حالم و یادم نمیره...می دونی آخه قبلنا تا اینطور میشدم بعد یه مهمونی دور همی چیزی شارژ می شدم تا چند وقت و باز دوباره همین حال برای همین زیاد جدیش نمی گرفتم ولی الان دیگه پروفشنال شدم و گول اون حالهای گذرا رو نمی خورم ...آقا من عاشق غما و غصه ها و عقده ها و کمبودهام شدم...اصلا می خوام قشنگ با افتخار رو کاغذ بنویسمشون و اینسری که مشاورم و دیدم با افتخار واسش بخونم تا بفهمه با چه آدم دگم...دیوونه ی...خلی طرفه....والا...من الان همینم که هستم....بقول یکی لجباز لجباز لجباز....منم گفتم خودتی خودتی خودتی...همونم که تو دلت گفتی همش خودتی...

غم بصورت جامد!!!

نمیدونم تا الا ن تجربش و داشتین یا نه....اینکه توی دلتون به صورت یه جسم جامد حسش کنید...قشنگ حسش کنید....دقیقا می تونید دست بزارید و رو دلتون و جاش رو هم نشون بدین...بگید اینجاس...دقیقا همینجاس....واسه من ته ته ته دلم بود ....سرتا سر اون و گرفته بود ...کف دلم و پوشونده بود....یکم فکر کردم ببینم چیزی خوردم...چی خوردم ولی اونجا معدم نبود...همون ته ته دلم انگار ته نشین شده بود...

جالب بود واسم...حسش توی دلم...بصورت جامد...

جدایی...

نادر از سیمین جدا شد و ما خوشحال شدیم......این جدایی سر درازی داشت و ما خوشحال تر و خوشحال تر شدیم....جالبه تو مملکتی که تا ازدواج نکنی دینت کامل نمیشه و هر روز انواع و اقسام مهملات و در رابطه با ازدواج می شنویم از روز ازدواج...ازدواج آسان...ازدواج دایم...ازداوج موقت....فیلم جداییهامون اینقدر واقعی و ملموس میشه که میرسیم به اسکار!!!!!خود این هم میتونه یکی دیگه از نشونه های آخر الزمان باشه و نزدیکی وصال!!!!!

میشه گفت تقلا کردنامون برا ی وصال عین فیلم و جداشدنامون عین واقعیته....من کار ندارم دادن این جایزه ها به فرهادی و گروهش سیاسی بوده...هنری و فرهنگی بوده یا هرچیز دیگه ولی اینش واسم جالبه دقیقا دس گذاشتن رو چیزی که یه معضله تو جامعه ما و از اونجایی که ما به برکت وجود سایه مبارک جامعه ای شاد و بی معضلی هستیم این معضل هم مثل باقیه معضلات عدیدمون خاموش و مخفیه....

روابطی سطحی و زود گذر و جداییهایی عمیق و همیشگی ....بقول نیچه که میگه عشقهای شما دیوانگیهای کوتاهی است و ازدواجهای شما حماقتهایی طولانی برای پایان دادن به دیوانگیهایتان است... حتما اگر الان میبود اضافه میکرد و جداییهای شما شکستنهای پنهانی است برای پایان دادن به دیوانگیها ی کوتاه و حماقتهای طولانیتان....که ممکن به اسکار هم ختم بشه...

نمیگم عشق واقعی نداریم...رابطه عمیق نداریم....ولی فعلا جداییهامون که داره غوقا میکنه...

نمیگم جدایی همیشه بد ...ولی زیاد شده و وحشتناک هم زیاد شده...

نمیگم همه بچه های طلاق عقده ای و خدا نکرده کمبود دار بار می یان که دارم پسر هشت ساله دوستم و می بینم که از فرط محبت باد کرده و نمی دونه طفلی این همه محبت و چطور بالا بیاره..

ولی دارم میبینم خورد شدنهای بعد از جدایی رو برای دوستم که به ظاهر میخنده و شاده ولی اینقدر پر از کینه شده که پرده های سیاه خونشم نفرت درونش و فریاد میزنه...که بیتابه بچش زودتر از آب و گل در بیاد و بزاره بره ...کجا؟؟ نمیدونم....فقط بزاره و بره.....شاید اینطوری بتونه بگذره.....

بازم به اونایی که شجاع بودن و جداییهاشون و با صدای بلند اعلام کردن قبل اینکه بخواد پای نفر سومی به رابطه پوچ دو نفرشون باز بشه و بشه رابطه پوچ سه نفره....ااون سه نفره ها که روزی هزار بار تو فکرشون خیانت میکنن و آب باشه شناگرای خوبی هستن واسه عملی کردن فکرا و خیالات پورونوشون...اونایی که با مشتقاتی مثل ازدواج موقت توجیه خوبی گیر آوردن برای موندنهای کثیفشون ....

ازدواج از اون مقولاتیه که باید با دید دراز مدت بهش نگاه کرد....ثمرش و نتیجش در دراز مدت مشخص میشه اینکه انتخاب خوبی بوده یا نه .....زندگی با کیفیت بوده یا نه....جدیدا خیلی از روابط ما قبل اینکه ریشه بگیره به جدایی میرسه....و این میشه که این میشه...

مامانم میگه آدم نباید ازدواج کنه ازدواج کرد باید حفظش کنه....مادر من این حرف تویه که تموم کمبودها رو عشق کردی و ریختی به پای بچه هایی که میدونی دیر یا زود میرن....حرف من جوون دوره گذار چیه؟؟؟

پدرم میگه غریزه باروری رو خدا تو کوچکترین دونه گندم هم گذاشته چه برسه به ما که انسانیم...تو دلم گفتم پدر من این حرف تویه که مرد بودی و هنوز که هنوز به عشق بچه هایی که میدونی دیر یا زود ترکت میکنن صبح زود از خواب بلند میشی تا سی ساله دوم بعد از بازنشستگیت و کار کنی...حرف من جوونه این دوره چیه که حتی در مقابل خودمم اینقدر گذشت ندارم چه برسه به....

خلاصه که اینقدر که ما از جدایی نادر و سیمین خوشحال شدیم از ازدواجشون نشدیم...

- یادم روز ازدواج امسال یکی از همین روزنامه خارجی آماری از طلاق و جدایی در ایران داده بود و پیشنهاد کرده بود که بهتر نام این روز به روز طلاق تغییر پیدا کنه...

 

نظام اداری فاسد اندر فاسد

وقتی می خواستم از شرکت خصوصی بیام تو دولتی خیلیها که من و می شناختن می گفتن نرو با روحیات تو سازگار نیست ولی خب من رفتم به دلایلی.....حالا بعد از دو سالی که اینجام دارم درک می کنم اون حرف و ...البته نه اینکه همون اول قبل اومدنم نفهمم دارم چیکا رمی کنم ولی احساس می کردم زیادی زرنگم می تونم با ظاهرسازی و این مزخرفات اون چند ساعت تو اداره رو خودم نباشم ولی الان می بینم انگار به اون آسونیها هم نیست..... بعضی چیزا جز فرهنگ آدم جز اخلاق آدم و نمی تونی هیچ جوری بپوشونیش ...این میشه که هی احساس میکنی داری هزار تیکه میشی....این میشه که حواست هست یه سری رفتارای بد و نگیری ....این میشه که خودت و محدود میکنی...این میشه که سر کاری و منتظری تا این چند ساعت لعنتی تمام بشه و بری و خودت و زندگی کنی...اونطوری که دوس داری....من یه مشکل بزرگی دارم زیادی صریحم..زیادی خودمم...زیاد اهل حاشیه نیستم و سری می رم سر اصل مطلب ..چیزی که اینجا اصلا خریدار نداره....یادمه یه بار تو شرکت خصوصی مدیر بخش برخورد زشتی باهام کرد همون لحظه بلند شدم وسایلم و جمع کردم هرچی عذرخواهی کرد کجا بشین حرف بزنیم ...گفتم اصلا الان نمی تونم... بعد سه روز که دقش دادم اومد باهام حرف بزنه ...گفتش چی شد چی که اینقد ناراحت شدی ...بهش گفتم...باورش نمیشد این حرف و زده...آخرش بهش گفتم آفای فلانی دفعه اول به خودت گفتم و رفتار زشتت و به خودت تذکر دادم دفعه دوم تکرار بشه به بالا دستیت میگم...برگشت گفت من و تهدید میکنی...گفتم نه فکر می کنم روال سازمانیشم همین باشه..

ولی اینجا خیلی محترمانه توهین می کنن تیکه میندازن...با کلی پاچه خواری ....مجبوری محترمانه بگی ممنون مرسی..اینجا محترمانه زیر آبت و می زنن....محترمانه توروت سلام می کنن و پشت سر با خاک یکسانت میکنن..

واقعا چی شدیم ما... روزی حلال رو چی تفسیر میکنیم...همین که زندگیهامون برکت نداره...

بقولی کارکردن فقط کار کردن نیست هزار و یک چیز دیگه رو هم باید بلد باشی تا بتونی کار کنی...و متاسفانه اینجا اصلا تحصیلات و خلاقیت و یه همچین چیزایی خریدار نداره که نداره...رییس اداره یه چیزی مثل مدیر یا معاون مدرسس ...این و باور کنید..احساس می کنم دوباره برگشتم به دوران دانش آموزی ..نه دوران دبیرستان و راهنماییها ..دوران دبستان...این و خیلی قشنگ می تونی بفهمی از طرز نشستن افراد...از تظراتی که تو جلسات می دن...همینه که اوضاع مملکت اینه..البته خب اینم بگم من تو یکی از شهرستانا زندگی میکنم که ماشالله فرهنگ توش یه چیز گمیه...اینقدر که سنت اینجا بیداد می کنه...یک مشت آدم دگم که چسبیدن به سنتهای ننه باباشون....اینو جدی میگم ..همیشه در وصف این شهر گفتم روستایی به وسعت یک شهر....یکی می گفت نباید مبارزه کرد..نمی تونی همش تو جنگ باشی...بابا وقتیم تو جنگ نیستی و فقط می خوای روتین کارت و انجام بدی و بقیه ساعاتت و خودت باشی نمی زارنت...اگه یکم احساس کنن که از سنتهای احمقانشون داری دور میشی تعجب می کنن اونوقت هزارتا چش و احساس میکنی که تنگ شدن و دارن زندگیه تو رو رصد می کنن... عجب مردمی هستیم ما...

نمی خوام اینطوری بشم...نمی خوام ..نمی خوام..نمی خواممممممممممم

- از شکل وبلاگم خسته شده بودم گفتم پرشین بلاگ بهتره ...رفتم یه دونه اونجا ساختم دلم سوخت واسه این همه مطلبی که نوشتم ..حوصله اینکه تک تکشونم بیارم نداشتم این بود که سرچیدم و قالب جدید واسه همین بلاگ کوچولوی خودم انتخاب کردم:)..فک کنم طفلی تا فهمید می خوام بزارمش کنار دلش یهویی گرفت و در عرض ایکی ثانیه خیلی بی دردسر تغییر شکل داد به قالب جدید ...:) آخی الان بیشتر تر می خوامش خب..

  

عشق...اسدالله میرزا...و سانفرانسیسکو

عاشق دایی جان ناپلیونم..تک تک شخصیتهای این سریال یه شاهکارن...دیالوگا..بازیها...چهره ها..از اون فرخ لقا بگیر تا...خود دایی جان و قاسم..

بین اون همه شخصیت که هرکدوم با هاله نازکی از طنز پوشیده شدن شخصیت اسدالله میرزا یا همون شازده قراضه رو بیشتر همه دوست دارم...کسی که تمام اون اشرافیت و اصل و نسب و به فلانم حساب نمیکنه و کاملا آگاه از منجلانبی که زیر اون همه ثروت و اسامی و القابه...یه آدم لارج...عیاش...منطقی...و انسان!!!!

نمیگم تو اون منجلاب نیست که هست ولی با دستمال ابریشمی دماغش و نگرفته ....

پدر سعید هم آدم آگاهیه با این تفاوت که از اون تبار اشراف نیست ....و فقط یک نفر یا یک  چیز از همون نوع می تونه کل پوچی یه چیزایی مثل خاندان و ثروت و به باد مسخره بگیره مثل اسدالله میرزا..

آخر سریال بعد از مرگ دایی جان که سعید و بر میداره می بره خونش تا بهش از عشق بگه و همینطور که  ظرف شراب و خالی تر و خالی تر میکنه بیشتر از اصالت و حقیقت میگه و بیشتر....اکثر آدما در برخورد با آدمای شوخ مثل اسدالله میرزا همیشه منتظرن مزخرف بشنون ولی به نظر من آدمای شوخ آدمایی هستن باهوش و حساس که قادرن تلخیهای زندگی رو اونچه رو که حس میکنن با طنازی بروز بدن...این آدما وقتی که جدی میشن ...که کل اون جدی شدنم همش چند ثانیه طول میکشه... آدم سنگینی حرفشون  و کاملا حس میکنه... خیلی بیشتر و تاثیر گذارتر از وقتی که یه آدم همیشه جدی اون حرفا رو می زنه....

دیالوگ آخر این سریال شاهکاره که بازی قشنگ هنرپیشه ها اون رو معرکه کرده مثل کل سریال....


اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست میشه، اما روح آدم تو کارخونه دنیا.

اسدلله میرزا: تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟

سعید: یه چیزایی میدونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.

اسدلله میرزا: به همین سادگی؟! زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟



اسدلله میرزا: من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.

سعید: عاشق کی؟

اسدلله میرزا: یه قم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش… عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشونو عاشق هم می کنن. از بس به شوخی اون به این میگه عروس من. این به پسر اون میگه داماد من. همین جور هی تو گوش آدم فرو می کنن. بعد به سن عاشق شدن که میرسی، میبینی عاشق همون عروس بابا نت شدی. اما همین بابا – نه ها وقتی فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

اسدلله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابایی منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم دار تر. منتها ما از رو نرفتیم. انقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتارو به هم بدن.

اسدلله میرزا: دو سال تموم حتا فکر یه زن دیگم به کلم نیافتاد. دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگری برای من تو وجود اون زن بود. خود اونم یه سالی ظاهرا با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟

اسدلله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر شیرین بود که می خواستم بخورمش. اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش… حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد. فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می اومدم خونه و جای دیگه نمی رفتم، زنم خیال می کرد جایی ندارم که بردم. اگه به زن دیگه ای نگاه نمی کردم، خیال می کرد عرضه ندارم. یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ [عکس یه عرب]

سعید: همین دوستتون.

اسدلله میرزا: مومنت، مومنت. همیشه بهت گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده من بود…

سعید: نجات دهنده شما؟؟؟؟

اسدلله میرزا: بله، نجات دهنده من… تصدقت بشم من.

اسدلله میرزا: زن من با همین عرب نتراشیده نکره گذاشت فرار کرد.

سعید: فرار کرد؟؟؟

اسدلله میرزا: اوهوم…

سعید: شما هیچ کاری نکردید؟؟؟

اسدلله میرزا: طلاقش دادم… رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیه، شما عکسشو قاب کردین، گذاشتین جلو چشمتون؟

اسدلله میرزا: تو هنوز بچه ای…

اسدلله میرزا: اگر تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه که جون داره از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش از ستاره های سینمام خوشگل تر میاد. عبدالقادر کهیر المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل تره.

سعید: … حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟

اسدلله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بر. من با نهار حتا پیازچه هم نمی خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می خورد. من شعر سعدی می خوندم، عبدالقادر آروغ می زد… اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف… فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود.دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو…

سعید: عمو اسدلله، چرا اینارو برا من تعریف کردی؟

اسدلله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعدا خودت خواه نا خواه می فهمی، میخوام زود تر به تو بفهمونم…

سعید: یعنی میخواین بگین لیلی هم مثله…

اسدلله میرزا: … نه نه نه همچین مقصودی نداشتم. فقط می خواستم بگم، اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی! اگر قرار باشه یه روزی بخاطر عبدالقادر بغدادی یا موسلیم ولت کنه، چه بهتر که از الان با پوری بره.


اسدلله میرزا: عشق تو بزرگتر از همه عشقاست. من شک ندارم. برای این که اولین عشق توئه .

اسدلله میرزا: ام یه چیزی بهت بگم. اینجا لیلی خیلی مهم نیست. این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی. این مرز مرد شدنه!

سعید: من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد،حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

----- اینه حکایت عشق از زبون اسدالله میرزا...همیشه عشق , شراب, و بغض به هم گره خورده( حتی اگر معشوقی باشه یا نباشه)... همیشه.... فقط مستی شراب می تونه گنجینه دل یه عاشق و باز کنه و بغضش و بترکونه فقط....باقی زمانها همش از رو شکمه..... عاشق اعترافای وقت مستی هستم...اونموقع که آدم خودشه ...خود خودش..

زندگی..

چشمام هنوز مثل چشم بچه های کوچیکه گرد و شفاف...سفیدیش زیادی سفیده واسه همینم سیاهیشم زیادی تو چش می زنه... هنوز مثل چشم بچه های کوچیک علامت تعجب توشه و بعضی وقتا اون برق شیطنت....ضعفه که سر تا پام و گرفته و سکوتی که خودم انتخاب کردم.....وقتی این ضعف سر ریز میشه از روحم میزنه به جسمم...اولم همیشه از گلوم شروع میشه....میگیره.. صدام میلرزه و بعدش هم درد..... یه چیزی تو مایه های سرما خوردگی .... بهانه ای برای تو تخت موندن و فقط خودم می دونم که سرماخوردگی نیست.....

اونقدر این روزا تو خودمم که دیگه آدمهای دورو برم و نمی بینم...اینو امروز تو اتوبوس متوجه شدم..آخه همیشه یه بازی ذهنی داشتم با نگاه کردن به چهره آدما تو جاهای شلوغ واسشون تو ذهنم داستان می ساختم ...مثلا هروقت سوار اتوبوس میشم یا زنایی که تو مترو چیز می فروشن .... نگاه میکنم و با خودم زندگیشون و تصور می کنم...یا دخترای جوونی که اسفند دود می کنن یا بچه هایی که التماس می کنن ازشون چیز بخری.....یا مردم عادی(تصور میکنم این آدم با این تیپ وضع خونش چطوریه یا یعد از اینجا کجا میرن)...ولی اینروزا هیچکس و نمی بینم...هیچکس ....

مثل یه مبارزه می مونه ...یه شرط بندی.....یه لجبازی که تا تهش می خوام برم تا ته ته خودم تا مرزم ...ببینم مرزم کجاست....دیدی آدم خر میشه....دیدی انگار وارد یه جنگ میشی...یه طرف تویی یه طرف تمام اونچه که مجموعه زندگی رو می سازه...کلا آدم مریضی هستم دیگه.....از آروم بودن و طی یک خط صاف که تهش معلومه به چی میرسه نفرت داشتم و دارم.....و خانوادم چقدر خوب این و فهمیدن .....دقیقا بعد از فارغ التحصیلیم داداشم با صدای بلند گفت که "خدا به دادمون برسه پگاه باز یکم سرش خلوت شد تا ببینیم چه برنامه ای درست میکنه برامون"....بعضیها اینطورین دیگه....روحشون ...ذاتشون آروم نمیگیره....یعنی آروم و قرار تو ذاتشون نیست...این و با عدم آرامش اشتباه نگیرید....روحشون جنگجویه...یا به قول بابام یاغین .....هیچ چیز هم نمی تونه این یاغی گری رو توشون بکشه....اگر این یاغی گری بمیره دیگه خودشون نیستن...دیگه به جای اون برق سه فاز تو چشماشون و اون شیطنت بچه گانه یه هاله مات از غصه می بینی...هاله ماتی که نشون میده چقدر درونشون کدره..راکده...

یادمه اون زمانا که بچه تر تر بودم....تعطیلات بین ترم که برگشتم خونه باز این روح یاغی یاغی تر هم شده بود....دنبال فلسفه عشق بودم تازه داشتم عاشق می شدم.....دنبال معنا و مفهوم بودم واسه عشق به یک مذکر ...میگم مریضم دیگه...مثل بقیه نمی تونم عاشق بشم باید تحقیق میکردم و می فهمیدم این مثلا عشق و احساس نتیجه غلیان یک سری هورمونه یا نه نتیجه یک سری حالتها و اتفاقات...و اصلا چرا من باید مثلا از این تیپ آدم خوشم بیاد.....مریضیه دیگه در حد سرطان سنگ کلیه مغزی....اینقدر درگیر مطالعاتم بودم که خود عشقم یادم رفت و در طول اون تعطیلات یه زنگم بهش نزدم!!!!!....بعد که برگشتیم دانشگاه بعد از اینکه دق دلیه این قضیه رو خالی کرد و اشک ما رو درآورد گفت حالا چیکار میکردی که اینقدر من و یادت رفت...گفتم کتاب می خوندم...گفت مثلا...گفتم یاس فلسفی مصطفی رحیمی...خب طبق معمول زد زیر خنده همیشه اولین واکنشش نسبت به کارای من  تمسخر بود...گفتش حالا چی هست...گفتم هیچی با این سوال شروع میشه که چرا صادق هدایت خودکشی کرد...باز زد زیر خنده...خلاصه که من بیخیال شدم واسه توضیح باقیه قضایا.... می خواستم عمق این مریضی رو بگم....از تحقیق در مورد عشق و عاشقی می رسی به یاس فلسفی...و کلهم خود مورد یادت میره......هاهاهاها

   یادمه وقتی هم میخواستم از این عشق بکنم از اونجایی که بابام می فهمید باز خودم و غرق می کنم تو کتاب چند تا کتاب واسم خرید ...و البته از اونجایی هم که میدونه کلا به من بگن این کارو بکن عمرا اون کارو بکنم به طور مخفیانه گذاشتشون جایی که من ببینمشون...خب منم دیدم و شروع کردم به خوندن اینکه چرا عشق کافی نیست!!!!.....

البته این به دوران بچگی هم برمیگرده مثلا بابام میگه یه بار دوروز غذا نمی خوردی...هیچی... مریضم نبودی...بعد از دو روز از ترس اینکه بچشون نمیره می برنم دکتر...و می تونم تصور کنم حال و هوای بابام و ...بعد اینکه هیمنطور بدون نوبت میره تو اتاق دکتر و میگه بچم دو روزه غذا نمی خوره...دکتره برمیگرده میگه چه خبر آقا فلان زندانیه سیاسی هم (اسمش یادم نمیاد باید از خودشون بپرسم الانم تو سکوتم شدید) بیست و یک روز غذا نخورد هیچیش نشد این بچه هم هیچیش نیمشه....خب تشخیصشم درست بود.....

یا وقتی که بغلی شده بودم یه روز میزارم پایین که خودت راه بیا ...منم همونظور حتما با اون چشای گرد سفید زل زدم تو چشاش که یعنی عمرا...بابامم راه میفته به رفتن و ایننقد میره تا خودش و یه جا قایم میکنه و وقتی من نمی بینمش فک نکنید دویدم دنبال مسیری که رفته بودا...ایستادم همونجا و با شجاعت تمام گریه کردم با صدای بلند به احتمال زیاد عر زدم....از همون موقع بابام میگه یاغی  دیگه... (آخ چقدر دلم واسه بچگی تنگ شده که همه دغدغمون شکم سیر و پوشاک تمیز و صدای بابا و مامان بود یه جا خوندم وقتی آدم بچس خودش و مرکز زمین میدونه و به خودش خیلی احترام میذاره ...حتی وقتی اندازه کلش گذاشته و تنها مامان و بابان که اون بوی گندو با هزارتا ناز و قربون صدقه تحمل می کنن...آخ دلم بچگی خواست)

الان که خودم اینا رو می خونم تعجب میکنم که آدم هم اینقدر خل.....اینقدر مریض....کلا که این حرف نیچه شد شعار ما که کسی که چرایی زندگی را دریافته باشد با هر چگونه ای خواهد ساخت!!!!...و درک این چرایی باعث شد برای هرچیزی تا انگشت نکنیم تو چششش و بیچارش نکنیم بیخیالش نشیم.....

از اونجام که حافظ گفته آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع..........سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش.....این شد که هی دنیا کوچیک تر و کوچیکتر تر شد....و نگذشن آروم و ساده از کنار خیلی چیزا این موجود ضعیف پر مدعا را ساخت...

الانه دیدگه این دنیا کوچیک که شده هیچی کثیفم شده کثیف.....وقتی آب شدن دوستات و میبینی ذره ذره ...برات میشه مثل یه فیلم مستند....یه گوشه می ایستی و نگاه می کنی ضجه زدن دوست 50 سالت و که کمک می خواد...که داره غرق میشه و میگه پگاه دعا کن نشکنم...و من تو دلم می گم خیلی وقته دعا نمی کنم....خرد شدن و ناراحتیه کسی رو که دکترای مملکت و زیر بار قسط و قرض داره می شکنه واسه یه سربازیه کوفتی بیچارش کردن و تو جلسه از فشار کار غش می کنه...تقلای بچه های دل پاک و واسه کوچکترین نیازهاشون طبیعترین حق مسلمهاشون...این روزا همش سیاهی و کثیفیه.....دوسم زنگ زده از شیراز که چرا همایش نیومدی...اصلا یادم رفته بود ...میگه گرههای فکریت باز شد.....میگم کور شدن.....تلخ شدم....یه بار یکی می گفت عدالت خدا برام قابل هضم نیست...اره الان که فکرش و می کنم می بینم اصلا قابل هضم نیست...شاید برای ما همیشه همین بوده و بیخود داریم تقلا می کنیم.... زندگی ما همین طعم گس که تمام تنمون و بی حس کرده...

--اینسری که رفتم استخر بدلیل یک حماقت ساده از سمت خودم طعم غرق شدنم چشیدم...تو اون لحظه که هیچکس حواسش هم نبود گفتم خوبه برم ته استخر و پام بزنم کفشو بیام بالا ...خودم و سفت گرفتم رفتم پایین پام نرسید...اومدم بالا باز رفتم پایین شانس یکی دیدم و کشیدنم بیرون....ولی کلا به این نتیجه رسیدم تقلا برای زندگی یک چیز ذاتی و غریزیه.....تو اون لحظه همه ذهن آدم میره سمت زندگی...زندگی...زندگی

این یه امید نیست.....

این یه امید نیست...یک وسیله توجیه هم نیست....ابزار گول مالیدن سر خودمونم نیست....یه سفسطه هم نیست....شلوغ بازی هم نیست....این چیزی که بهش رسیدم و فقط تو سکوت باید خوند و فقط تو سکوت محض باید بلعیدش...

بعضی وقتا واسه درک اتفاقات زندگی خیلی عجله میکنیم خیلی...یعنی بعضی وقتا که نه اکثر وقتا....این عجله اول در حالت بهت و تعجب سرو کلش پیدا میشه...بعد توجیه توجیه بررسی و آوردن دلایل احمقانه واسه قانع کردن خودمون....بعد شروع می کنیم خود زنی اینقده خودمون و می زنیم ....بعد شروع میکنیم به دیگر زنی....و بعد میشیم یه آدم اخمو بیخود غرغرو که بو گند اخلاقمون از بیست کیلومتری به مشام میرسه....

ولی ....ولی یه روزی... یه روزی که انتظارش و نداریم ....یه اتفاقی میفته..و بدون اینکه بخوایم درک می کنیم دلیل حادثه ای رو که خیلی زجرمون داده...

pray

گیتا

....

دلبستگی رها کن کام و ناکامی را برابر بین! آری حکمت برابر بینی است.

حکمت از کردار برتر است.حکمت کردار را دریاب که تنها فرومایه برای درو دانه می کارد.

هرکه به حکمت دل بسته حاصل نیک و بد و خیر و شر وا خواهد نهاد. آری به حکمت کردار دل خوش دار!

آرجونا ! آنکه کمت یافته در سودای بار کار نیست از سامسارا بیرون شده سرخوش خواهد شد.

آرجونا ! با پیکان خرد پرده ی وهم پاره کن! آنچه خواند ه ای و آنچه باید بخوانی هردو یکی است.

خرد از اختلاط او اختلاف ها آشفته است . آرجونا! خرد در بستر جان آرام گیرد آرام خرد آوای حکمت است.

 - کتاب گیتا یکی از کتابهای مقدس هند ی است که از زبون کریشنا بیان میشه و توی اون گفته ها رازهای هستی رو برای مریدش آرجونا بازگو میکنه.

آی عشق...آی عشق....

ساعت یازده شبه تو تختش دراز کشیده چشاش داره یواش یواش گرم میشه . صدای ویبره گوشیشه.... گوشی رو از رو زمین برمیداره یه اس ام اسه از دوسش..

-  سلام خوبی میشه زنگ بزنی به این شماره بیبینی بر میداره یا نه..

تا میاد جواب بده یه اس ام اس دیگه میاد.

-   اگه برداشت باهاش حرف بزن الکی مثلا بگو با فلانی کار داشتم ببین کجاس دور وبرش صدای چی میاد

سرش و تکون میده شماره رو میگیره.......... کسی جواب نمیده.

اس ام اس میزنه

-  باز زده به سرت. کسی گوشی رو بر نداشت برو خوب شو :)

 جواب میاد

-    ما دیگه خوب بشو نیستیم

جواب میده

- حداقل امروز میرفتی زیر الم بلکه شفا پیدا کنی

  آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

 دو سال از ازدواجشون گذشته  برادر کوچیکه از همه دهن لق تره از دهنش در میره و میگه

-   می دونی میعاد یک هفتس خونه ماست لاله هم خونه مامانش ایناس؟

- ااا ...واسه چی؟

-   این خونه جدید که بابام خرید واسه میعاد. مهریه لا له هم نصف خونه بود دیگه. گفته چرا بابات نصف خونه رو نکرده به اسمم رفته شکایت کرده .میعادم قهر کرده اومده خونه پیش ما بهش گفته یا میری شکایتتو پس میگیری یا دیگه خود دانی.

-  راست میگی عجب کار  کرده.(یواش تو دلش میگه بله دیگه دوران شهوت به سر رسید) راستی بابات اینا فهمیدن؟

-  آره بابام رفته بهش گفته دخترم لاله تو مهرت و میخواستی چرا رفتی از شوهرت شکایت کردی خونه به اسم منه به اسم میعاد نیست می یومدی به خودم میگفتی عزیزم. لاله هم گفته بخدا من نمی خواستم این کار و کنم مامانم اینا زورم کردن.

-  عجب درویش مسلکیه  این بابات . عجب روزگاریه...

- آره دیگه...

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست

قراره سه تایی برن دنبال علی .همین که معصوم میرسه دم خونه می پرن پایین سوار میشن. معصوم بعد رو بوسی و کلی شوخی برمیگرده بهش میگه

- عجب جیگری شدی. عروسی شوهرت اینقده خوشگل کردی؟؟

یواشکی دستشو از عقب میاره یکی می زنه به شونه معصوم یعنی که بسه خوشمزه بازی و میگه

- خب بریم دنبال علی کوچولو بعدشم همه شام دعوت من . راستی گلی زنگ زذی علی رو آماده کنن؟؟

- آره ببینم عمش می تونه یه امشب و یه لباس شیک تن این بچه کنه.

-ای بابا گلی چقده سخت میگیری چند وقت دیگه مامان جدید میگیره تو هم راحت میشی راحت تر می یفتی دنبال کارای رفتنت.

سرش و برمیگردونه سمت شیشه چشاش پر اشکه...

- می دونم تو به خاطر علی نمیتونی از اینجا دل بکنی

و گلی باز بیشترمیره تو خودش و با بعض میگه

-آره میبینی چه زمونه ای شده پسرم زنگ زده من و واسه عروسی باباش دعوت میکنه..

دوباره هون عقبی دستش و محکم تر میزنه رو شونش یعنی بسه معصوم و یهو بعض گلی میترکه

- ای بابا معصوم ببین کارات و تا اشکش و در نیووردی ول نکردیا. برو بریم علی رو برداریم دیر شد.

نیم ساعت بعد

- چطوری علی جون خوبی خاله

-آره

- علی عروسی بابات بود؟

-آره

- چی پوشیدی خاله؟

- کت و شلوار

- رقصیدی هم؟

- آره

-  می بینی علی هیچ بچه ای تا الا ن تو عروسی باباش نرقصیده تو خیلی خوش شانسی که تو عروسی بابات رقصیدیا می دونستی؟؟

 هر سه تاشون می مون بخندن یا گریه کنن و علی هاج و واج مونده انگار همشون منتظر عکس العمل گلی هستن...و یهو گلی چنان قهقه وحشتناکی سر میده که سه تای بقیه می ترسن اگه نخندن گلی بعدا شاکی بشه و چهار تایی با هم میخندن...

 آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات

پیدا نیست.

 

11 دقیقه با آگاهی!!

کتاب یازده دقیقه پایولو کویلیو داستان زندگی یه تن فروش بریزیلی البته تن فروشی که کتاب می خونه... از کارش و حرفه اش لذت نمی بره.... تو شغلش دنبال راههای پیشرفت و برتر شدن میگرده.... مردا رو بررسی و تحلیل میکنه روحا .... نقشهای خودش و تو برخورد با مردهای مختلف پیدا میکنه.... یه جورایی روشنفکر میشه.....و مرزهای خودش رو می شناسه....

این کتاب و که بخونی از شخصیت اصلی داستان که ماریای روسپی است بدت نمیاد!!!! حتی دلتم براش نمی سوزه!!!! دنبال مقصر هم نمی گردی که چرا دختر زیبایی که می تونست یه زندگی عادی مثل همه زنا داشته باشه این حرفه رو انتخاب میکنه!!!! و حتی بعضی جاها تحسینشم می کنی..... و فکر می کنم دلیل این طرز تلقی از این شخصیت یک چیز باشه و بس ..... آگاهی....

برای منی که سالها یوگار کار می کنم و تقریبا هر جلسه تمرین بارها و بارها کلمه آگاهی رو از زبون استادم می شنوم شخصیت ماریا اینطور تداعی شد ........ آگاهی در لحظه.... حضور در لحظه.....

زمانی که آگاهی داری چیکار می کنی حتی اگر اون کار بدترین کار و زشت ترین عمل انسانی باشه اونوقت تو نیستی که اون کار و انجام میدی تو سوم شخصی هستی که داری خودت رو نگاه می کنی و اون خود غیر واقعی رو با تسلطی که بر زمان و مکان بعنوان سوم شخص داری هدایت می کنی!!!

اینطوریه ک غرق نمیشی!!! اینطوریه که آلوده نیمشی!!! عبور میکنی و رد میشی ... اگر دردی هست با سکوت درد رو لمس می کنی ولی ساکتی اگر شادی هست با سکوت شادی رو لمس می کنی و عبور می کنی..... توقف نمی کنی... درنگ نداری... میبینی حس می کنی و لبخند می زنی(نه از اون لبخندا که دندونات معلوم میشه) لبخند سکوت می زنی و عبور میکنی ..... و چون می دونی که آلوده نمیشی و رد میشی اونوقت که احساس آزادی می کنی و جرات و جسارت و اراده است که همه وجودت رو در بر میگیره..

اونوقت که زنده ای و زندگی رو از بالا می بینی از چیزی فراتر از تنت و وجودت . اونوقت دیگه زندگی می کنی ولی آلوده زندگی نمیشی!!!!

آگاهی و حضور در لحظه چیزه وحشتناکیه... اینکه واقعیت هر چیزو با نهایت وجودت لمس کنی با تمام تظاهرها و صحنه سازیها ...اونوقت که همه انتظار دارن طبق اون صحنه سازی عمل کنی و تو طبق درک عمیق خودت از حضور در لحظه عمل می کنی ..... چه تناقضی ایجاد می کنی ..........

(دوباره دارم کتاب می خورم!!!!! اونم با چه ولعی )

یک پست قاطی

- بعضی وقتا یه چیزایی می بینی که میره تو مخت بد در اون لحظه به قول دوستان چشای پگاه یا میشه علامت تعجب یا علامت سوال در حالی که زبان پگاه بند آمده .و تا مدتها هی بش فکر می کنه هی بش فکر می کنه در موردش با دیگرون مشورت می کنه در موردش کتاب میخونه درموردش بحث میکنه یادم که نرفت بگم در موردش تو گوگل سرچ میکنه بله در موردش تو گوگل سرچ می کنه و اکثر مواقع هم هیچ جوابی پیدا نمیکنه که نمیکنه .......

- چراغ راهنمای فوق هوشمند : طرف نشسته رو موتور بچشم گذاشته ترکش میخواد بره سمت چپ بچه دست چپش و می بره بالا میخواد بره سمت راست بچه دست راستش و میبره بالا !!!!

- جلسه بود با کلی از رییس روسای سازمان خودمون و سازمانای دیگه به منم گفتن بیا نه اینکه رییس باشما نه هرچی باشه یه ادارست و یه خانم مهندس . تو جلسه یه خانم دکتر کاملا محجبه نشسته بود روبروی من .کنارش هم یه آقای دکتر بودن این خانم دکتر کاملا محجبه کاملا محجبه بودن (چادر به رنگ سیاه یک عدد- مقنعه چونه دار به رنگ سیاه به طوری که تنها قرص ماه!!! صورت معلوم باشد یک عدد – ساق دست کشیده شده تا وسط کف دست به رنگ سیاه یک عدد – عینک طبی یک عدد نمی دونم چرا اینو جز حجاب گفتم حتما برای ایشون نوعی حجاب برای چشم محسوب میشه) . این آقا و خانم دکتر نشسته بودن کنار هم از بالای میز کنفرانس که نگاه می کردی کاملا متشخصانه و دکتر وار . از اونجایی که من کلا بیشتر ربع ساعت نمی تونم یه جا به طور ثابت دووم بیارم شروع کردم به چرخش چشمها و از شکاف بین میز کنفرانس پای سفید و بلوریه خانم دکتر رو دیدم که پاچه شلوار سیاهشون به اندازه یک شلوار برمودا نه به اندازه سه شلوار برمودا رفته بود بالا و نصف ساق پای تپل و خوشکلشون که از قضا از قضا یک جوارب سفید پوشیده بودن معلوم بود . چشام شد علامت تعجب به فاصله چند سانت اونورتر پای اون آقای دکتر متشخص بود که اینقدر از اون یکی پا فاصله گرفته بود که با کوچکترین حرکتی میخورد به پای سفید خانم دکتر . در این لحظه چشام شد علامت سوال ؟؟؟ یعنی متوجه نیست؟؟؟ تو جلسه به این شلوغی؟؟؟

و خلاصه که ما موندیم و این سوالات و اون حجاب کامله کامل و جابه جا کردن پاها و انداختن اون یکی ساق تپل بلوری رو اون یکی!!!!

- یک زمانی کتاب از دستم پایین نمی یومد به جای اینکه کتابار و بخونم می خوردمشون . کافی بود حسم تنها حسم بهم بگه این کتاب یه کتابه خوبه (حسم نه سوادم) اونوقت حتی اگر سخت ترین کتاب روانشناسی هم بود سه بار چهار بارم میخوندمش ببخشید میخوردمش. کتابخوانی من هم خودش دوره ای داشت . اول داستان که دورش کوتاه بود روزا کتابای داستانی در مورد مصر قدیم و فراعنه رو می خوندم شبا خوابشو میدیدم . بعد روانشناسی روانشناسی روانشناسی و همیشه حافظ و شاملو و یکم مولوی چاشنی کتاب خوندنم بود. هنوز نوتهایی رو که از کتابای خونده شده برداشتم دارم .ولی الان یه چند سالیه زیاد پیگیر کتاب نیستم نه اینکه نخونم ولی مثل اونموقع نیست دوستی می گفت تاثیر اینترنت که مارو عادت داده به Haeding خوندن . نمی دونم حرفش چقدر در مورد من درسته ولی احساس میکنم جدا از هر کتاب و هر دستور العمل هر نکته که توسط دیگرون واسه زندگی تجویز شده دوس دارم خودم باشم و خودم. شاید این از تاثیرات نزدیک شدن به سی سالگی باشه . (سی سالمه دیگه نزدیک شدن چیه)

دلم گرفته بود...

دلم گرفته بود ....نه اینکه جدید باشه این داستانا نه اصلا...بعضی وقتا از این افسردگی دوره ای واقعا خسته میشم.... و همش دنبال چراییش می گردم به قول نیچه:

کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه ای خواهد ساخت!!!

از اونجا هم که کله خراب و یاغی دارم هی گشتم دنبال این چراییهای دست نیافتی غیر قابل درک که آخرش هم همش ختم میشه به کلیشه ی سرنوشت و قسمت و حکمت... والا. همین گشتیم دنبال این چراییها که نصف ماه دلمون پر غصص از بس تهش هیچی پیدا نکردیم ..اگه مثه بچه آدم سرمون و انداخته بودیم پایین و هرکاری باقی ملت می کردن میکردیم اوضامون این نبود.

خلاصه که به سبک یه برنامه نویس سرچی زدم در گوگل‼‼ و خدا بده برکت کلی وبلاگ پر غصه  با عکسای اشک و درد و تنهایی … اینقده حال داد اینقده حال داد. چقده ملت غم دارن غصه دارن اونوقت من فک می کردم خدای دلتنگیم .

شروع کردم به خوندن. یکیشونم یه آهنگ باحالی رو وبش بود که فک کنم یه یک ساعتی گوش میدادمش چه جمله هایی , چه داستانایی. بعضیهاش اینقده غصه دار بود که یادم رفت دلتنگی خودم.خلاصه که تصمیم گرقتم دیگه ادعایی در زمینه دلتنگی نداشته باشم.

واقعا باید مدال طلای غم و غصه رو بدن به ملت ما …وقتی جووناش این همه دردمندن ببین پیراش چطورن . مبارکمون باشه این مقام.

 

پیر شی !!! نه نشی !! جوون

اینقده پیر بود اینقده پوستش چروک داشت... فکر می کردی داری یه تابلو رنگ روغن و نگاه می کنی. رنگ چشاش یه رنگ خاکستری بود. موهاش نسبت به اون همه چروک خوب بود و رنگ حنایی داشت. احساس می کردی دست بزنی بهش میشکنه اینقده که نحیف بود.

وقتی رفتم بهش بگم بخواب رو تختت تکون نخور می افتی ماتم برده بود مونده بودم این آدم چطوری زندس؟؟؟؟ چطوری بوده؟؟؟؟چقدر پیری بده؟؟؟ چقدر زمینگیر شدن بده ....... تو این فکرا بودم که مریض تخت روبرویی که یه خانم چاق بود داد زد :"بگیرش خب الان می افته."

با دست بهش اشاره کردم بخواب می افتیا. می ترسیدم بهش دست بزنم احساس می کردم میشکنه. چشاش  یه حال با حالی بود مثه چشم بچه کوچولوها کنجکاو. یکم نگام کرد و خوابید. خانم چاق تخت روبرویی شروع کرد به حرف زدن پیری همینه..... پیری خیلی بده.. .آدمیزاد ببین چطوری میشه وووو از این جور حرفا. یه لحظه رفتم سمت بالکون تا بیرون و ببینم شایدم یه حس غریزی بود اینکه وقتی زیر آسمون باشی به خدا نزدیکتری و هی تو دلم می گفتم تو جوونی بمیرم تو جوونی بمیرم..... و خانم تخت روبرویی همینطور حرف میزد اصلا نمی فهمیدم چی میگه علاقه ای هم نداشتم یه مشت حرف کلیشه.

همین موقعها بود دخترش آمد یه دستمال خیس کرد همینطور که میکشید به لباش کلی حرفای عشقولانه هم تحویلش میداد جیگرم..... خوشگلم.... می خوام ببرمت لب دریا عشقم.

ای خدا بنازم حکمتت و و بنازم این بازی که با مخلوقاتت راه انداختی حتما نشستی اون بالا می خندی به حال و روز ما که یه عمر حرص می زنیم یه عمر جوری رو زمین راه میریم که انگار از دماغ فیل افتادیم  ....و همراه همین افکار یه تصویر سازی هم کردم از عرش کبریایی خدا نشسته اون بالا همراه فرشته هاش الانمون و می بینه بعد یه سرچ میزنه تو سیستمش چهل سال بعدمونم میبینه  و کلی با فرشته هاش می خندن.!!!!! ای خدا ما که سر از کارت در نیوردیم ایشاالله که  خودت می دونی چه می کنی.

-     یه عکس از اون خانم که بقول یکی از مریضا شبیه خاله ریزه بود گرفتم بی اجازه.....  این عکسا این یادآوریها واسه وقتایی که باد می ندازیم تو غپ غپمون خوبه.

-          فهمیدیم اون خانم همون خاله ریزه 121 سالشه ....یا خداااا

-     مادر بزرگم قرصا ش و قاطی خورده بود اور دوز شده بود می خواست بره دستشویی می گفت والضالین اب می خواست میگفت سبحان الله مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم.کشف معنای این زبون عرفان هم فکر نکنید کار پزشکا بود نخیر کار برادرم بود که سالهاست در زمینه عرفان و فلسفه داره پژوهش میکنه . حالا این کلمه ها چطوری تو مغزش کلیدی شده بود من که دلیل اصلیش و رایو تلویزیون می دونم ...

-     با دیدن محیط بیمارستان برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم که دارم دنیا رو از دید یه برنامه نویس می بینم که اصلی ترین کسی که شب تا صبح باهاش سرو کله میزنم یه سیستم Intel  Core 2 Duo  با  3gb رم و 40 تا هارده. هر شغلی ظرفیتی می خواد من ظرفیت کار تو این محیطا رو ندارم.

-     و یه چیز دیگه که در مورد خودم کشف کردم اینکه با یه جمعی حال نکنم چه راحت خودم و می کشم کنار چه راحت نشون میدم می خوام تو خودم باشم بدون توجه به حرفا و شاید هم احساسات جمع نسبت به این قضیه.جدیدا تنهایی و خلوتم واسم خیلی عزیز شده حداقل دوست دارم تنهایی رو با کسی سهیم شم که دو کلمه حرف واسه گفتم داریم یا بقول ما یوگایی ها انرژی بینمون در جریانه.

-     هردفعه که مادر بزرگ از رو تختش می امد پایین اصرار داشت قبل از خوابیدنش ملافه ها رو صاف کنه با خودم گفتم زنای قدیمی چه حساسیتایی دارنن چه وسواسایی دارن چقدرم قشنگه مثله یه جور اصالت می مونه اصالت یه زن خانه دار قدیمی. بنظرم هر اصالتی هرچقدر هم سطحی و احمقانه باشه قشنگه یه جور غرور توشه.....

-          و در آخر

عصا با راستی هر دم به گوش پیر میگوید     مگر در خواب بینی بار دیگر نوجوانی را

 

تعارفات اداری و غیر اداری

هر دفعه رییس میگه یه نامه بزن عزا می گیرم. بهش می گم به من بگو برنامه بنویس ولی نگو نامه بزن. اینقدم که تا الان نامه زدم بعد یه چیزو غلط نوشتم و پیرو اون یه اصلاحیه زدم . سری بعدی مطمینا توبیخم می کنه.

آخه اصلا واسم قابل هضم نیست.

از پایین به بالا : به استحضار می رساند

دو تا همسطح : به اطلاع میرساند

از بالا به پایینم حتما میشه : اوهوییییییی

-          یه لشکر آدم دم در ایستادن هی ایستاده تعارف تیکه پاره میکنه جون من برو نری نمیرم.

-          ظرف غذاش و گرفته جلوش بخور بخور می گه نمی خوام میل ندارم نه به جون خودم اگه بزارم . یه کوچولو بر میداره میگه : همین ظرف غذاش و چپه میکنه تو بشقابش!!!!

-          روزی هزار بار رییس از دم در اتاقش رد میشه هر هزار بارش و بلند میشه وایمسه تا زانو خم میشه یکی نیست بهش بگه مگه تو کار نداری که اینقد همش خبرداری.

-          میگه آقا ی فلانی این حرف و زد بر میگرده نگاش میکنه میکنه میگه دکتر  فلانی رو میگی دیگه‼!

-          تو جلسه رییس یه چیزی رو اشتباه میگه رو خامی و جوونی حرفش و اصلاح میکنه وقتی از جلسه میان بیرون میکشدش کنار میگه یعنی که چی بر میگردی جلو همه حرف من و اصلاح میکنی . با تعجب میگه خب اشتباه می گفتی میگه تو باید من و گندم کنی‼‼ تو دلش میگه گنده تره این بشی که می ترکی‼!

(از این دست تعارفات دست و پا گیر زیاد داریم خیلی دوست دارم بدونم یه همچین چیزی تو فرهنگ کشورهای دیگه هم وجود داره یا نه. ؟؟؟ هیچ احترامی توی این تعارفا نمی بینم و اینها رو اصلا نشونه احترام و بزرگی طرف مقابل هم نمی دونم بیشتر فکر می کنم شده جز همون کارایی که بدون فکر انجامشون میدیم بدون هیچ کنترلی. )

اندر احوالات بعد از فارغ التحصیلی!!!

ا زوقتی فارغ التحصیل شدم و درسم تمام شده یه چیزی ؟؟؟؟یه چیزی؟؟؟///ای خدااااااا یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم !!!!!!

اونم تصمیم برا ی ادامه تحصیله ؟؟؟ ;(

دودلم؟؟؟؟ شاید دودلیم بیشتر از خستگی باشه و بی انگیزگی . آخه تو این مملکت درس کیلو چنده؟؟؟اونم واسه یه دختر ؟؟؟؟

خوبه همش یک هفته از دفاعم می گذره !!! خوبه که هنوز کامل فارغ التحصیل نشدم !!!!!! اگر نه چه می کردم با خودم !!!!

شراب شیره انگور خواهم....

یه عمر یه آرزویی داری یه تصویری از خودت داری که مدام تو ذهنت تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار میشه و همین تکرار شدن, که شاید به نظر خیلیها هم احمقانه باشه, چنان لذتی رو تو تک تک سلولای وجودت می ریزه که ناخودآگاه لبخند به لبت میشینه!!!!! تنها دلیل این لبخند عمیق فقط قفط فقط یک تصویرسازی از خودته!!!!

یه عمر اون تصویر  و همراه خودت داری و هر مسیری که میری رو چک میکینی ببینی چقدر به واقعیت اون تصویر نزدیک تر شدی. هر یه کوچولو که میری جلو کلی خوشحالی... کلی شورو هیجان ... چه با افتخار برای دوستات میگی که دیگه چیزی نمونده تا اون تصویر به واقعیت تبدیل بشه... و دوستات تو لبخند عمیقت شریک میشن.

یه روز خیلی معمولی خیلی خیلی معمولی به واقعیت خودت نگاه می کنی!!! به اون چیزی که هستی!!! میبینی قبلا این واقعیت و دیدی  و فکر میکنی !!!!! و یادت میاد این واقعیت الانت همون تصویریه که یه عمر با خیالش می خندیدی و شاد بودی!!!!!

- بعضی وقتا با خودم فکر میکنم چقدر پر توقع شدیم به هرچی می خوایم می رسیم وبازم کمه بازم ....راضی نیستیم .بازم می خوایم.....

(همیشه وقتی به اون چیزی که میخواستم رسیدم بعدش دچار یه افسردگی مصخره شدم شاید دلیلش اینه اینقدر برای رسیدن تقلا کردم که دیگه نای لذتی نمانده !!!!!)

و تو اون لحظه افسردگی بعد از رسیدن به رویایی که داشتم :

شراب شیره انگور خواهم..........حریف سرخوش مخمور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز.....من از خود خویشتن را دور خواهم

آنکه گفت آری!!آنکه گفت نه!!!

نخست باید آداب همرهی دانست

بسا کسانند از این مردمان آری گوی

که دل به وسوسه ی راه دیگری دارند.

بسا کسانند از مردم که در شمار نیند.

بسا کسانند که جایی موافقان رهند که خود نه جای هماهنگی و همراهی است.

بدین سبب نخست باید آداب همراهی دانست.

برتولت برشت