مثل یه منجلاب
اولش مثله یه منجلاب می مونه....یعنی اول اولشم که نه..اول اولش که تو جوی..فیگور میگیری حس خوبتو داد میزنی...پز میدی...بعد یه مدت...که این یه مدته برای هرکس می تونه متفاوت باشه ....یهو یه بو گندی میزنه تو دماغت....انگار کن یه چاه فاضلاب کنارته....بعد دوباره میبینی نه بوش بدتر از اینه که چاهه کنارت باشه انگار دقیقا افتادی تو یه چاه پر از گه...باز یکم دیگه که میگذره میبینی نه بابا انگار توشم نیفتادی بعد یکم نیگا میکنی میبینی خودتی و وجود خودته که پر از گهه....خب دیگه اینجا اوج تراژدیه چون باورت میشه هرچیم دماغتو بگیری فایده نداره اون بوی گند از خود خود خودته.....خب اینجا میمونی بین دو راهی...ادامه بدم یا نه؟؟؟....خب اگه ادامه ندی که نشون میده زیاد عمیق نشدی توش... بعد از یه مدت هم همه چی رو فراموش میکنی....و تمام...دیگه اون بوی گه هم فراموش میکنی...اصلا فراموش میکنی منشا و مبدا اون همه بوی گند کجا بوده....ولی اگر یکم مریض باشی ادامه میدی...یعنی باید خیلی بیمار باشی که با دیدن اون حجم از گه و کثیفی بازم ادامه بدی ...خیلی....اول خوب بو میکشی عمیق بعد یه چوب دستت میگیری و شروع میکنی به بهم زدن اون منجلاب درونت...یه ضرب المثلی هست میگه هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر در میاد (این ورژن گرگانیش بود.بچکولونی =همش بزنی)...تو هم میدونی که هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر و بیشتر میشه که به مشامه در و همسایه و دوست و آشنا هم میرسه ولی خب تو یه آدم مریضی...هی همش میزنی بعضی وقتا تند بعضی وقتا آروم بعضی وقتا یکم استراحت میکنی نگاش میکنی (همون منجلاب پر از گه و چرک و عفونت و) ...تا یواش یواش...خیلی آروم.....خیلی بی صدا....شکوفه های قویه نیلوفر از اون منجلاب درونت میزنه بیرون....آروم آروم...بدون صدا...اولیش که درمیاد لبخند میزنی...درونا...دومیش که در میاد لبخند میزنی..با نگاهت...و همینطور گلهای بعدی و بعدی.....دورو بریا و در و همسایه نمیدونن چی شده فقط میدونن وقتی که تو چشات نیگا میکنن...یه چیز عمیق و میبینن اونقدر عمیق که اگه...اگه حواسشون نباشه و پاشون بلرزه fall میشن :)....

این کاریه که یوگا با آدم میکنه.....