شور درون

شور درون را باید سرود باید ثبت کرد...واجبترین اسناد دنیا خواهند شد این آتشفشان اشتیاق درون که دهان که بازمی کند گویا بودن در عالمی دیگر را آغاز میکنی...

پایکوبی که با اشک است خنده ای که با درد است و عشقی که سراسر پر است از ذرات طلایی بودن و بودن و بودن

باید نوشتشان باید جاودانه شان کرد باید آنها را اعلام کرد لحظه هایی را که ابدی می شوند ابدی میشوی..و تو چونان برگی سبک بر این سیلان پر شور هستی می نشینی ..بالا پایین ...اشک خنده..شادی درد...همه را مشاهده میکنی میگذری


و تو چونان برگی سبک هماره در راهی ...در پایکوبی..

در بازی با بازی گردان...


یاد بگیر

یاد بگیر با شادی رویاهایت را دنبال کنی

یاد بگیر باور کنی که من همیشه راهی را به رویت باز میکنم که تا به حال ذهنت هم آنجا نرفته

یاد بگیر رها کردن را و راهی شدن را

یاد بگیر نپرسیدن "چرا؟" را و تنها قدم برداشتن را

نکند وسوسه رسیدن, تنها رسیدن, تو را از دیدن مسیر غافل کن

من بسیار چیزها برایت چیده ام...بسیار داستانها...بسیار درسها...بسیار شادیها  

و همسفرانی که هرکدام چیزی را با تو به اشتراک میگذارند

یاد بگیر با شادی رویاهایت را دنبال کنی

درسی برای تو

نکند نداشته ات میزانی باشد بر ارزشت....که جوهره ات را خود سرشتم با برترینهایم...

نکند نرسیدن وسوسه ای شود تو را شک در والا بودنت را...که تو خود والاترین و برترینی و من اینگونه می خواهمت

نکند تنها جاهای خالی چشمانت را پر کند....به قلبتت نگاه کن من آنجا آشیانه کرده ام سالهاست آشیانه کرده ام

نکند حسرت آه شود گلویت را ببندد...من درسی برای تو دارم...با هر داده و نداده ام

من دوستت دارم

ادامه مطلب

ادامه نوشته

ارزشمندترین

اولین ارزش از اولین روز حیات به تو اهدا شد تو انسان آفریده شدی

دومین ارزش زمانی عطا شد که زبان به سخن گشودی و چنین بود که شدی نماینده اش

سومین ارزش زمانی بودکه گام برداشتی حرکت را آموختی

و چهارمین ارزش زمانی بود که بین خنده و گریه انتخاب کردی تو قدرت انتخایت را به کار بردی نا آگاه

ارزش بعدی را به تو دادم زمانی که نوشتی و خواندی نوشته دیگران را

ارزش بعدی را خود کسب کردی خواستی تاثیر گذار باشی.. آرزوهای بزرگ.. راههای سخت

باز هم بشمارم؟؟!!!

تو ارزشمندی ارزشمند...

تو به تنهایی بدون تمامی آنچه تا کنون کسب کرده ای ارزشمندی

از اولین روز نفس کشیدنت در این دنیا

...

تو که فاصله را می فهمی

این فاصله را مبینی همین که از اینجا که منم کشیده شده تا آنجا که تویی

گاهی آنقدر سرش تیز می شود که می آید میخورد در قلبم در چشمم بعد اشک میریزم اشکها که به قلبم میرسد با خون قاطی می شود ...و تو نمی دانی چه رنگین کمانِ شوری میشود..چه گلها که بر پیراهنم نقش نمی بندد...

این فاصله را میبینی همین را میگویم چه آنگاه که به اندازه پوست تنمان بود چه آنگاه که به اندازه ساعتها رفتن و پیمودن...دوستش ندارم ...

گاهی تنگ میشود مرا تنگ

تو نمی توانی...

تو نمی توانی بد باشی

که خودم خمیر مایه ات را سرشتم از بهترینها و برترینهایم...

خوشحالم


نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی میشه ساخت بی ظلم و برده


ادامه مطلب

ادامه نوشته

شادیهای کوچک زنانه

زندگی شاید همین باشد فلانی


و من به تعداد تک تک لحظه های شاد زندگیم سپاسگزارم بابت تجربه زنانگیهایی که دوستشان میدارم..بابت تجربه فوران برکت و رحمتت..و بابت تجربه دیدن تمامی رنگهای زیبایی که آفریدی
توضیح نوشت: این پست همینطوری داره اضافه میشه یعنی هی این زنانگیهای کوچیک شاد یادم میاد اضافه میکنم ..شمام چیزی یادتون اومد اضافه کنید:)

ادامه مطلب..
ادامه نوشته

زندگی, انتخاب, زندگی

انسان همواره در حال انتخاب است

انتخاب نفس کشیدن یا نکشیدن

انتخاب گذران یک لحظه دیگر

انتخاب چگونه گذراندن همین لحظه

انتخاب بودن تنها بودن

انتخاب شدن چگونه شدن

انتخاب مسیر

انتخاب وسیله

ادامه مطلب

ادامه نوشته

هیزم شکن درونم

قدم به قدم دستانت در دستانم است و من به اعتبار لمس این گرما گام برمیدارم...هرچند لرزان هرچند کوچک...ولی حرکت میکنم...و شادم از این پوست اندازی هزار باره و هزاران باره ...از این شکافتنهای پیله ...پیله های بسیار و  گاها هراسناک...ولی گریزی نیست...نور است که مرا وسوسه میکند...

داشتم میگفتم امروز نیز گذشت و من سپاسگزارم چرا که امروز هیزم شکن درونم را آشنا شدم...آری همو ...همو که زنی است خسته از خشمها و زورها...همو که زنی است که سنگینیها شانه هایش را می فرساید ....ولی او مغرور است ...بار خود را خود به دوش می کشد ...آنگاه که خلوتی یافت...تمامی خشم را میگذارد وسط همه اش را...همه آنانیکه خشمگینش کرده اند و او چیزی پاسخگو نبوده....همو را می گویم میدانم تو زودتر از من شناخته بودیش...

آری امروز او را دیدم ...که ایستاد ...کوله بار سنگینش را از شانه هایش زمین گذاشت ...سینه اش را صاف کرد...کف دستانش را نگاهی انداخت و دمِ گرمش را به آنها دمید...و تبر را به دست گرفت ...و کوبیدو کوبیدو کوبید....با صدایی بلند...

اوهههههه....

بلندتر ...

اوهههههههههه.....

و تمامیِ سنگینیها شد آب از شانه هایش روان شد بازوهایش را پیمود رسید به آرنج و صاعدش و از سر انگشتان عاشقش فرو ریخت...

رهااااااااااا شدددددددد

ادامه مطلب

ادامه نوشته

...


آنچه خودت قادر نیستی برای خویش انجام دهی را
 خداوند انجام خواهد داد.


از کتاب شجاعت"دبی فورد
"

برای او که همیشه پیشانیم را بوسه میزند




جمعه نوشت: صبح که از خواب پا شدم مثال غنچه وا شدم اول نرفتم دستشویی دستو صورتم و بشورم رفتم جلو آیینه قیچی گرفتم دستم موهامو کوتاه کردم:) بعدم رفتم به مامانم گفتم موهام خوب شدنننننن؟؟؟ مامانمم با یه خنده پهن گفتش فقط زیادی صاف چیدی :))))

مژده بده! مژده بده!... یار پسندید مرا

امروز قرار نبود پستی بزارم...صبح اما...تماشای روشنی که در کلماتش موج میزد مرا در شوری بینهایت غرق کرد..تقسیمش میکنم :)...تماشا روشن عزیزم ممنونم

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا

حکایت ما آدمها...

بعضی از آدمها...
چشمانشان...نگاهِ خیره شان...جایِ پایِ به جا مانده از آفتاب بر پوستشان...چینهایِ گوشه چشمانِ براقشان...
مثلِ یک تابلو نقاشی می ماند...
بعضی از آدمها...
دستانشان..دستانِ بزرگ و ضخیمشان...و پاهای لاغرو نحیفشان در آن کفشهایِ خاک گرفته  ی قدیمی..
مثلِ یک کتاب می ماند..
کتابی نه بسته که گشوده...نه به زبانی غریب که سخت آشنا..

بعضی از آدمها ...یعنی بیشترشان

آنقدر روان و ساده نوشته شده اند که بزرگترین بازیهای کلمات و شاهکارترینِ نمایشها هم نمی تواند آنچه را که از میانِ آن همه هیاهو زمزمه میشود پنهان کند...

بعضی از آدمها را باید خواند...بعضی را نگاه کرد و گذشت..بعضی را مشاهده کردو آموخت... بعضی را تماشا کرد و لذت برد و بعضی را نگه داشت...

نه در قفسه ای خاک گرفته و قدیمی که در قلب و ذهن و یاد

دنیا به طرزِ احمقانه ای در مدارِ تکرار می چرخد و ما در این حماقتِ تهوع آور به دنبال معنایی برای تمامی بی معناییهایمان فرسوده می شویم غافل از عمقِ بی انتهایی که ما را با خود خواهد برد اگر لحظه ای تنها لحظه ای غرقه شدن در اشکهای روانِ از چشمانی آشنا یا نا آشنا صادق با دروغگو را آگاه شویم

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

Being Yourself

مجازات خدا

خشمِ مقدسِ الهیش را بر من فرود آورد به مجازات ِتمامیهِ پشت کردنهایم به زیباییها
به ناگاه خود را در حریرِ نیلیِ عشق یافتم
مرا گریزی نبود


ادامه مطلب

ادامه نوشته

...

مادر زمین

به مهربانی مادر زمین اعتماد کنیم

بزن باران

باران که می بارد دلم پر می کشد سمتِ خوبیها

با ولع اکسیژن پاک خدا را نفس می کشم

پرانا درونم جریان می یابد

باران که میبارد اپیدمیه شادابی و بخشندگیِ بی منتش را با خود می آورد

باران که میبارد دوست دارم پوست تنم به استقبالش برود

به استقبال وجود خدایی و مقدسش

اختصاصیه من که پر شدم از یه حس شیرین

این دنیا دنیای کاملیه...هر کاری کنی به شکلی برتر و بالاتر بهت برمیگیرده

خیلی خیلی حس خوبی دارم...حس مفید بودن...حس اینکه یه کاری کردم که شاید خیلیا از رفت و آمد راحت شدن...و حس اینکه یکی از موسسات بدون اینکه وظیفه یا چمیدونم کوچکترین چمداشتی  و انتظاری داشته باشم چطور با محبت اومد پیشم و هدیه ای رو برام آورد که پر شدم از غرور و سپاس و یه حس شیرین..

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

گاهي گمان نمي كني ولی!!!...

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود

 گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود


طعم لبت

هردفعه که یه تیکه از موم پر عسل و میذارم تو دهنم...فکر میکنم به زنبورای عسل...کیسه هایی که تو پاهاشونه..به گلها...به شهدشون...به ملکه زنبورها....به خورشید مهربون...به هنر...به ظرافت...به زیبایی..به این همه بخشندگی..به مهربانی...به شکوه

...به خالق...

شکر عظمتت را شکر

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

بهترینهایم

آن هنگام که چهره شاداب مرا به زیبایی جوانی تو تشبیه میکنند و چشمان زیبایت پر می شود از غروری زیبا

آن هنگام که صدایمان را مکرر با هم اشتباه میگیرند و من پر می شوم از شادی چرا که صدای تو زیباترین صوتی است که تا به حال شنیده ام

آن هنگام که با تو درد دل میکنم و تو آرام و صبور..مثل همیشه..گوش میدهی

بدان که تنها کلمه ای از دهانت آبی است بر روی تمامی آتش دنیا

آرامشی است در این شلوغی