و تمام قد انسانیت را به تصویر میکشند

همین یه ماه پیش بود مطلبی در موردش خوندم...در مورد خانم پروانه وثوق...اینکه تنها فوق تخصص خون و انکولوژی کودکان با مدرک پروفسوری در ایران هستن...اینکه در موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان بدون هیچ دست مزدی به مداوا و آموزش مشغولند....امروز دیدم خبر فوتشون رو گذاشتن...که آدمهای اینچنینی هرگز نمی میرند ...


رهایی

هرگز نمی دانیم
چگونه وقتی به نفس نفس افتاده ایم
هرآنچه در توان داریم را به کار می بریم

یا آن نور ما را در بر می گیرد

احساس کردن دوباره
نشانه ای از شفاست

بهبود واقعی , تنها از دل ناامیدی و یاس پدید می آید

وقتی درد تسکین می یابد
به ما یادآور می شود که همیشه آغازی هست
ودر پس آن, آغازی دوباره

همچنان که امواج دریا جسمم را در هم میکوبند
خود را به شن های ساحل می سپارم
تا آلامم را تسکین دهند
انکارم را ازبین ببرند
و واقعیت را به من بنمایانند
وقتی شجاعت و اعتماد بنفس
غلیانات درونی ام را فرا می خوانند
بگذار تا روشنایی به وجودم راه یابد
و در پس آن جزرو مدها,
سکون, غم و اندوه را از وجودم بزداید

همچنان که سیل رهایی به راه می افتد
شاید سایه ها ایستادگی کنند
نیروهای درون خود را بشناس
همچنان که در تاریکی اعجاز می کنی
و به خاطر بسپار

همیشه این قدرت را داری که طریق مبارزه را انتخاب کنی

مقصد تو از پس ابرها نمایان می شود
و اکنون آماده صعود هستی
حالا وقت آن است که لحظات معجزه آسای زندگی خود را نظاره کنی
لجظاتی که همکنون رخ می دهد

این مایه کامیابی من است
و ما با شجاعت از دل شب به سوی سپیده دم گام خواهیم نهاد
و

چراغ خود را با یکدیگرروشن خواهیم کرد

ادامه مطلب

ادامه نوشته

یه خانومی شدم واسه خودم+یه چیزه دیگه:)

زار تغییر تمرکزِ تمامیِ انرژی است
نه بر جنگِ با گذشته
بلکه بر ساختنی جدید

 



سقراط
بفرمایید ادامه مطلب تا سرد نشده :)
ادامه نوشته

مژده بده! مژده بده!... یار پسندید مرا

امروز قرار نبود پستی بزارم...صبح اما...تماشای روشنی که در کلماتش موج میزد مرا در شوری بینهایت غرق کرد..تقسیمش میکنم :)...تماشا روشن عزیزم ممنونم

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا

در آستانه...

حال معنیِ سرسپردگی را می فهمم...
کنون که تجربه اش کردم...و با ذره ذره جسم و جانم چشیدمش.

آنگاه که تمامی راهها را پیموده ای...
آنگاه که می دانی از این نقطه به بعدش تو تنها نقطه ای هستی محو در میانِ هزاران ذرهِ نورانی دیگر...
آنگاه که میفهمی آنچه در توان داشته ای ادا کرده ای..و میرسی به آستانه حس تسلیم...
آنگاه باید سر سپرد...
اطمینان کرد و در این اعتمادِ عمیق به پایکوبی نشست.

باید آرام گرفت ودر نور سفیدِ همه گیرش نشست...تامل کرد...لذت برد...شادی کرد...و زندگی را ادامه داد ...
تا نقطه تلاقیه خواستن و شدن یکی شود...
تا انفجارِ عظیمِ انرژیت با باروتِ محبت او تو را در تجربه ای جدید روان کند...
و تمامیه اینها برایِ آموزش درس زندگی است و آنگاه گامی دیگر در خواسته ای دیگر و تجربه ی آستانه تسلیمی دیگر و
سرسپردگی عمیق تر..زنده تر..محکم تر و رها تر...

معرفی می کنم:)

بچه ها, کودکِ درونِ همیشه بیرونِ پگاه

کودک درونِ همیشه بیرونِ پگاه, بچه ها


ادامه مطلب...

ادامه نوشته

نقطه کانونی

باید نقطه کانونی را یافت

باید این تک نقطه را یافت و سپاس گفت

باید این درونی ترین نقطه را آگاه شد

منحصر بفردترین بخش بودن را

که اتصال از همینجاست

نقطه کانونی منحصر بفرد تک تکمان

ادامه مطلب

ادامه نوشته

و من به تعداد تک تک طپشهای قلبم سپاسگزارم

خیلی مهمه آدم تا تو این دنیاس زندگیشو به یه لذت همیشگی پیوند بزنه ...لذتی که همیشه باهاشه همه جا هر زمان...تنها آدمای خوشبخت همچین چیزی رو پیدا میکنن یک دل مشغولیه واقعی برای خودشون دارن دل مشغولیه واقعی که هیچکس بجز خود اون آدم نمیتونه اونا رو از اون دل مشغولی جدا کنه...من جز اون آدمای خوشبختم:)...

از همون مهر 85 که پام و گذاشتم در محراب عشق...از همون غرویی که اولین شاواسانا رو تجربه کردم...از همون روزایی که بعد از تمام شدن ساعت کاری راهی میشدم سمت کلاس یوگام...وقتی خودم و با اون چیزی که بودم مقایسه میکنم به خودم افتخار میکنم...اینکه چقدر پیگیر انواع کلاسها رو میرفتم...اینکه چقدر با صبر پیش رفتم و پیش رفتم..اینکه چقدر طول کشید تا این آگاهی رو آگاه شدم...اینکه خودم رو جسمم رو روحم رو روانم رو شناختم و پذیرفتم و شکرگزاری کردم وسعی کردم بهتر و بهتر بشم...و در طی این مسیر تمام مسیر شد تمرین راه(به قول ساندیای عزیز) ...کسایی که من واز نزدیک میشناسن بهم میگن حتی طرز راه رفتنم هم تغییر کرده...و اینا همه برای من افتخاره و لذت بخش...من این آگاهی رو تو بچه های یوگا میبینم...این تیز بودن رو...تو مربیهامون...الان که دوره مربیگری رو میرم بیشتر و بیشتر می فهممش و چقدر از اون جمع هفتاد نفریمون لذت میبرم...شعور یوگایی و اون انرژی روان رو میشه تو بعضیهاشون به راحتی حس کرد...یه بار یه نفر بهم گفت به نظر من اگه کسی تا آخر عمرش کد زدن رو تجربه نکنه یه بخش مهم از زندگی رو از دست داده ولی من به عنوان یه برنامه نویس میگم که اگه کسی تا آخر عمرش کد زدن رو تجربه نکنه هیچ چیزی رو از دست نداده ولی اگر تو عمرش یک سلام بر خورشید یک پاوان موکت آسانا و یک شاواسانا رو تجربه نکنه بخش بزرگی از زندگیشو مفت باخته..

عاشقشم

یوگا رقص بین نور و تاریکی در درون شما است.
  نور شما را به سمت مت رهنمون می شود و تاریکی چیزی است که آنجا آشکار می شود.

از این تاریکی نترسید , گرچه باید کوچه های تاریک و تنگ بسیاری را عبور کنید ولی به یاد داشه باشید ریشه شما نور است و این نور شما را رها خواهد کرد.




خیلی وقت پیشتر ترها من حسم و اینطوری نوشتم...اینجا

زنانگیهایمان

روزتون مبارکا باشه یعنی روزمون مبارکا باشه...گفته بودم دارم یه کتاب می خونم ماه خورشید خدا...تصمیم گرفتم به عنوان هدیه روز زن بزارم اینجا واسه دوستای گلم چون فکر نکنم حالا حالا ها تمامش کنم و خب از اون کتابایی هم هست که باید چندین بار خوندش با این هوش من البته...ولی حتما بخوندیش دلیل خیلی از نوسانات روحی که اکثر خانمها تجربش میکنن رو می فهمید و همینطور روش درست مدیریتش و ...شاد میشید از دونستنه این همه چیز جدید در مورد خودتون و البته شاید هم عصبانی که چرا زودتر تر نفمیدمشون:)..البته به آقایون هم در روابطشون با این موجودات دوست داشتنی کمک میکنه...


من از سایت فردا خریدمش...حالا ادامه مطلبم یه کوچولو نوشتم چیزایی رو که فهمیدم یعنی کشفیدم

ادامه مطلب...
ادامه نوشته

حکایت ما آدمها...

بعضی از آدمها...
چشمانشان...نگاهِ خیره شان...جایِ پایِ به جا مانده از آفتاب بر پوستشان...چینهایِ گوشه چشمانِ براقشان...
مثلِ یک تابلو نقاشی می ماند...
بعضی از آدمها...
دستانشان..دستانِ بزرگ و ضخیمشان...و پاهای لاغرو نحیفشان در آن کفشهایِ خاک گرفته  ی قدیمی..
مثلِ یک کتاب می ماند..
کتابی نه بسته که گشوده...نه به زبانی غریب که سخت آشنا..

بعضی از آدمها ...یعنی بیشترشان

آنقدر روان و ساده نوشته شده اند که بزرگترین بازیهای کلمات و شاهکارترینِ نمایشها هم نمی تواند آنچه را که از میانِ آن همه هیاهو زمزمه میشود پنهان کند...

بعضی از آدمها را باید خواند...بعضی را نگاه کرد و گذشت..بعضی را مشاهده کردو آموخت... بعضی را تماشا کرد و لذت برد و بعضی را نگه داشت...

نه در قفسه ای خاک گرفته و قدیمی که در قلب و ذهن و یاد

دنیا به طرزِ احمقانه ای در مدارِ تکرار می چرخد و ما در این حماقتِ تهوع آور به دنبال معنایی برای تمامی بی معناییهایمان فرسوده می شویم غافل از عمقِ بی انتهایی که ما را با خود خواهد برد اگر لحظه ای تنها لحظه ای غرقه شدن در اشکهای روانِ از چشمانی آشنا یا نا آشنا صادق با دروغگو را آگاه شویم

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

Being Yourself

مجازات خدا

خشمِ مقدسِ الهیش را بر من فرود آورد به مجازات ِتمامیهِ پشت کردنهایم به زیباییها
به ناگاه خود را در حریرِ نیلیِ عشق یافتم
مرا گریزی نبود


ادامه مطلب

ادامه نوشته

...

مادر زمین

به مهربانی مادر زمین اعتماد کنیم