و تمام قد انسانیت را به تصویر میکشند


احساس کردن دوباره
نشانه ای از شفاست
بهبود واقعی , تنها از دل ناامیدی و یاس پدید می آید
وقتی درد تسکین می یابدهمچنان که امواج دریا جسمم را در هم میکوبند
خود را به شن های ساحل می سپارم
تا آلامم را تسکین دهند
انکارم را ازبین ببرند
و واقعیت را به من بنمایانند
وقتی شجاعت و اعتماد بنفس
غلیانات درونی ام را فرا می خوانند
بگذار تا روشنایی به وجودم راه یابد
و در پس آن جزرو مدها,
سکون, غم و اندوه را از وجودم بزداید

همچنان که سیل رهایی به راه می افتد
شاید سایه ها ایستادگی کنند
نیروهای درون خود را بشناس
همچنان که در تاریکی اعجاز می کنی
و به خاطر بسپار
همیشه این قدرت را داری که طریق مبارزه را انتخاب کنی
مقصد تو از پس ابرها نمایان می شود
و اکنون آماده صعود هستی
حالا وقت آن است که لحظات معجزه آسای زندگی خود را نظاره کنی
لجظاتی که همکنون رخ می دهد
این مایه کامیابی من است
و ما با شجاعت از دل شب به سوی سپیده دم گام خواهیم نهادو
چراغ خود را با یکدیگرروشن خواهیم کرد
ادامه مطلب

امروز قرار نبود پستی بزارم...صبح اما...تماشای روشنی که در کلماتش موج میزد مرا در شوری بینهایت غرق کرد..تقسیمش میکنم :)...تماشا روشن عزیزم ممنونم
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریهی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبلهنما، خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش، تافته در دیدهی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهرِ گُمبوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوبنظر، آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو مینگرم
بانگ لکالحمد رسد، از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بیپیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایهی خود، باز نبینید مرا
آنگاه که تمامی راهها را پیموده ای...
آنگاه که می دانی از این نقطه به بعدش تو تنها نقطه ای هستی محو در میانِ هزاران ذرهِ نورانی دیگر...
آنگاه که میفهمی آنچه در توان داشته ای ادا کرده ای..و میرسی به آستانه حس تسلیم...
آنگاه باید سر سپرد...
اطمینان کرد و در این اعتمادِ عمیق به پایکوبی نشست.

باید آرام گرفت ودر نور سفیدِ همه گیرش نشست...تامل کرد...لذت برد...شادی کرد...و زندگی را ادامه داد ...
تا نقطه تلاقیه خواستن و شدن یکی شود...
تا انفجارِ عظیمِ انرژیت با باروتِ محبت او تو را در تجربه ای جدید روان کند...
و تمامیه اینها برایِ آموزش درس زندگی است و آنگاه گامی دیگر در خواسته ای دیگر و تجربه ی آستانه تسلیمی دیگر و
سرسپردگی عمیق تر..زنده تر..محکم تر و رها تر...
بچه ها, کودکِ درونِ همیشه بیرونِ پگاه
کودک درونِ همیشه بیرونِ پگاه, بچه ها
باید نقطه کانونی را یافت
باید این تک نقطه را یافت و سپاس گفت
باید این درونی ترین نقطه را آگاه شد
منحصر بفردترین بخش بودن را

که اتصال از همینجاست
نقطه کانونی منحصر بفرد تک تکمان
ادامه مطلب

یوگا رقص بین نور و تاریکی در درون شما است.
نور شما را به سمت مت رهنمون می شود و تاریکی چیزی است که آنجا آشکار می شود.
از این تاریکی نترسید , گرچه باید کوچه های تاریک و تنگ بسیاری را عبور کنید ولی به یاد داشه باشید ریشه شما نور است و این نور شما را رها خواهد کرد.


بعضی از آدمها ...یعنی بیشترشان
آنقدر روان و ساده نوشته شده اند که بزرگترین بازیهای کلمات و شاهکارترینِ نمایشها هم نمی تواند آنچه را که از میانِ آن همه هیاهو زمزمه میشود پنهان کند...
بعضی از آدمها را باید خواند...بعضی را نگاه کرد و گذشت..بعضی را مشاهده کردو آموخت... بعضی را تماشا کرد و لذت برد و بعضی را نگه داشت...
نه در قفسه ای خاک گرفته و قدیمی که در قلب و ذهن و یاد
دنیا به طرزِ احمقانه ای در مدارِ تکرار می چرخد و ما در این حماقتِ تهوع آور به دنبال معنایی برای تمامی بی معناییهایمان فرسوده می شویم غافل از عمقِ بی انتهایی که ما را با خود خواهد برد اگر لحظه ای تنها لحظه ای غرقه شدن در اشکهای روانِ از چشمانی آشنا یا نا آشنا صادق با دروغگو را آگاه شویم
ادامه مطلب..
