...

این فاصله را مبینی همین که از اینجا که منم کشیده شده تا آنجا که تویی
گاهی آنقدر سرش تیز می شود که می آید میخورد در قلبم در چشمم بعد اشک میریزم اشکها که به قلبم میرسد با خون قاطی می شود ...و تو نمی دانی چه رنگین کمانِ شوری میشود..چه گلها که بر پیراهنم نقش نمی بندد...
این فاصله را میبینی همین را میگویم چه آنگاه که به اندازه پوست تنمان بود چه آنگاه که به اندازه ساعتها رفتن و پیمودن...دوستش ندارم ...

گاهی تنگ میشود مرا تنگ

تو نمی توانی بد باشی
که خودم خمیر مایه ات را سرشتم از بهترینها و برترینهایم...





وقتهایی که بعد از ساعتها دوری دلت واسه من تنگ میشه و میای سر میزیکه من نشستمو تو بحثا شرکت میکنی...می خندی...و با نگاهت من و بیتاب میکنی که بریم و جمع و ول کنیم...این وقتا نگاه بقیه رو که بین چشمای من و تو رو با کنجکاوی سیر میکنه خوب میفهمم ...انگار داریم با هم حرف میزنیم و اونها دنبال کلمه های نگفته میگردن..مرسی که که اینقدر ناب احساست و می پاشی روی وجودم
وقتهایی که آروم میشی و دیر به دیر ازم سراغی میگیری و من میدونم بیتابی خیلی بیتاب...مرسی که اینطور بیتابمی..
وقتهایی که بهم میگی تو رو میخوام برای اینکه "تو تویی"...مرسی که باعث شدی این جمله رو تو زندگیم بشنوم و با تک تک سلولام درک کنم...می دونی وقتی دلیل دوست داشتن و شخصیت و خوشگلی و هرچیز دیگه ای که بخشی از منه می شنیدم انگار یه چیزی کم بود...تو من و با کلیت خودم آشتی دادی عزیزم

وقتایی که می گم ناراحتم و الانه که اشکام بیاد و تو زل میزنی تو چشام و میگی من آمادم ...مرسی که غصه هامو مثله خنده هام با صبوری در آغوش میکشی
وقتایی که عصبانی میشم از دستت...قهر میکنم...غر میزنم...و تو بعد از یه سکوت انگار اتفاقی نیفتاده میای و بوسم میکنی...مرسی که میدونی همش از دلتنگیه...
می دونی با تو حس میکنم خیلی بالاتر از چیزی هستم که بودم...مرسی که من و با خودم آشتی دادی
خندیدن یک نیایش هست
اگر بنوانی بخندی, آموخته ای که چگونه نیایش کنی

تقدیم به ویدای عزیزم که جیرینگ جیرینگ توی خنده هاش من و یاد خنده شازده کوچولو میندازه

اپرا وینفری
آن هنگام که بگذارید حقایق شما آشکار شود آزاد خواهید شد.

پ.ن : دارم یک کتاب دیگه از دبی فورد می خونم که فوق العادس...خیلی خیلی دوست دارم تحربش رو باهاتون سهیم بشم ولی هنوز برای خودم گنگ بهتر بگم نمی دونم چطوری تجربه خودم و منتقل کنم...مطمینا در بهترین زمان حسش میاد..فعلنی این چند تا جمله رو از کتاب نیمه تاریک وجود داشه باشید...


انتخاب نفس کشیدن یا نکشیدن
انتخاب گذران یک لحظه دیگر
انتخاب چگونه گذراندن همین لحظه
انتخاب بودن تنها بودن
انتخاب شدن چگونه شدن

انتخاب مسیر
انتخاب وسیله
ادامه مطلب
قدم به قدم دستانت در دستانم است و من به اعتبار لمس این گرما گام برمیدارم...هرچند لرزان هرچند کوچک...ولی حرکت میکنم...و شادم از این پوست اندازی هزار باره و هزاران باره ...از این شکافتنهای پیله ...پیله های بسیار و گاها هراسناک...ولی گریزی نیست...نور است که مرا وسوسه میکند...
داشتم میگفتم امروز نیز گذشت و من سپاسگزارم چرا که امروز هیزم شکن درونم را آشنا شدم...آری همو ...همو که زنی است خسته از خشمها و زورها...همو که زنی است که سنگینیها شانه هایش را می فرساید ....ولی او مغرور است ...بار خود را خود به دوش می کشد ...آنگاه که خلوتی یافت...تمامی خشم را میگذارد وسط همه اش را...همه آنانیکه خشمگینش کرده اند و او چیزی پاسخگو نبوده....همو را می گویم میدانم تو زودتر از من شناخته بودیش...
آری امروز او را دیدم ...که ایستاد ...کوله بار سنگینش را از شانه هایش زمین گذاشت ...سینه اش را صاف کرد...کف دستانش را نگاهی انداخت و دمِ گرمش را به آنها دمید...و تبر را به دست گرفت ...و کوبیدو کوبیدو کوبید....با صدایی بلند...
اوهههههه....
بلندتر ...
اوهههههههههه.....

و تمامیِ سنگینیها شد آب از شانه هایش روان شد بازوهایش را پیمود رسید به آرنج و صاعدش و از سر انگشتان عاشقش فرو ریخت...
رهااااااااااا شدددددددد
ادامه مطلب
کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه به خوبی سنگینیش را آگاه شدی...
بگذار بالهایِ رویِ شانه هایت در نورِ رهایی باز شوند...
بگذار گردو غبارِ این کوله قدیمی از بالهایت فرونشیند...
کوله بارت را زمین بگذار عزیزکم...
میدانم که حرفهای نگفته زیادی را در آن کوله بار گنجانده ای...
می دانم بغضهای زیادی راه گلویت را بسته است...
میدانم حقهایِ پایمال شده بسیاری را به همراه داری...
میدانم زخمهایِ کهنه ات گاه تو را تا سر حدِ نیستی می کشاند...
و نیز خوب میدانم که تو رهایی را سزاواری و توانا...پس..
کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه درس زندگیت را آگاه شدی...و آموختی که..
وجودی برتر و سزاوارتر از تمامیِ آن بار سنگین داری ...
و بدان که..
"جهان هستی و خداوند خود به حساب آنها رسیدگی میکند"

پس کوله بارت را زمین بگذارو بگذار بالهایت در هوایِ رهایی پروازی دوباره را بیازمایند..
و تو سبکیِ رو ح و جسمت را در آن اوج به پایکوبی خواهی نشست
ادامه مطلب

چقدر عشق امنیت است آنگاه که شبانه از صدایی ناآشنا میپری و ناگاه صدایی آشنا تو را دعوت مکیند به آغوشی گرم
چقدر عشق امنیت است آنگاه که کابوسهای شبانه ات تورا چنگ می اندازند و تو ناله میکنی, ناله میکنی, بلندتر, نالان تر و از صدای ناله خود بیدار میشوی و چشمانت چشمانی را مواجه می شود آبی عمیق آرام که "گذاشتم کابوست را کامل ببینی تا رها شوی"
چقدر عشق امنیت است آنگاه که ناراحتی داری غم داری غصه چنگ انداخته گلویت را و بغض بغض بغض و اشکهای یواشکی و تو دهان میگشایی دردهای کوچک و بزرگت را غصه های بچه گانه و زنانه ات را و او گوش میدهد سکوت میکند و فکر میکند و تنها جمله ای که "بیشتر فکر خواهم کرد" و تو گویی تمامی غمها و بغضها آب میشوند ...می شوند گلِ یاس میرویند در دستهایت در قلبت در چشمانت

چقدر عشق امنیت است آنگاه که خوب و بدت , زشت و زیبایت , بیرون ودرونت عیان می شود عریان می شود و تو, باز هم اعتماد داری به بودنش , با تمام کاستیهایت به عشقش, باتمامی زشتیهایت
چقدر عشق امنیت است آنگاه که خودت هستی همه خودت و باز هم خواستنی و معشوقه
ادامه مطلب
