اینقده پیر بود اینقده پوستش چروک داشت... فکر می کردی داری یه تابلو رنگ روغن و نگاه می کنی. رنگ چشاش یه رنگ خاکستری بود. موهاش نسبت به اون همه چروک خوب بود و رنگ حنایی داشت. احساس می کردی دست بزنی بهش میشکنه اینقده که نحیف بود.

وقتی رفتم بهش بگم بخواب رو تختت تکون نخور می افتی ماتم برده بود مونده بودم این آدم چطوری زندس؟؟؟؟ چطوری بوده؟؟؟؟چقدر پیری بده؟؟؟ چقدر زمینگیر شدن بده ....... تو این فکرا بودم که مریض تخت روبرویی که یه خانم چاق بود داد زد :"بگیرش خب الان می افته."

با دست بهش اشاره کردم بخواب می افتیا. می ترسیدم بهش دست بزنم احساس می کردم میشکنه. چشاش  یه حال با حالی بود مثه چشم بچه کوچولوها کنجکاو. یکم نگام کرد و خوابید. خانم چاق تخت روبرویی شروع کرد به حرف زدن پیری همینه..... پیری خیلی بده.. .آدمیزاد ببین چطوری میشه وووو از این جور حرفا. یه لحظه رفتم سمت بالکون تا بیرون و ببینم شایدم یه حس غریزی بود اینکه وقتی زیر آسمون باشی به خدا نزدیکتری و هی تو دلم می گفتم تو جوونی بمیرم تو جوونی بمیرم..... و خانم تخت روبرویی همینطور حرف میزد اصلا نمی فهمیدم چی میگه علاقه ای هم نداشتم یه مشت حرف کلیشه.

همین موقعها بود دخترش آمد یه دستمال خیس کرد همینطور که میکشید به لباش کلی حرفای عشقولانه هم تحویلش میداد جیگرم..... خوشگلم.... می خوام ببرمت لب دریا عشقم.

ای خدا بنازم حکمتت و و بنازم این بازی که با مخلوقاتت راه انداختی حتما نشستی اون بالا می خندی به حال و روز ما که یه عمر حرص می زنیم یه عمر جوری رو زمین راه میریم که انگار از دماغ فیل افتادیم  ....و همراه همین افکار یه تصویر سازی هم کردم از عرش کبریایی خدا نشسته اون بالا همراه فرشته هاش الانمون و می بینه بعد یه سرچ میزنه تو سیستمش چهل سال بعدمونم میبینه  و کلی با فرشته هاش می خندن.!!!!! ای خدا ما که سر از کارت در نیوردیم ایشاالله که  خودت می دونی چه می کنی.

-     یه عکس از اون خانم که بقول یکی از مریضا شبیه خاله ریزه بود گرفتم بی اجازه.....  این عکسا این یادآوریها واسه وقتایی که باد می ندازیم تو غپ غپمون خوبه.

-          فهمیدیم اون خانم همون خاله ریزه 121 سالشه ....یا خداااا

-     مادر بزرگم قرصا ش و قاطی خورده بود اور دوز شده بود می خواست بره دستشویی می گفت والضالین اب می خواست میگفت سبحان الله مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم.کشف معنای این زبون عرفان هم فکر نکنید کار پزشکا بود نخیر کار برادرم بود که سالهاست در زمینه عرفان و فلسفه داره پژوهش میکنه . حالا این کلمه ها چطوری تو مغزش کلیدی شده بود من که دلیل اصلیش و رایو تلویزیون می دونم ...

-     با دیدن محیط بیمارستان برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم که دارم دنیا رو از دید یه برنامه نویس می بینم که اصلی ترین کسی که شب تا صبح باهاش سرو کله میزنم یه سیستم Intel  Core 2 Duo  با  3gb رم و 40 تا هارده. هر شغلی ظرفیتی می خواد من ظرفیت کار تو این محیطا رو ندارم.

-     و یه چیز دیگه که در مورد خودم کشف کردم اینکه با یه جمعی حال نکنم چه راحت خودم و می کشم کنار چه راحت نشون میدم می خوام تو خودم باشم بدون توجه به حرفا و شاید هم احساسات جمع نسبت به این قضیه.جدیدا تنهایی و خلوتم واسم خیلی عزیز شده حداقل دوست دارم تنهایی رو با کسی سهیم شم که دو کلمه حرف واسه گفتم داریم یا بقول ما یوگایی ها انرژی بینمون در جریانه.

-     هردفعه که مادر بزرگ از رو تختش می امد پایین اصرار داشت قبل از خوابیدنش ملافه ها رو صاف کنه با خودم گفتم زنای قدیمی چه حساسیتایی دارنن چه وسواسایی دارن چقدرم قشنگه مثله یه جور اصالت می مونه اصالت یه زن خانه دار قدیمی. بنظرم هر اصالتی هرچقدر هم سطحی و احمقانه باشه قشنگه یه جور غرور توشه.....

-          و در آخر

عصا با راستی هر دم به گوش پیر میگوید     مگر در خواب بینی بار دیگر نوجوانی را