...

تو که فاصله را می فهمی

این فاصله را مبینی همین که از اینجا که منم کشیده شده تا آنجا که تویی

گاهی آنقدر سرش تیز می شود که می آید میخورد در قلبم در چشمم بعد اشک میریزم اشکها که به قلبم میرسد با خون قاطی می شود ...و تو نمی دانی چه رنگین کمانِ شوری میشود..چه گلها که بر پیراهنم نقش نمی بندد...

این فاصله را میبینی همین را میگویم چه آنگاه که به اندازه پوست تنمان بود چه آنگاه که به اندازه ساعتها رفتن و پیمودن...دوستش ندارم ...

گاهی تنگ میشود مرا تنگ

نیمه های وجود

یک عمر در پی یک چیزی هستی  تا  یه جور آروم بگیری...و در این مسیر....به خیلی چیزها چنگ میندازی...خیلی چیزها رو می خوا ی تجربه کنی...خیلی چیزها رو تجربه میکنی...ولی بازهم وقتی تو خلوتت میشینی یه جور ناآرومی رو حس میکنی...یه جور بیقراری....



ادامه مطلب

ادامه نوشته

تو نمی توانی...

تو نمی توانی بد باشی

که خودم خمیر مایه ات را سرشتم از بهترینها و برترینهایم...

گرمی یک سیب

قشنگ یعنی چه‌؟
قشنگ یعنی تعبیرِ عاشقانه‌ی اشکال
و عشق
تنها عشق
تورا به گرمیِ یک سیب می‌کند مانوس

سهراب سپهری

کوله بارت را پرت کن هوا

کوله ای سنگین...راهی طولانی و وسوسه کننده...
سنگینی کوله و پیچ و خمهای راه مرا از رفتن باز نمیدارد...نداشتن نقشه نیز ...
پشت این کوهها و درختان چه خواهد بود؟؟...
و نسیمی که وسوسه را دامن میزند...
خنکایش را با پوستم میبلعم...


پشت سر صداهای شک و تردید است که همهمه میکنند...و روبرو جهانی که باید کشف شود...
که باید کشف کنم...
کوله سنگین مرا به تردیدمیکشاند...
کمی مکث میکنم و صدای آشنای همهمه را آشناتر میشوم...
همهمه های نرو...بمان..کوله سنگین و راه دراز و سخت....


آری همهمه ها همه از اینجاست همین کوله ای که بر روی شانه هایم است...
همین بار چندین ساله که با خود دارم...
همین ترسهایی که گذشته برایم به ارمغان آورده...
آری همهمه ها همه از اینجاست...


کوله را به دست میگیرم...خوب نگاهش میکنم...
اشک میزیرم تمامیِ تجربه هایِ تلخی را که داشته ام...
سپاس میگویم این آگاهی را...
کوله ام را در آغوش میفشارم و عشق میورزم...
اینها بخشی از منند ...
من از میان تمامی این رنجها رشد کرده ام
و کنون در ابتدای مسیری نو هستم...


پس تمامی گذشته ام را
خوب و بدش را...
زشتیها و زیباییهایش را ..
همه را همه ر ا اجر مینهم...
سپاس میگویم و درس زندگیم را می آموزم...
و کنون صدای همهمه خاموش شده!!!...
همگی تبدیل شده به آهنگی برای بدرقه من...
پس تمامی این شلوغی برای عشق و آگاهی بود که دریغتان کرده بودم!!!...

بار دیگر کوله ام را به آغوش میفشارم...
میدانم تاره های زیادی را در راه دارم و درسهایی بسیار...
پس کوله ام را بوسه زده...
به هوا پرت میکنم...




 گویی تمامی آنچه در کوله ام دارم  میشود چراغهایی روشن..
شمعهایی همیشه نورانی...و یا شاید هم کرمهای شبتاب...
و جابه جا مسیرم را نورافشانی میکنند...
حال بدون آن سنگینی و با این نور مسیرم روشنتر است...

و من بابت تجربه این همه آگاهی به تعداد تک تک ضربانهای قلبم سپاسگزارم...
ادامه مطلب

ادامه نوشته

خوشحالم


نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی میشه ساخت بی ظلم و برده


ادامه مطلب

ادامه نوشته

سرچشه سلامهایم....قلبِ آیینه او

آنگاه که به او اعتماد کردم..دریچهِ قلبش را به رویِ من گشود...
صداقت, معصومیت و روراستی لبریز بود آنجا..

با دستانِ کوچکِ کودکانه اش اشاره ای کرد به سفیدیِ آنهمه عشق, شادی و سرزندگی که همه اش از خود بودنی عمیق و صادقانه نشات می گرفت..و با لحن کودکانه اش گفت:

"سرچشمه تمامی سلامهایت را به من بده"..
لحظه ای به فکر فرو رفتم...و او لب گذاشت...
...ترسید...
ترسید که باورش نکنم...
مثل هزاران باری که نادیده گرفتمش...

ترسش را خواندم...
بوسه بارانش کردم..

و سرنخ تمامی سلامهایم را با اطمینان به او سپردم...

اویی که قلبش آیینه یکی بودنها و صادقانه بودنهاست..
قلب پر عشقِِ کودکِ درونم...

وقتهایی...

وقتهایی که من اینور سالن مشغول حرف زدن و گپ و گفتگو هستم و نگاه مهربون و براقت و از اون سمت سالن حس میکنم...مرسی میزاری پر بگیرم...میدونی امن تر از آغوش تو آشیونه ای ندارم...

وقتهایی که بعد از ساعتها دوری دلت واسه من تنگ میشه و میای سر میزیکه من نشستمو تو بحثا شرکت میکنی...می خندی...و با نگاهت من و بیتاب میکنی که بریم و جمع و ول کنیم...این وقتا نگاه بقیه رو که بین چشمای من و تو رو با کنجکاوی سیر میکنه خوب میفهمم ...انگار داریم با هم حرف میزنیم و اونها دنبال کلمه های نگفته میگردن..مرسی که که اینقدر ناب احساست و می پاشی روی وجودم

وقتهایی که آروم میشی و دیر به دیر ازم سراغی میگیری و من میدونم بیتابی خیلی بیتاب...مرسی که اینطور بیتابمی..

وقتهایی که بهم میگی  تو رو میخوام برای اینکه "تو تویی"...مرسی که باعث شدی این جمله رو تو زندگیم بشنوم و با تک تک سلولام درک کنم...می دونی وقتی دلیل دوست داشتن و شخصیت و خوشگلی و هرچیز دیگه ای که بخشی از منه می شنیدم انگار یه چیزی کم بود...تو من و با کلیت خودم آشتی دادی عزیزم

وقتایی که می گم ناراحتم و الانه که اشکام بیاد و تو زل میزنی تو چشام و میگی من آمادم ...مرسی که غصه هامو مثله خنده هام با صبوری در آغوش میکشی

وقتایی که عصبانی میشم از دستت...قهر میکنم...غر میزنم...و تو بعد از یه سکوت انگار اتفاقی نیفتاده میای و بوسم میکنی...مرسی که میدونی همش از دلتنگیه...

می دونی با تو حس میکنم خیلی بالاتر از چیزی هستم که بودم...مرسی که من و با خودم آشتی دادی


...

خندیدن یک نیایش هست

اگر بنوانی بخندی, آموخته ای که چگونه نیایش کنی

تقدیم به ویدای عزیزم که جیرینگ جیرینگ توی خنده هاش من و یاد خنده شازده کوچولو میندازه

زخمها و درسها

زخمهای خود را به حکمت تبدیل کنید.

اپرا وینفری

حقایقی با برچسب خوب و بد

آن هنگام که بگذارید حقایق شما آشکار شود آزاد خواهید شد.

پ.ن : دارم یک کتاب دیگه از دبی فورد می خونم که فوق العادس...خیلی خیلی دوست دارم تحربش رو باهاتون سهیم بشم ولی هنوز برای خودم گنگ بهتر بگم نمی دونم چطوری تجربه خودم و منتقل کنم...مطمینا در بهترین زمان حسش میاد..فعلنی این چند تا جمله رو از کتاب نیمه تاریک وجود داشه باشید...

شادیهای کوچک زنانه

زندگی شاید همین باشد فلانی


و من به تعداد تک تک لحظه های شاد زندگیم سپاسگزارم بابت تجربه زنانگیهایی که دوستشان میدارم..بابت تجربه فوران برکت و رحمتت..و بابت تجربه دیدن تمامی رنگهای زیبایی که آفریدی
توضیح نوشت: این پست همینطوری داره اضافه میشه یعنی هی این زنانگیهای کوچیک شاد یادم میاد اضافه میکنم ..شمام چیزی یادتون اومد اضافه کنید:)

ادامه مطلب..
ادامه نوشته

شاهراه فکر تا زبان

حرف، باد است. اما فكر، آتش است. آتش را اول بايد گيراند، باد خودش به آن دامن می زند!


كليدر
محمود دولت آبادی

زندگی, انتخاب, زندگی

انسان همواره در حال انتخاب است

انتخاب نفس کشیدن یا نکشیدن

انتخاب گذران یک لحظه دیگر

انتخاب چگونه گذراندن همین لحظه

انتخاب بودن تنها بودن

انتخاب شدن چگونه شدن

انتخاب مسیر

انتخاب وسیله

ادامه مطلب

ادامه نوشته

هیزم شکن درونم

قدم به قدم دستانت در دستانم است و من به اعتبار لمس این گرما گام برمیدارم...هرچند لرزان هرچند کوچک...ولی حرکت میکنم...و شادم از این پوست اندازی هزار باره و هزاران باره ...از این شکافتنهای پیله ...پیله های بسیار و  گاها هراسناک...ولی گریزی نیست...نور است که مرا وسوسه میکند...

داشتم میگفتم امروز نیز گذشت و من سپاسگزارم چرا که امروز هیزم شکن درونم را آشنا شدم...آری همو ...همو که زنی است خسته از خشمها و زورها...همو که زنی است که سنگینیها شانه هایش را می فرساید ....ولی او مغرور است ...بار خود را خود به دوش می کشد ...آنگاه که خلوتی یافت...تمامی خشم را میگذارد وسط همه اش را...همه آنانیکه خشمگینش کرده اند و او چیزی پاسخگو نبوده....همو را می گویم میدانم تو زودتر از من شناخته بودیش...

آری امروز او را دیدم ...که ایستاد ...کوله بار سنگینش را از شانه هایش زمین گذاشت ...سینه اش را صاف کرد...کف دستانش را نگاهی انداخت و دمِ گرمش را به آنها دمید...و تبر را به دست گرفت ...و کوبیدو کوبیدو کوبید....با صدایی بلند...

اوهههههه....

بلندتر ...

اوهههههههههه.....

و تمامیِ سنگینیها شد آب از شانه هایش روان شد بازوهایش را پیمود رسید به آرنج و صاعدش و از سر انگشتان عاشقش فرو ریخت...

رهااااااااااا شدددددددد

ادامه مطلب

ادامه نوشته

کو له بارِ سنگینِ شانه هایت

کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه به خوبی سنگینیش را آگاه شدی...
بگذار بالهایِ رویِ شانه هایت در نورِ رهایی باز شوند...
بگذار گردو غبارِ این کوله قدیمی از بالهایت فرونشیند...

کوله بارت را زمین بگذار عزیزکم...

میدانم که حرفهای نگفته زیادی را در آن کوله بار گنجانده ای...
می دانم بغضهای زیادی راه گلویت را بسته است...
میدانم حقهایِ پایمال شده بسیاری را به همراه داری...

میدانم زخمهایِ کهنه ات گاه تو را تا سر حدِ نیستی می کشاند...

و نیز خوب میدانم که تو رهایی را سزاواری و توانا...پس..

  کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه درس زندگیت را آگاه شدی...و آموختی که..

وجودی برتر و سزاوارتر از تمامیِ آن بار سنگین داری ...

و بدان که..

"جهان هستی و خداوند خود به حساب آنها رسیدگی میکند"

پس کوله بارت را زمین بگذارو بگذار بالهایت در هوایِ رهایی پروازی دوباره را بیازمایند..
و تو سبکیِ رو ح و جسمت را در آن اوج به پایکوبی خواهی نشست

ادامه مطلب

ادامه نوشته

...


آنچه خودت قادر نیستی برای خویش انجام دهی را
 خداوند انجام خواهد داد.


از کتاب شجاعت"دبی فورد
"

و عشق امنیتی است زیبا..

چقدر عشق امنیت است آنگاه که شبانه از صدایی ناآشنا میپری و ناگاه صدایی آشنا تو را دعوت مکیند به آغوشی گرم

چقدر عشق امنیت است آنگاه که کابوسهای شبانه ات تورا چنگ می اندازند و تو ناله میکنی, ناله میکنی, بلندتر, نالان تر و از صدای ناله خود بیدار میشوی و چشمانت چشمانی را مواجه می شود آبی عمیق آرام که "گذاشتم کابوست را کامل ببینی تا رها شوی"

چقدر  عشق امنیت است آنگاه که ناراحتی داری غم داری غصه چنگ انداخته گلویت را و بغض بغض بغض و اشکهای یواشکی و تو دهان میگشایی دردهای کوچک و بزرگت را غصه های بچه گانه و زنانه ات را و او گوش میدهد سکوت میکند و فکر میکند و تنها جمله ای که "بیشتر فکر خواهم کرد" و تو گویی تمامی غمها و بغضها آب میشوند ...می شوند گلِ یاس میرویند در دستهایت در قلبت در چشمانت

چقدر عشق امنیت است آنگاه که خوب و بدت , زشت و زیبایت , بیرون ودرونت عیان می شود عریان می شود و تو, باز هم اعتماد داری به بودنش , با تمام کاستیهایت  به عشقش, باتمامی زشتیهایت

چقدر عشق امنیت است آنگاه که خودت هستی همه خودت و باز هم خواستنی و معشوقه

ادامه مطلب

ادامه نوشته

برای او که همیشه پیشانیم را بوسه میزند




جمعه نوشت: صبح که از خواب پا شدم مثال غنچه وا شدم اول نرفتم دستشویی دستو صورتم و بشورم رفتم جلو آیینه قیچی گرفتم دستم موهامو کوتاه کردم:) بعدم رفتم به مامانم گفتم موهام خوب شدنننننن؟؟؟ مامانمم با یه خنده پهن گفتش فقط زیادی صاف چیدی :))))