دستاوردهای بعد از فارغ التحصیلی

رفتم دانشگاه کارای فارغ التحصیلیمو انجام بدم وقتی صحافیه پایان نامم و دادم مسیول دبیرخانه که فوق العاده خانم خوش سرو زبون و با کلاسی بود تعجب کرد!!! گفتم چی شد؟ گفت چرا صفحه تقدیر و تشکر و تقدیم نداری ؟ گفتم مگه اجباریه؟ گفتش نه خب آخه همه دارن حتما اجباریه که همه دارن؟ گفتم خوب من نخواستم از کسی تشکر کنم نخواستمم به کسی تقدیم کنم تکلیفم چیه؟ خندش گرفت گفت خب آره اینم حرفیه نمی دونم والا حالا منم ندید میگیرم !!!! حتما تو دلش گفته عجب دختر تقص و سرتقی !!!! منم تو دلم گفتم متنفرم از این کلیشه ها .

 

وقتی که کارای فارغ التحصیلیم تمام شد و کارت دانشجوییم و تحویل دادم تا از در آموزش اومدم بیرون استاد عزیزم و دیدم. صبحش دعوام کرد سر مقاله ای که بدون اجازشون Submit کرده بودم. تا دیدم گفتش کارات انجام شد اون کاری که گفتم و انجام دادی؟؟؟ (منظورش حذف مقاله Submit  شده بود) منم دروغکی گفتم آره استاد ...خب مقالتو واسم بفرست ...چشم استاد  و خداحافظی. خیلی دوست داشتم یه دست مردونه باهاش بدم خیلی. حتی سری آخر که رفتم صحافی پایان نامم و تحویلش بدم اومدم دستم و دراز کنم و باهاش دست بدم و دعوتش کنم به شهرمون بازم گفتم ای بابا مملکت اسلامی و این غلطا. در عین اینکه ازش حساب می بردم کلی احترام واسش قایل بودم به خاطر رک بودنش, به خاطر دو سه باری که دعوام کرد و گفت بیخود کردی این کارو کردی سری بعد داکیومنتت و می ندازم سطل آشغال اگه اینطور باشه (چوب معلم گله هرکی نخوره خله ) به خاطر دفاع جانانه ای که سر جلسه دفاعم جلوی داورای سر تا پا مسلح ازم کرد , به خاطر صراحتش و منطقی بودنش. هیچوقت ظرف یه بار مصرف روی میزش و که همیشه تا نصفه توش پر ته سیگار بود یادم نمیره  .


کارای فارغ التحصیلیم که تمام شد تازه فهمیدم اوه این دانشگاه ما چه سوراخ سمبه هایی داشت و من نمی دونستم کلی جاهاش و در طول طی کردن فرآیند نفسگیر فارغ التحصیلی که شامل گرفتن کلی امضا هست پیدا کردم. به مسیول دفتر بخشمون گفتم  نمیشه کل این مراحل امضا گیری رو کمپلت بدیم  دست این چینیها یه فکری به حالش کنن‼! خود این درس خوندنه یه طرف این کارای فارغ التحصیلی هم یه طرف. پیشنهاد میکنم روزی که برای کارای فارغ التحصیلی میرید کفش اسپرت بپوشید.


وقتی داشتم از در دانشکده فنی می زدم بیرون تا برسم به سر در دانشگاه همش با خودم فکر کردم:

 این همه درس خوندن و با این همه سختی همراه کار و راه طولانی ارزش داشت آیا؟؟؟

واقعا چی از این درس خوندن یاد گرفتم یه مرور کردم و به این نتیجه رسیدم که بیسوادم حتی محتوای بعضی از درسا یادم نمی یومد فقط اسامی با کلاس درسایی که پاس کرده بودیم یادم بود. تاسف نخوردم !! چون دقیقا زمانی که لیسانسمم گرفتم همین حس بیسوادیه عمیق و داشتم ولی خدارو شکر به مرور کار یاد گرفتم .شدیدا اعتقاد دارم که کارو فقط تو کار یاد میگیری و همین تجربه لیسانسم و بازخونی دوباره یه سری دروس بعد از فارغ التحصیلی لیسانس و  فهمیدن و درک عمیق مطالب در محیط کار این امید و بهم داد که همین قضیه برای فوقم هم تکرار میشه .


همیشه آرزوم بود IT  بخونم همیشه .زمانیکه واسه کنکور میخوندم همه بهم می گفتن ریسکش زیاده واسه نرم افزار بخون IT کم میگیرن و من همچمنان قدو سرتق تلاشم واسه IT بود و بس . خدا رو شکر می کنم به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم و بیشتراز اون شکر میکنم به خاطر اینکه دوران تحصیلم همراه بود با کار و از تجربه و سابقه کاری جا نموندم . زیرا که شدیدا به این جمله معتقدم که برو کار می کن مگو چیست کار. کلا کار اجرایی رو ترجیح میدم و کار آکادمیک و نظریه پردازی بدون پشتوانه و محک و تجربه  درمحیط کار به هیچ وجه تو کتم نمیره که نمیره . اینو در جواب اون استاد داوری گفتم که برگشت به من گفت کار شما آکادمیک نیست . کار من آکادمیک نبود قبول ولی نظریات شما تنها در مخیله شما قابل اجراس اگه مردی بیا تو محیط واقعی با این زیرساخت با این امکانات و محدودیتها   و فرهنگIT   رو به عنوان Enabler  وارد یک سازمان کن . از پشت میز نشستن و حرف زدن هیچ کار ی نداره هروقت اومدی وارد گود شدی اونوقت می فهمی اجرایی کردن یکی از این نظریات که صرفا بدرد نمره گرفتن میخوره تو سازمانهای کنونی چه چالشهایی به همراه داره.بله به عمل کار برآید به سخن گفتن نیست بعدا حتما مطلبی در این باب می نگارم.


در آخر وقتی می خواستم از سر در دانشگاه بیام بیرون کودک درون بی تربیتم زد بیرون و هی سکم زد که پگاه مثه زیارتگاهها عقب عقب بیا بیرون . یه چند بار همینطور که با این فکر کلنجار می رفتم برگشتم پشت سرم و نگاه کردم . تصورش کردم و حتی از تصور کردنشم خندم گرفت . فک کن عقب عقب از در دانشگاه بیام بیرون از روبرو اتاق حراست همونجا که روز اول ثبت نام به خاطر مانتو کوتاهم بهم گیر دادن رد بشم و روبرو همون خانم که از پشت شیشه های دودی سر تا پای ما رو می پاد سر در آجری دانشگاه و بغل کنم و ببوسم . تصورشم شیرین بود ولی این کار و نکردم چون…. چون…. یه چیزی شدیدا در وجودم فریاد میزد "برمیگردم حتما". (به سبک سنجد)

پاییز....

تحلیل میروم گویی

کلاغها پاییز را فریاد میکنند

سال به سال افسردگیهای فصلیمان بزرگتر می شود غریبتر غریبتر و دوست داشتنی تر

تحلیل میروم گویی

اتوبوسهای بی ار تی و کنسروهای گوشت تازه تازه ی تازه

و تقلای من برای یافتن تنهایی , گوشه ای دنج بی هیچ اصطکاکی بی هیچ تنشی

چشمانم پس از سلامی خلاصه برمیگردند

تمنای هیچ ارتباطی را ندارند خسته اند از دیدن چشمان خالی از زندگی

صدای رادیو و غوغای صبح بخیر مجری چه تقلایی می کند تا روحی به این اجساد متحرک مکانیکی بدهد و خبر اصلی.....

و خبر اصلی پنهان است در هزار توی این غوغا

و تنها خبر واقعی مرگ است و مرگ

تحلیل میرویم گویی

حتی رفتن هم ترسی را به جانم  می اندازد نکند با زهم بن بست باشد.... نکند برا ی ما همیشه بن بست باشد ... نکند قسمت ما بن بست باشد ...نکند ....

دلم گرفته بود...

دلم گرفته بود ....نه اینکه جدید باشه این داستانا نه اصلا...بعضی وقتا از این افسردگی دوره ای واقعا خسته میشم.... و همش دنبال چراییش می گردم به قول نیچه:

کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه ای خواهد ساخت!!!

از اونجا هم که کله خراب و یاغی دارم هی گشتم دنبال این چراییهای دست نیافتی غیر قابل درک که آخرش هم همش ختم میشه به کلیشه ی سرنوشت و قسمت و حکمت... والا. همین گشتیم دنبال این چراییها که نصف ماه دلمون پر غصص از بس تهش هیچی پیدا نکردیم ..اگه مثه بچه آدم سرمون و انداخته بودیم پایین و هرکاری باقی ملت می کردن میکردیم اوضامون این نبود.

خلاصه که به سبک یه برنامه نویس سرچی زدم در گوگل‼‼ و خدا بده برکت کلی وبلاگ پر غصه  با عکسای اشک و درد و تنهایی … اینقده حال داد اینقده حال داد. چقده ملت غم دارن غصه دارن اونوقت من فک می کردم خدای دلتنگیم .

شروع کردم به خوندن. یکیشونم یه آهنگ باحالی رو وبش بود که فک کنم یه یک ساعتی گوش میدادمش چه جمله هایی , چه داستانایی. بعضیهاش اینقده غصه دار بود که یادم رفت دلتنگی خودم.خلاصه که تصمیم گرقتم دیگه ادعایی در زمینه دلتنگی نداشته باشم.

واقعا باید مدال طلای غم و غصه رو بدن به ملت ما …وقتی جووناش این همه دردمندن ببین پیراش چطورن . مبارکمون باشه این مقام.