رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند...

تمنای بودن را در گریه های بی امانت....بی امانت ...به تصویر کشیدی..

                                   و سنگینی تمنای شدن را در سکوت عمیقت حس کردم....

 آدمی که سکوت میکند جهانی را میلرزاند....

پ.ن: من نمیدونم چرا شاملو میگه سکوت آدمی فقدان جهان و خداست... شاید منظورش از این سکوت مرگ انسانیت باشه نه سکوت در معنای واقعی...فک کنم همینه...چرا که سکوت آدمی یعنی اوج عروج اونجا که پر پرواز نزدیکترینها هم یاری نمیکنه...یعنی وقتی که کلمه به کار نمیاد...یعنی از اولش گذشتن و رسیدن به انتها.... به تهش.

ادامه مطلب

ادامه نوشته

خودمو برداشتمو دارم دور میشم...

خب اینروزا خیلی خستم..دوس ندارم بگم ولی مشکلات مشکلات مشکلات......از خصوصی و شخصی بگیرید تا اجتماعی و کاری......خب دیگه الان دارم می نویسم ....فشارشون زیاد شده...و من با چنگ و دندون سعی میکنم که خودمو هدفامو رویاهامو حفظ کنم....یه جوری خودمو بغل کردم و سعی میکنم که خودم قاطی این مشکلات گم نکنم.....خسسسسسسسسسسته ام.....خسته...

لعنتی انگار تا ما رو به فا..ک نده ول کن معامله هم نیست.....الان هی من سعی میکنم مثبت باشم...هی سعی میکنم راه خودمو برم....ولی خب میدونید که بالاخره یه روزی یه جایی این فشارا از یه جایی میزنه بیرون...مربی یوگام یه مدت نیستش و من چند هفته ای میشه یوگا نرفتم...بدنم شدید به کش و قواسی یوگا نیاز داره الان...تازه داشتم جسمم و تو یوگای آینگر پیدا میکردم...خب بارها و بارها زندگی به من نشون داده که رو هیچکس به جز خودت و خودت حساب نکن...من خیلی وقته این کارو کردم...شاید دلیل اینکه انتظاری از هیچ احد الناسی ندارم همینه...برای همینه ناامیدی از آدمای دورو برم و خیلی وقته ریختم دور....شاید واسه همینه اینقد تنهاییم و خلوتم واسم عزیزه......اشتباه نکنیدا من فوق العاده آدم اجتماعی هستم با روابط عمومی خیلی خوب...

خلاصه که یه مدت این زندگی بد افتاده به جون ما...چی از جونمون می خواد نمیدونم...بازم شکر..بدتر تر از اینا هم می تونست بشه...بعضی وقتا نباید مقاومت کنی...باید خودتو شل بگیری...همین.

پ.ن: من یه آلارم داخلی دارم...وقتی زیادی حرف بزنم فوری سر درد میشم این یه نشونس واسه من که زیادی داری فک میزنی...کلا حرف زدن انرژی زیادی از من میبره مخصوصا حرف زدن با صدای بلند...وقتی هم دارم حرفای بیخور میشنوم باز هم همین آلارم میاد سراغم...یه دلیلی که پای صحبت همه کس نمیشینم همینه...کلا که  بگم مضرات آگاهی یا مزایای آگاهی همینه...بعد تازه فهمیدم به خاظر همین سر کار پشت سرم میگن که فلانی آبزیر کایه...چمیدونم هزارتا حرف دیگه چرا چون مثلا بیشتر وقتا گوش میده و خودش و وارد بحث نمیکنه...فک کن؟!!!!کلا که ما از این کشف به جای اینکه ناراحت بشیم بسی خوشحال هم شدیم....:)

پ.ن: راستی پاییزتون مبارک..من عاشق پاییزم... چه زیبا بود اگر پاییز بودم...وحشی و پر شور رو رنگ آمیز بودم..

پ.ن: پارسال همین موقعها همراه گروهمون رفتیم کویر خارا...و یکی از بهترین بهترین سفرای من بود...شب..آتیش...صدای ویلون...جمعی از بچه ها گل روزگار...و..و آسمون پر رمزو راز کویر....انگار دستت و میبردی بالا میتونستی ستاره ها رو بگیری...خب امروز بچه ها داران میرن همون کویر...لیدر عزیزمون که یه زن دوستداشتنیه زنگ زد و من و دعوت کرد به عنوان مهمون(فک کن چه آدمی مهمیم من)...من نتونستم برم...:(...یعنی بچه های این گروهمون و خیلی دوس دارم خیلی...

مثل یه منجلاب

اولش مثله یه منجلاب می مونه....یعنی اول اولشم که نه..اول اولش که تو جوی..فیگور میگیری حس خوبتو داد میزنی...پز میدی...بعد یه مدت...که این یه مدته برای هرکس می تونه متفاوت باشه ....یهو یه بو گندی میزنه تو دماغت....انگار  کن یه چاه فاضلاب کنارته....بعد دوباره میبینی نه بوش بدتر از اینه که چاهه کنارت باشه انگار دقیقا افتادی تو یه چاه پر از گه...باز یکم دیگه که میگذره  میبینی نه بابا انگار توشم نیفتادی  بعد یکم نیگا میکنی میبینی خودتی و وجود خودته که پر از گهه....خب دیگه اینجا اوج تراژدیه چون باورت میشه هرچیم دماغتو بگیری فایده نداره اون بوی گند از خود خود خودته.....خب اینجا میمونی بین دو راهی...ادامه بدم یا نه؟؟؟....خب اگه ادامه ندی که نشون میده زیاد عمیق نشدی توش... بعد از یه مدت هم همه چی رو فراموش میکنی....و تمام...دیگه اون بوی گه هم فراموش میکنی...اصلا فراموش میکنی منشا و مبدا اون همه بوی گند کجا بوده....ولی اگر یکم مریض باشی ادامه میدی...یعنی باید خیلی بیمار باشی که با دیدن اون حجم از گه و کثیفی  بازم ادامه بدی ...خیلی....اول خوب بو میکشی عمیق بعد یه چوب دستت میگیری و شروع میکنی به بهم زدن اون منجلاب درونت...یه ضرب المثلی هست میگه هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر در میاد (این ورژن گرگانیش بود.بچکولونی =همش بزنی)...تو هم میدونی که هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر و بیشتر میشه که به مشامه در و همسایه و دوست و آشنا هم میرسه ولی خب تو یه آدم مریضی...هی همش میزنی بعضی  وقتا تند بعضی وقتا آروم بعضی وقتا یکم استراحت میکنی نگاش میکنی (همون منجلاب پر از گه و چرک و عفونت و) ...تا یواش یواش...خیلی آروم.....خیلی بی صدا....شکوفه های قویه نیلوفر از اون منجلاب درونت میزنه بیرون....آروم آروم...بدون صدا...اولیش که درمیاد لبخند میزنی...درونا...دومیش که در میاد لبخند میزنی..با نگاهت...و همینطور گلهای بعدی و بعدی.....دورو بریا و در و همسایه نمیدونن چی شده فقط میدونن وقتی که تو چشات نیگا میکنن...یه چیز عمیق و میبینن اونقدر عمیق که اگه...اگه حواسشون نباشه و پاشون بلرزه fall میشن :)....

این کاریه که یوگا با آدم میکنه.....

خرد افسردگی

چرا تا حس میکنیم داریم افسرده میشیم می ترسیم بعدش فک میکنیم باید زود خوب بشیم؟؟؟...اصلا چرا ما فکر میکنیم همیشه باید شاد باشیم و سرخوش در حال بشکن زدن و ک.... جنبوندن؟؟؟؟...چرا وقتی می فهمیم یکی افسردگی داره خیلی خیلی بیشتر تعجب میکنیم تا بفهمیم مثلا یکی دزدی کرده؟؟؟....چرا افسردگی رو به عنوان یه مود طبیعی از وجود هر انسان از هزاران مود یک انسان قبول نداریم؟؟؟...افسردگی مثل شادیه...مثل گریس...مثل غمه...مثله.......به خودی خود بد نیست عیبی هم نداره طوریم نیست افسرده باشی ....چیزی که افسردگی رو بد میکنه اینه که این افسردگی بشه مود غالب.....همین غالب شدن شادی رو هم زشت و بد میکنه.....حسابش و بکنید یه آدم همیشه سرخوش باشه نیشش همیشه شل باشه این آدم آدم قابل تحملیه؟؟؟؟مسلما که نه....افسردگی هم همینه....همه ما بعضی وقتا افسرده میشیم مخصوصا خانوما که به دلیل پریود و سیکل تغییرات هورموناشون شدیدا این نوسانات روحی رو حس میکنن.....
ادامه مطلب
ادامه نوشته

فحش خورم پر شده!!

خب من کلی می خواستم راجع به این کنفرانسه بنویسم ...یعنی رو کاغذ نوشتم ولی هی گشادیم میاد...حالا تا ببینم کی می نویسم البته امیدوارم اونموقع بتونم این دستخط خودمو بخونم...بعد که از کنفرانس برگشتم دچار سرماخورگی شدم شدید که شنبش نتونستم برم سر کار..خلاصه که رفتیم دکتر با برادرم ...آقای دکتر هم نیم ساعت دیر اومد هرچی پرستار صداش میکرد نمی یومد سر شیفتش...بعد که اومد من رفتم تو اتاق اینقدر دکتر چرکولیی بود....بدون سلام رفتم نشستم برگشت گفت...چته؟؟!!

من: سفر بودم یکم معدمو اینا بهم ریخته و سرما خوردگی..

دکی چرکولو: بیا جلو معاینت کنم...من رفتم جلو باز گفت بیا جلوتر (فهمیدم داره اذیت میکنه خیلی آروم گفتم چقد دیگه باید بیام جلو؟؟!!)

برگشت گفت : از در اومدی سلام نکردی...

گفتم: فک میکنم شما باید بابت نیم ساعت دیر کردنتون عذرخواهی کنید؟؟

برگشت گفت: بیشعور بی ادب (من چشام شد اندازه چی بگم) سلام نمیکنی برو بیرون ویزیتت نمیکنم

من با کمال خونسردی: من کارمند فلان جام این قضیه رو از طریق نظارت پیگیری میکنم و اومدم بیرون ..فامیل تمام پرستارا با دکی چرکولی رو هم گرفتم...خب اول از طریق اداره یکم ترسوندمش حالام می خوام ازش کتبی شکایت کنم.

کلا که میخوام اینو بگم قویترین واحدها تو ادارات ما و هرجا بخشای نظارت و حراست و اطلاعاته ازتون خواهش میکنم وقتی جایی همچین چیزایی میبینید راحت از کنارش رد نشید ...می تونید با شکایت به طرف مقابل بفهمونید که حق نداره هرطور دلش می خواد برخورد کنه...من تو اینجور موارد کاملا منطقی رفتار میکنم و از طریق مرجعش پیگیر ی میکنم و اصلا خودم درگیر نمی شم چندین بار این کارو کردم و خوشبختانه نتیجه هم گرفتم:) نگید چه آدم بد پیله ای هستما نه ولی زمانی که ببینم کسی داره زور میگه یا سو استفاده میکنه از موقعیتش راه برخورد باهاش و پیدا میکنم که منطقی ترینش بخشای نظارتیه جامعس که تجربه هم به من ثابت کرده قوی عمل میکنن...در مورد پزشکا هم همینطوره من زیاد برخورد داشتم خیلی راحت میتونید شکایت کنید و پیگیری کنید....

خلاصه این گذشت فرداش رفتم اداره خب من یه همکار دارم خیلی مشکل داره ...من به کسی نگفته بودم کجا میرم ولی اینا یه بوهایی برده بودن خلاصه که این خانوم از فرط حسادت سر یه قضیه بیخود شد سیاه و در حالی که میلرزید هرچی از دهنش در اومد به من گفت ...من همینطور موندم البته کارش برام عجیب نبود با شناختی که ازش داشتم فقط نگاش کردم گفتم مرسی...یعنی بدش نمی یومد صداش و بلند کنه منم صدام و بلند کنم و یه گیس و گیس کشی راه بندازه ولی من هیچی بش نگفتم نگاش کردم گفتم ممنون...و حواله کردم به اونجا که باید میکردم :) ...خلاصه که الان تا یه مدتی فحش خور ما به یاری دکی چرکولو و این همکار شریف پر شده.....:)

تو تو زندگیت خیلی چیزا رو نمی دونستی...!!!!

خواهریمان جا پای ما گذاشته ...یعنی ما هنوز نمرده از همون روز اول تولد فهمیدیم از هوو هم بدتره این بچه...خلاصه که امسال دانشگاه قبول شده در رشته تحصیلی ما...فک کن....از روزی هم که قبول شده مدام فک میزنه...ما هم برای اینکه اون رویمان از این همه فک زدناش بالا نیاد سعی کردیم یعنی سعی میکنیم این چند روز باقیمانده هم که خونس باهاش مهربان باشیم (چون خودمان تجربه خوابگاه و راه دور را داریم میدانیم چه دهنی ازش صاف می شود) برای همین با مهربانی بهش گفتیم...خیلی انرژیت زیاد شده برو با دوستات ببیرون بدو.....اونم رفت...!!!!فک کن خواهر به این خوبی عمرا پیدا کنیدا...خیلی خیلی بد انتخاب رشته کرده که همین شهر خودمان هم می آورد ولی خب کلی دعوایش کردیم برای این کارش هرچند به پشیزی هم حساب نکرد از بس ذوقیده بود ..جوجه مهندس...مادرمان شنید گفت:

حالا یه چند وقت دیگه یه سری دیگه از رشته هایی که آورده میفرستن در خونه شاید تو اونا همینجا هم باشه.

من با تعجب : یعنی چی؟؟؟دوباره یعنی ؟

مادری : آره دیگه واسه تو هم همینطور بود بعد که قبول شدی رفتی سری دوم انتخاب رشته اومد ..همین شهر خودمونم آورده بودی..

من با چشای گرد : یعنی بعد نباید یه همچین چیزی رو به من بگید؟؟؟

مادری در کمال خونسردی یعنی انگار نه انگار که با آینده ما بازی شده : خب هیچکدوم از اون رشته هایی که تو میخواستی توش نبود تو کامپیوتر خیلی دوس داشتی اونم توش نبود..

من :هه!!!!!

خواهری : تو تو زندگیت خیلی چیزا رو نمی دنستی ...از خیلی چیزا خبر نداشتی...خیلی با زندگیت بازی شده خیلی(خنده از نوع کثیفش) :)

من: هه!!!!!!!!!!هومممممم؟؟؟

کلا که این قضیه مال ده ساله پیشه ما هم معمولا اینقد که در آینده سیر میکنیم در گذشته سیر نمیکنیم....فقط تعجب کردیم از این اعتماد به نفس مادرمان بخدا...!!!

نصیحتهای پدرانه

...

- بابا من استادم و دعوت کردم...

-- کدوم؟؟؟

- همین که داریم با هم مقاله میدیم..

-- باشه مشکلی نیست خودت بهتر میدونی که چیکار کنی...ولی آخه پدر من دکترا هم بگیری بالاخره بازم باید ازدواج کنی ...نمیگم که با هرکسی ...ولی اینقدر پر توقع نباش یکم توقعاتت و بیار پایین(اشاره دارد به ایده آل گرا بودن من و مادرم البته) بالاخره یه آدم درستی پیدا میشه ازدواج کن...دیر میشه دختر من می ترسم زمان و از دست بدی ...آخه همه هم که مثل هم نیستن(اشاره دارد به همکار خواستگارم که بعد از جواب منفی من بعد از دو ماه رفت یکی و عقد کرد و تا تونست زیر آب من و زد و اذیتم کرد  هنوز که هنوزم هست خنک نشده) آدم خوبم پیدا میشه(اشاره دارد به یکی دیگه از همکاران مجردم که فوق العاده پسر خوب و موجهی است ولی ما بعد از اون قضیه گفته ایم همکار بی همکار)...ازدواج کن بعد اگر می خوای ادامه تحصیل بده...بچه نیستی بهت بگم چیکار کنی(اشاره دارد به اینکه نمیشه به تو زور گفت)...ولی بالاخره آدم باید ازدواج کنه این جامعه خیلی کثیفه هزارتا حرف و حدیث میگن پشت سر آدم(اشاره دارد به اینکه پدر  روشنفکر هستن تا یه حدی ) ...اون طرز فکری که تو داری شاید پنجاه ساله دیگه جا بیفته  (یعنی اینقد من جلویما فک کن) ولی الان اینطور نیست ... بازم خود دانی ولی یکم فکر کن

-- باشه ..پس مشکلی نیست من بهش بگم بیاد دیگه؟؟!!!!

- نه بگو فقط هماهنگ کن بازم با خونه
 
و این بود اندر باب گفتگوهای پدرانه دخترانه در مسیر رساندن دختر به محل کار...

We See Things as We Are

این مدت خیلی عاشقانه نوشتم عاشقانه های که به زنانگیم گره کور خورده بود ....خب همیشه تو ذهنمه که من قبل از هرچیز یک انسانم بعد از اون یک زنم.....(حالا قبل همه ایناحیوان رو فاکتور گرفتم اون قبل از انسان چون بعضی وقتا میتونم نفهم تر از هر حیوونی بشم).....بعد از زن بودن....یک برنامه نویسم....بعد از اون......حالا دیگه خودتون نقشایی که دارم و هرکدومشونو کسی بهم داده بشمارید مثل ایرانی بودن...مسلمون بودن وووو....ولی حیوان بودن و انسان بودن و زن بودن از خود خود خودم نشات میگیره برای این چیزا بودن نیاز به هیچ کس ندارم.....(الان احساس قدرت کردم یه لحظه)...برای همین چیزهای اصیل و واقعی زندگیم با این سه مقوله یا بهتر بگم دو مقوله از هویت وجودی من گره خورده مثل همین عاشقانه های زنانم....(از بخش حیونش زیاد خوشم نیومد فاکتور گرفتمش)....مسلما من هیچوقت نمی تونم مثل یک مرد عشق ورزی کنم یعنی مطمینم....پس طبیعیه عاشقانه هام با زنانه هام همراه باشه حتی اگر اون عشق عشقه به یه خیابون باشه که من سعی میکنم خودم و تو بغلش گم کنم:)......
ادامه مطلب

ادامه نوشته

انتهای انگشتانت....

من منحنیهایم را عاشق بودم...و تو منحنیها را سیر میکردی.....با چشمانت....از اولین قوس سرازیر میشد نگاهت...و میریخت بر انگشتان پاهای شرما گینم....نگاهت نقطه به نقطه منحنیها را قوسها را سفر میکرد...من مست از پرستش چشمانت.....و آنگاه..... سر انگشتانت.....سرانگشتانت...هیچ قوسی را جا نینداخت......هیچ خطی را نخوانده رها نکرد....همه را ....همه شان را....همه من را....سیر کردند.... انتهای انگشتانت.....و من در تماس نازک انتهای انگشتانت با خودم.....اصطعکاکی دیدم نرم.....لطیف....که از فرط نرمی جرقه میزد ....پوست من ترک میخورد ....و من از ترکهای پوستم در تماس با انتهای انگشتانت بیرون می آمدم....سرازیر میشدم....

 

تو مرا به تماشا نشسته ای .....

ادامه نوشته

You Need to Feel Your Heart

من پروانه شدم.....

پیله ام را شکافتم...سکوتم را شکستم....بالهایم را نیز در نور مهربانت گذاشتم ...تمنای گرما دارم...و تو سراسر  گوشی شدی ...صبور....مهربان.....خواستنی...شنیدیم.....کوره ای شدی وجودم را ذوب کردی....من ذوب شدم..سوختم...آتش گرفتم.....روان شدم....و تو قالب جدیدم را نشانم دادی....و من چه پذیرا قالب را پر کردم....آرام شدم....در قالب جدیدم....

 

               

زندگی را باید بر لب طاقچه عادت هم کرد حتی....

          جهنم بی ارزش تر است

                                        از یادآوری مدام بوسه ای که اتفاق نیفتاده است.(برتیگان)

فرشته های خدا

من نیم ساعت محو این فرشته شده بودم...اونقدر با خنده هاش و ترساش ذوق میکردم  که همه کسایی که تو میدون بودن از ذوقیدن من خندشون میگرفت اینقدر دورش گشتم و عکس گرفتم که احتمال میدادم هر لحظه پدر و مادرش بیان و شاکی شن.....بخدا من چشام شور نیس...فقط یه آدم دیده بودم..

انگار کن ...آتشم

 

ادامه نوشته

سکوت کلمات

اون پایان نامه ارشدش و د رمورد سکوت برداشت...مطالعه کرد..خوند خوند خوند...غرق شد...تا جایی که وقت دفاع  استاد مشاور احمقش که هیچی نفهمیده بود از فلسفه هنر عقده اینکه این دانشجو استادی اون عالم بی علم و به فلانشم حساب نکرده بود و در طی اون یک سال یه سوالم ازش نپرسیده بود و خالی کرد...اونم برگشت بهش گفت شما هیچی نمی فهمی من جواب سوالت و نمیدم...بعد از دفاع اینقدر بهم ریخته بود...این همه غرق شدن تو سکوت یک سال ...بیشتر از حد یه دانشجوی فوق لیسانس کار کردن اونم در زمینه فلسفه هنر و حالا شکستن تقدس اون پایان نامه اون همه درک از سکوت جلوی یک سری به اصطلاح درس خونده...اینقدر بهم ریخته بود که با استاد راهنماش شروع کرد به سیگار کشیدن...استاد حکمت دس زد رو شونش تو چشاش نگاه کرد و گفت پسرم تو خیلی عوض شدی...این پایان نامه خیلی عوضت کرده ....همین حرف آبی بود روی تمام آتش خشمش...

برای کسی که موسیقی توی رگش... کار کردن روی سکوت میشه یه تناقض میشه یه کنتراس...و تلفیق اون با صدای نی که حکایت میکند و حکایت میکند....اون از علم به سکوت رسید به قداستش...و سکوت رو در زندگیش جاری کرد...من از نمیدونم چی به قداست سکوت رسیدم...قبل از اون به قداست کلمات...

خلا...نگاه...تماشا...سکوت...........

از سکوت بین نتهای موسیقی میگفت...از وقف بین آیه های قرآن ...حذف آخرین حرف صدادار در آخر هر آیه...از سکوت امام علی...که زندگی را آنجا یافته بود و زندگانی را....اما من هیچوقت شنونده نشدم رد میشدم چرا که چیزی در درونم میلرزید چیزی مرا به کنکاش میکشاند...من باید خود میرسیدم خود درک میکردم می فهمیدمش...تا....لمسش کردم.............

لمسش کردم....کلمات را که زنده اند ....خارج که می شوند از تارهای صوتیم با لرزش تارهای ظریف و بعد شکافتن هوای اطراف و بعد عبور از هاله ها عبور از فضا...رسیدن و خوردن به آنجا که باید....من صدایم آرامتر و آرامتر شد....مکثهایم طولانی تر و طولانی تر....اشکهایم بیشتر و بیشتر...و چشمانم مست تر و مست تر....قدرتشان را فهمیدم...کلمات را غورت میدادم....نمی خواستم تقدسشان شکسته شود...کلمات اشک میشدند از چشمانم پایین می آمدند.....سبک تر بودم وقتی که چشمانم زبانم میشد....با دو چشم حرف زدن بهتر از یک زبان است و یک دهان..راحت تر...لذت بخش تر...

من ناخوذآگاه مسیر این سکوت را می پیمودم....و گاهی می ترسیدم.....و حال که من تنها با نگاهم تمام وجودم را برایت عریان میکنم و تو با نگاهت لبریزم میکنی از تمام آنچه که تشنه اش هستم...بدان که دنیا چه کوچک میشود برایم...ندیدنت...نشنیدنت...نداشتنت....و منطق چه بیرحم....

پ.ن: دوستای عزیزو مهربونم من خوبم...این دریا یکم نا آروم شده موج داره وحشی شده...ساحلش و پیدامیکنه :)

 

گم شدن

من آنقدر تنهاییم را تنگ در آغوش کشیده بودم.......

آنقدر معشوقه اش شدم

که تلنگر تو تنها تلنگر تو تمامیش را فرو ریخت....

عریان شدم

من آنقدر تنهاییم را عاشق بودم که همیشه مرزم را مرزم را با پرچمهای قرمز رنگ هوس برانگیز آذین میکردم

و تو چه آرام چه ناغافل چه نرم مرزم را شکستی...ساعتها همراهی و تنها چندین کلمه .......تنها سکوت.....تنها لبخند....تنها......من باور دارم جایی که تقدس باشد کلمات خاموش می شوند....و ما کنار هم چه آرام بودیم...بدون کلمات...چرا که تمام خواندنیها را از چشمانم می خواندی و من تمام آنچه را که تشنه اش بودم از نگاهت می گرفتم...

من بدون اینکه بدانم عریان شدم...شکستم.....اشک ریختم.......و تو تنها نگریستی ...لبخند زدی....و مهربانی چشمانت جاری شد در رگهایم .....و من چه آرام ....چه ناغافل..چه نرم ........پر شدم از تو....شانه ات را به من دادی ........دستانت را نیز......من پذیرفتم....و باز مرزم را به رخ میکشیدم.......

دیگر دیر شده بود تو بخشی از تنهایی من شدی.......آرام مرزم را شکستی...

من خسته ام.....مصونیت تنهاییم را می خواهم........رویاهای بی هیچم را می خواهم.....دستان خالی خودم بدون تمنای دستان تو را می خواهم......من از گم شدن می ترسم.......از گم شدن در تو می ترسم...از خودم می ترسم.....از نفسهای گرم تو می ترسم.......از این تن داغ می ترسم......از این لبخند خالص آرام روی لبانت می ترسم...از این سکوت می ترسم...از خاموشی کلمات در حضور هر دومان می ترسم....من از حیای نگاهم در آیینه چشمانت می ترسم...من از ناآگاهی چشمها از جریان خالص دستانت بر روحم می ترسم...من از بودنت می ترسم......از رفتنت می ترسم....من می ترسم........ 

بپذیر که تنها هستی

بپذیر که تنها هستی، تنها زاده شده ای و تنها خواهی مرد

بپذیر که تنها هستی، تنها زاده شده ای و تنها خواهی مرد و باید این واقعیت را بپذیری که تنها زندگی می کنی ، شاید در جمع باشی ولی تنها زندگی می کنی ، شاید با همسر و دوست دختر یا دوست پسرت زندگی می کنی. آنان نیز در تنهابودن خودشان تنها هستند و تو هم در تنها بودن خودت تنهایی؛ و آن تنهابودن ها همدیگر را لمس نمی کنند، هرگز همدیگر را لمس نمی کنند.

شاید با کسی بیست سال یا سی سال و یا پنجاه سال زندگی کرده باشی ، فرقی ندارد: باهمدیگر بیگانه خواهید ماند. همیشه و همیشه بیگانه خواهید بود. این واقعیت را بپذیر که ما بیگانه هستیم: که من تو را نمی شناسم و تو مرا نمی شناسی. من خودم نمی دانم که کیستم، پس چگونه می توانم تو را بشناسم؟

ادامه نوشته

کنفرانس

یه کنفرانس شرکت کرده بودم...ترکیه..و خب اولین ارایه به زبان انگلیسی...امروز یعنی دیروز ارایه دادم...خوب بود راضیم برای اولین تجربه...می تونید یه برنامه نویس و تصور کنید با یه کت شیری رنگ شلوار و کفش مشکی و البته موهای سوخته که با کلی موس و سرم مو خوش فرم نگرشون داشته...ولی خداییش اینقده دخترای اینجا زشتن که نگو...اکثرا فک میکنن من اهل ترکیم یا ایتالیا یا اسپانیا :)...و همشونم میگن وی تینک سو بیکاز اف یور آیز ....و یه چیزه دیگه این کنفرانس فنیه اکثرا بچه های کامپیوتری هستن و شاید ۱۰٪ این کنفرانس دختر باشن...بخدا ما دخترای ایرانی قدر خودمون و نیمدونیم شنیده بودم تو کشورای دیگه زنا خیلی کم وارد رشته های فنی میشن الان با چشم خودم دیدم...دوره لیسانس یه پروفسور پیری تو دانشگامون بود یه بار باش حرف میزدم گفتش....من تمام دنیا رو گشتم خیلی جاها با خیلی ادما برخورد داشتم و زیباتر و باهوشتر پر احساس تر از زنای ایرانی جایی ندیدم ولی اونا یه عیب بزرگ دارن و اونم اینه که اصلا منطقی نیستن.......فک میکنم حرفش درسته :)

خلاصه که قدر خودتو نو بدونید دخترا :)

پ.ن: الان سفر از فاز علمیش در اومده رفته تو فاز عیشی ....

....

نمیدونم این تصویر چقدر با واقعیت زندگیتون همخونی داره...واسه من که شدید داره...:)

پ.ن: الان تو یه سفر علمی عیشی هستم...امیدوارم با دست پر برگردم...

پ.ن:مطمین باشیدکه انرژی لبخنداتون از فرسنگها درست میاد میخوره وسطی این هارتی من ..:)


 

ادامه نوشته

رابطه باید جنس داشته باشه...-3

یکی از دوستان که در زمینه علوم اجتماعی درس خونده و فوق العاده هم آدم فعالی تو این حوزه روی تاثیر ارتباطات بر سلامت روح و روان توی قشر خاصی از انسانها در جامعه خودمون کار کرده بود و نتیجه تحقیقش این بود که جامعه تا ۷۰ درصد روی سلامتی روح و روان افراد میتونه تاثیر گذار باشه...این عدد واقعا جای بحث داره..من این و به چند نفر آدمی که تو حوزه های روانشناسی اینام تحصیلا ت آکادمیک داشتن گفتم و خوب اونا هم همه موافق بودن که تاثیر جامعه بیشتر از ۵۰ درصد...خب این یعنی همون اهمیت ارتباطات...

برای اینکه اصلا بفهمیم چه جنس رابطه ای بهمون میخوره...چه جنس رابطه ای ارضامون میکنه باید قبل از هرچیز درگیر رابطه با خودمون بشیم...و این سخت ترین نوع رابطس..چرا باید درگیر رابطه با خودمون بشیم؟؟...برای اینکه تا هویت واقعیه اونی که زیر این همه پوست و گوشت و رگ نشسته رو نشناسیم و نفهمیمش.. نمی دونیم  باید وارد چه رابطه ای بشیم تا راضیش کنیم..شده تا حالا تو یه جمع سرخوش بودین خوردین..نوشیدین..رقصیدین...جک گفتین از خنده وا رفتین ولی بعد چند ساعت بودن تو اون جمع خسته شدین کسل شدین حتی این خستگی و کسلی تا روزها بعدش تو تنتون و وجودتونه؟؟؟!!!..شده تا حالا یه شب و تا صبح با یه دوست قدیمی دوران دبستان گذروندین و بعد دیدین ای بابا چرا من اینقدر بی انرژیم...شده تا حالا یک ساعت یه دوست و دیدین و تو همون یک ساعت اینقدر حرفا واسه هم داشتین که طعم ملس و خوش اون یک ساعت تا هفته ها تو تنتون بوده هرکی هم بهتون میرسه میگه چه خوشحالی؟؟!!!...و شما هرچی هم دنبال دلیل این انرژی و شادی میگردید پیداش نمیکنید؟؟؟ ...اینا همون رابطه هان و همون جنسای مختلف رابطه...نمیگم آدم باید به یه تیپ افراد خاص رابطه داشته باشه اصلا ...ولی همین که بفهمی تو این جمع من باید دنبال چی باشم و کدوم بخش از روحمو ارضا کنم بزرگترین بردیه که کردی...

خب مثلا من یه جمع از دوستا رو دارم که همه سنای پایین ازدواج کردن اکثرا خانه دارن..اکثرا بچه دارن اونم بزرگ عملنا یه غریبم تو جمعشون...دنیای اونا با من فرق داره....خب من از این رابطه چی می تونم بخوام؟؟...اینکه تو دور همیهاشون خوش باشم...بخوریم..بزنیم..برقصیم...بساط فال قهوه راه بندازیم ساعتها مزخرف بگیم در مورد آینده ای که هیشکی ازش خبر نداره و بخندیم...و بعد از چند ساعت تمام...خب میتونم بگم این روابط زیاد پایه و اساس محکمی نداره...صرفا برای خوشگدرونی و وقت گذرونی ....پایه باحالتر پیدا بشه کل رابطه مالیده شده ولی خب من از این رابطه انتظار ندارم بشینم با یکیشون درمورد دغدغه هام بگم یا در مورد خواستگاری بگم که مثلا با فرهنگش مشکل دارم و خب حتما اون دوست من هم برگرده بگه..خیلی خری تنها چیزی که باید بخوای اینه که تامین باشی؟؟!!!..و من شاخام بزنه هوا که یعنی چی خب مگه الان نیستم؟؟؟....اینجوری که آدم میفهمه این جمع از دوستا به درد چه بخش از روح و روان من میخورن...کیه که بعدش بیاد از ساعتها خوردن و رقصیدن و شاد بودن و تخلیه انرژیها...ولی در مقابل یه جمع دیگه هستن از دوستای دوران دانشگاه همه شاغل درگیر تو جامعه...وقتی باشون رابطه میگیری اون از زندگیش میگه تو از زندگیت میگی در مورد اینترنت ملی حرف میزنید که اوضاش قراره چطور بشه در مورد کتابی که خونده و گروه کتابخونی که قراره راه بندازه میگه و با هم بحث میکنید در مورد مشکلات پیاده سازی فلان سیستم یکپارچه...خیلی آروم..بدون هیچ قهقه ای...و خیلی معمولی و آروم هم از هم جدا میشین..خب تا مدتها اون دوست تو یادته.. حتی خیلی جاها به حرفاش استناد میکنی و بعضی وقتها این به یاد بودن و با یه اس ام اس به اون هم میرسونی...این دوستا قدر دارن...این روابط اون بخش روح و روان و ارضا میکنه که همیشه دنبال بهتر دیدن و بهتر شناختنه...جنسشم فک کنم مخمل باشه :)...روابط اینطوری رو باید نگه داشت....حتی اگر سالی یه بار هم رو رودرو میبینید...باید هم ذایقه ها رو حفظ کرد....تا آخر عمر....

شنیدین میگن اصالت زن و شوهر به دعواها و حرفهایی که به هم میزنن معلوم میشه...اصالت یه رابطه هم همینه...وقتی بحث پیش میاد.. وقتی اختلاف سلیقه پیش میاد..اگر وجود ,هستیه اون رابطه اصالت داشته باشه به قول معروف باطن دار باشه رابطه با تمام اختلاف نظرها حفظ میشه چون خود وجود رابطه از همه چیز مهمتره..از حرف من  حرف تو...از حق من و حق تو..از سهم من و سهم تو...از هرچیز...و این باید دو طرفه باشه چون یک طرفش که بی معنی و اصلا رابطه نیست ...این به معنی گذشت و کوتاه اومدن و این چیزا نیست..به معنی اینه که من بات اختلاف نظر دارم ولی می خوام که باشی حتی با وجود اختلاف نظر..من ازت ناراحتم ولی می تونم تحملت کنم چون نبودنت برام غیر قابل تحمله..من بات قهرم ولی بات حرف میزنم(خدا رحمتش کنه ...صداش..بازیش ..منحصربفرد بود)

پ.ن: این چیزایی که می نویسم چیزایی بوده که بشون فکر کردم و حالا به یه نتایجی رسیدم یا نرسیدم میزارم اینجا بلکه هم ذایقه ای پیدا شد کسی که همین دغدغه ها رو داشته و داره و بتونیم از تجربیات هم استفاده کنیم....