و من مسافرم ای بادهای همواره..مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید..
دیدی یه موقعهایی...یه چیزایی پیش میاد...که احساس می کنی حقت نبوده....حتی اگرم حقت بوده دیگه در این حد حقت نبوده...نه جون من دیدی؟؟
بعد بدیش موقعیه که طرفت از تو بالاتره ....حالا یا مامانت یا بابات یا رییست یا استادت یا یکی که نمی تونی فکش و بیاری پایین که دلت خنک بشه...حالا در مورد مامان و بابا چون میدونی عذاب وجدان بعدش بیچارت میکنه ترجیح میدی همون بغض و تحمل کنی...ولی در مورد استاد و رییس و اینا یا کسی که کلا گردن کلفت علاوه بر اون بغضه حرصتم در میاد!!!!
حالا چنتا راهکار داره ....یکیش اینه که اصلا به روی خودتم نیاری .... یکی دیگشم اینه که قید نمره و حقوق و کار و بزنی و یه برخود از نوع چاله میدونی بکنی...یکی دیگشم اینه که خیلی منطقی وارد عمل شی و به اون گردن کلفت بگی مثلا فلان کارش درست نبوده....حالا ...در مورد راه حلها اول از آخر شروع می کنیم...
از اونجایی که رییسا و استادای ما همه از دماغ فیل افتادن و خدای مدیریت هستن اصولا اینطور منطقی حرف زدن تو کتشون نمیره ...شاید در ظاهر قبول کنن ولی یه جا همچین زیر پات و خالی می کنن که می مونی چار چنگولی وسط زمین و هوا و این کار هم همش در ادامه اثبات این موضوعه که دیدی من درست می گفتم..
د رمورد راه دوم هم خب در شان مایی که کلی ادعای تحصیلات و روشنفکری و رعایت اصول اخلاقی داریم نیست در همین حد دل خوش می کنیم که بگیم اگه به فلانی بگم سه سوته کل ماشینش و خط خطی کرده....و با همین یه جمله دلمون که خنک که نمیشه که هیچ بدترم بدمون میاد..اینه که بیخیال این یکی هم میشیم..
می مونه راه اول...بله باید راه اول و انتخاب کرد و بیخیالی طی کرد ...یا حداقل اینطور نشون داد و در دل منتظر باشی تا یه جا یه جوری تیر غیب الهی حال فرد گردن کلفت و بگیره....ولی بعضی وقتا یادت میفته و باز دلت پر غصه میشه از این همه حماقت و نفهمی.....و اینکه نمی دونی دلیل این بیخیالی رو چی تعبیر کنی...عدم اهمیت!!!!...گذشت!!....ترس!!!!....ضغف!!!.....دنده پهنی!!!.....
-(دیگه نهایت کار ی که می تونی بکنی اینه که بیای غرات و اینجا بزنی!!!!)
یکبار جایی خوندم در مورد انواع دوستیها.....یه چیزی که باعث میشه دنیا رو سیاه تر از اونی که هست نبینم وجود آدمهایی هست که وقتی باهاشون حرف می زنم حتی شده یه اس ام اس ردو بدل کنم حتی شده ببینمشون بعد از یک سال...مست میشم از همون دو ساعت صحبت....از همون یه تماس تلفنی....و این مستی تو وجودمه تا چند روز ....و تمام کثیفیها و نظر تنگیهای دورم و محیط کارم و هی دایورت می کنم (بقول یکی از دوسام)...نمی خوام اون لذت ناب با حماقت و جهل یک مشت آدم ضایع بشه...پس تا جایی که میتونم نگهش میدارم....
دوستایی که وقتی باهمیم زمان وایمیسه...و تنها تذکر گارسون رستورانه که ما رو به خودمون میاره که الان سه ساعت اینجا لنگر انداختین...دوستایی که وقتی باهاشون حرف میزنی قشنگ جریان انرژی رو حس میکنی....می فهمی که اگر خلاصه حرف بزنی با کمترین کلمات اون همه چیز و میگیره می فهمه ته وجودت چه خبره عمق نگاهت چی میگه...لازم نیست بال بال بزنی تا یه چیز و حالیش کنی....اون تو رو میبینه و روحت و لمس میکنه...
یکشنبه یکی از این دوستای عزیز و دعوت کردم به صرف ناهار بعد از یکسال بود میدیدمش...پنج شش سال از من بزرگتره...ساعت 3 بود رفتیم تو رستوران...رستوران دنج و خلوتیه و محیطش هم جالبه سه سبک درست کرده برای تیپهای مختلف... و ما حرف زدیم حرف زیدم و دل به دل هم دادیم.... وقتیکه آمدیم بیرون هوا تاریک بود اصلا متوجه گذر زمان نبودیم و خندمون گرفته بود ...وقتی جدا شدیم سبک بودم...راحت بودم... دوس داشتم براش اس ام اس بدم که مرسی که آمدی مرسی که بودی مرسی که حضورت و تک تک سلولهای تنم حس کردن...ولی این کارو نکردم احساس کردم بگم از این لذت کم میشه...امیدوارم این دیدار برای اونم همینطور بوده باشه...
از تجربیاتش برام گفت ...از زندگی...از دلتنگیها و منم ...از آرزوهام و رویاهام...بعضی چیزا رو آدم به همه کس نمیتونه بگه ...واست یه جور مقدسن..به قول این دوسم وقتی ما میگیم مقدس منظورمون واقعا قداسته...دوست داری به کسی بگی که تو رو بشناسه تو رو بفهمه .... حتی اگر حرفت و قبول نداره تو می فهمی پشت این رد کردن نظرت چیه..و پشت اون چیزی نیست جز صداقت و شفافیت و خود بودن...

آخردیدارمون که داشتیم جدا می شدیم به این فکر می کردم من این همه با آدما برخورد دارم چرا حرف زدن با کسی مثل این آدم اینقدر من و سبک میکنه آرومم میکنه ...شاید این قضیه یه دلیل داشته باشه اونم اینه که تو اون چند ساعت من خودم بود خود خودم و اون هم ...هیچ بایدی نداشتیم ...هیچ نبایدی نداشتیم..راحت بودم ...رها از تمام چیزایی که هر روز به تک تکمون تحمیل میشه...رها از تمام نقابهایی که میزنیم ....و این خود بودن چقدر سبک بود برای روحم و چقدر بهش احتیاج داشتم....
کسی که دوست آدم یعنی کسی که جدا از هر قرارداد اجتماعی و جدا از هر انتظار و احساس مسیولیت جدا از هر باید و فشار انتخاب میکنه که دوست تو باشه و این یعنی نهایت رابطه انسانی...
بین اون همه شخصیت که هرکدوم با هاله نازکی از طنز پوشیده شدن شخصیت اسدالله میرزا یا همون شازده قراضه رو بیشتر همه دوست دارم...کسی که تمام اون اشرافیت و اصل و نسب و به فلانم حساب نمیکنه و کاملا آگاه از منجلانبی که زیر اون همه ثروت و اسامی و القابه...یه آدم لارج...عیاش...منطقی...و انسان!!!!
نمیگم تو اون منجلاب نیست که هست ولی با دستمال ابریشمی دماغش و نگرفته ....
پدر سعید هم آدم آگاهیه با این تفاوت که از اون تبار اشراف نیست ....و فقط یک نفر یا یک چیز از همون نوع می تونه کل پوچی یه چیزایی مثل خاندان و ثروت و به باد مسخره بگیره مثل اسدالله میرزا..
آخر سریال بعد از مرگ دایی جان که سعید و بر میداره می بره خونش تا بهش از عشق بگه و همینطور که ظرف شراب و خالی تر و خالی تر میکنه بیشتر از اصالت و حقیقت میگه و بیشتر....اکثر آدما در برخورد با آدمای شوخ مثل اسدالله میرزا همیشه منتظرن مزخرف بشنون ولی به نظر من آدمای شوخ آدمایی هستن باهوش و حساس که قادرن تلخیهای زندگی رو اونچه رو که حس میکنن با طنازی بروز بدن...این آدما وقتی که جدی میشن ...که کل اون جدی شدنم همش چند ثانیه طول میکشه... آدم سنگینی حرفشون و کاملا حس میکنه... خیلی بیشتر و تاثیر گذارتر از وقتی که یه آدم همیشه جدی اون حرفا رو می زنه....
دیالوگ آخر این سریال شاهکاره که بازی قشنگ هنرپیشه ها اون رو معرکه کرده مثل کل سریال....

واژه را توان آن نیست که سنگینی نکبت زمانه را تاب آورد
قداستی نمیابم که سوگند زنده بودن امید را تکرار کنم
حقیقت درونم بیداد می کند
از شیارهای تنم
خارهای عقده های فروخورده ام
روییده
و تمام چشمه های بودنم در زیر داغی خفقان خشکیدند
نه امید باران
نه نوری از انتظار
در این چشمه های خشکیده
از زندگی
هر روز هر ساعت هر لحظه خود را می زیم
حتی اگر به رخوتناکی مرگ باشم
دانه های سحر آمیز آسمانی
روییدن را در این تن طلسم شده از یاد برده اند
خواری منت باران رحمتت را به قیمت بردگی
و توهم باربری پذیرا نیستم
تا خود همه باران و خاک و دانه شوم
و برویم آنسان که باید
رویشی اصیل.
چشمام هنوز مثل چشم بچه های کوچیکه گرد و شفاف...سفیدیش زیادی سفیده واسه همینم سیاهیشم زیادی تو چش می زنه... هنوز مثل چشم بچه های کوچیک علامت تعجب توشه و بعضی وقتا اون برق شیطنت....ضعفه که سر تا پام و گرفته و سکوتی که خودم انتخاب کردم.....وقتی این ضعف سر ریز میشه از روحم میزنه به جسمم...اولم همیشه از گلوم شروع میشه....میگیره.. صدام میلرزه و بعدش هم درد..... یه چیزی تو مایه های سرما خوردگی .... بهانه ای برای تو تخت موندن و فقط خودم می دونم که سرماخوردگی نیست.....
اونقدر این روزا تو خودمم که دیگه آدمهای دورو برم و نمی بینم...اینو امروز تو اتوبوس متوجه شدم..آخه همیشه یه بازی ذهنی داشتم با نگاه کردن به چهره آدما تو جاهای شلوغ واسشون تو ذهنم داستان می ساختم ...مثلا هروقت سوار اتوبوس میشم یا زنایی که تو مترو چیز می فروشن .... نگاه میکنم و با خودم زندگیشون و تصور می کنم...یا دخترای جوونی که اسفند دود می کنن یا بچه هایی که التماس می کنن ازشون چیز بخری.....یا مردم عادی(تصور میکنم این آدم با این تیپ وضع خونش چطوریه یا یعد از اینجا کجا میرن)...ولی اینروزا هیچکس و نمی بینم...هیچکس ....
مثل یه مبارزه می مونه ...یه شرط بندی.....یه لجبازی که تا تهش می خوام برم تا ته ته خودم تا مرزم ...ببینم مرزم کجاست....دیدی آدم خر میشه....دیدی انگار وارد یه جنگ میشی...یه طرف تویی یه طرف تمام اونچه که مجموعه زندگی رو می سازه...کلا آدم مریضی هستم دیگه.....از آروم بودن و طی یک خط صاف که تهش معلومه به چی میرسه نفرت داشتم و دارم.....و خانوادم چقدر خوب این و فهمیدن .....دقیقا بعد از فارغ التحصیلیم داداشم با صدای بلند گفت که "خدا به دادمون برسه پگاه باز یکم سرش خلوت شد تا ببینیم چه برنامه ای درست میکنه برامون"....بعضیها اینطورین دیگه....روحشون ...ذاتشون آروم نمیگیره....یعنی آروم و قرار تو ذاتشون نیست...این و با عدم آرامش اشتباه نگیرید....روحشون جنگجویه...یا به قول بابام یاغین .....هیچ چیز هم نمی تونه این یاغی گری رو توشون بکشه....اگر این یاغی گری بمیره دیگه خودشون نیستن...دیگه به جای اون برق سه فاز تو چشماشون و اون شیطنت بچه گانه یه هاله مات از غصه می بینی...هاله ماتی که نشون میده چقدر درونشون کدره..راکده...
یادمه اون زمانا که بچه تر تر بودم....تعطیلات بین ترم که برگشتم خونه باز این روح یاغی یاغی تر هم شده بود....دنبال فلسفه عشق بودم تازه داشتم عاشق می شدم.....دنبال معنا و مفهوم بودم واسه عشق به یک مذکر ...میگم مریضم دیگه...مثل بقیه نمی تونم عاشق بشم باید تحقیق میکردم و می فهمیدم این مثلا عشق و احساس نتیجه غلیان یک سری هورمونه یا نه نتیجه یک سری حالتها و اتفاقات...و اصلا چرا من باید مثلا از این تیپ آدم خوشم بیاد.....مریضیه دیگه در حد سرطان سنگ کلیه مغزی....اینقدر درگیر مطالعاتم بودم که خود عشقم یادم رفت و در طول اون تعطیلات یه زنگم بهش نزدم!!!!!....بعد که برگشتیم دانشگاه بعد از اینکه دق دلیه این قضیه رو خالی کرد و اشک ما رو درآورد گفت حالا چیکار میکردی که اینقدر من و یادت رفت...گفتم کتاب می خوندم...گفت مثلا...گفتم یاس فلسفی مصطفی رحیمی...خب طبق معمول زد زیر خنده همیشه اولین واکنشش نسبت به کارای من تمسخر بود...گفتش حالا چی هست...گفتم هیچی با این سوال شروع میشه که چرا صادق هدایت خودکشی کرد...باز زد زیر خنده...خلاصه که من بیخیال شدم واسه توضیح باقیه قضایا.... می خواستم عمق این مریضی رو بگم....از تحقیق در مورد عشق و عاشقی می رسی به یاس فلسفی...و کلهم خود مورد یادت میره......هاهاهاها
یادمه وقتی هم میخواستم از این عشق بکنم از اونجایی که بابام می فهمید باز خودم و غرق می کنم تو کتاب چند تا کتاب واسم خرید ...و البته از اونجایی هم که میدونه کلا به من بگن این کارو بکن عمرا اون کارو بکنم به طور مخفیانه گذاشتشون جایی که من ببینمشون...خب منم دیدم و شروع کردم به خوندن اینکه چرا عشق کافی نیست!!!!.....
البته این به دوران بچگی هم برمیگرده مثلا بابام میگه یه بار دوروز غذا نمی خوردی...هیچی... مریضم نبودی...بعد از دو روز از ترس اینکه بچشون نمیره می برنم دکتر...و می تونم تصور کنم حال و هوای بابام و ...بعد اینکه هیمنطور بدون نوبت میره تو اتاق دکتر و میگه بچم دو روزه غذا نمی خوره...دکتره برمیگرده میگه چه خبر آقا فلان زندانیه سیاسی هم (اسمش یادم نمیاد باید از خودشون بپرسم الانم تو سکوتم شدید) بیست و یک روز غذا نخورد هیچیش نشد این بچه هم هیچیش نیمشه....خب تشخیصشم درست بود.....
یا وقتی که بغلی شده بودم یه روز میزارم پایین که خودت راه بیا ...منم همونظور حتما با اون چشای گرد سفید زل زدم تو چشاش که یعنی عمرا...بابامم راه میفته به رفتن و ایننقد میره تا خودش و یه جا قایم میکنه و وقتی من نمی بینمش فک نکنید دویدم دنبال مسیری که رفته بودا...ایستادم همونجا و با شجاعت تمام گریه کردم با صدای بلند به احتمال زیاد عر زدم....از همون موقع بابام میگه یاغی دیگه... (آخ چقدر دلم واسه بچگی تنگ شده که همه دغدغمون شکم سیر و پوشاک تمیز و صدای بابا و مامان بود یه جا خوندم وقتی آدم بچس خودش و مرکز زمین میدونه و به خودش خیلی احترام میذاره ...حتی وقتی اندازه کلش گذاشته و تنها مامان و بابان که اون بوی گندو با هزارتا ناز و قربون صدقه تحمل می کنن...آخ دلم بچگی خواست)
الان که خودم اینا رو می خونم تعجب میکنم که آدم هم اینقدر خل.....اینقدر مریض....کلا که این حرف نیچه شد شعار ما که کسی که چرایی زندگی را دریافته باشد با هر چگونه ای خواهد ساخت!!!!...و درک این چرایی باعث شد برای هرچیزی تا انگشت نکنیم تو چششش و بیچارش نکنیم بیخیالش نشیم.....
از اونجام که حافظ گفته آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع..........سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش.....این شد که هی دنیا کوچیک تر و کوچیکتر تر شد....و نگذشن آروم و ساده از کنار خیلی چیزا این موجود ضعیف پر مدعا را ساخت...
الانه دیدگه این دنیا کوچیک که شده هیچی کثیفم شده کثیف.....وقتی آب شدن دوستات و میبینی ذره ذره ...برات میشه مثل یه فیلم مستند....یه گوشه می ایستی و نگاه می کنی ضجه زدن دوست 50 سالت و که کمک می خواد...که داره غرق میشه و میگه پگاه دعا کن نشکنم...و من تو دلم می گم خیلی وقته دعا نمی کنم....خرد شدن و ناراحتیه کسی رو که دکترای مملکت و زیر بار قسط و قرض داره می شکنه واسه یه سربازیه کوفتی بیچارش کردن و تو جلسه از فشار کار غش می کنه...تقلای بچه های دل پاک و واسه کوچکترین نیازهاشون طبیعترین حق مسلمهاشون...این روزا همش سیاهی و کثیفیه.....دوسم زنگ زده از شیراز که چرا همایش نیومدی...اصلا یادم رفته بود ...میگه گرههای فکریت باز شد.....میگم کور شدن.....تلخ شدم....یه بار یکی می گفت عدالت خدا برام قابل هضم نیست...اره الان که فکرش و می کنم می بینم اصلا قابل هضم نیست...شاید برای ما همیشه همین بوده و بیخود داریم تقلا می کنیم.... زندگی ما همین طعم گس که تمام تنمون و بی حس کرده...
--اینسری که رفتم استخر بدلیل یک حماقت ساده از سمت خودم طعم غرق شدنم چشیدم...تو اون لحظه که هیچکس حواسش هم نبود گفتم خوبه برم ته استخر و پام بزنم کفشو بیام بالا ...خودم و سفت گرفتم رفتم پایین پام نرسید...اومدم بالا باز رفتم پایین شانس یکی دیدم و کشیدنم بیرون....ولی کلا به این نتیجه رسیدم تقلا برای زندگی یک چیز ذاتی و غریزیه.....تو اون لحظه همه ذهن آدم میره سمت زندگی...زندگی...زندگی
تقدیر من است این همه یا سرنوشت توست
یا لعنتی است جاودانه؟
که این فروکش درد
خود انگیزه ی دردی دیگر بود
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را
از زندان می بردند.
نگاه کن ای!
نگاه کن
که چگونه
فریاد خشم من از نگاه ام شعله می کشد
چنان که پنداری
تدیسی عظیم
با ریه های پولادین خویش
نفس می کشد.