دلم گرفته بود...
دلم گرفته بود ....نه اینکه جدید باشه این داستانا نه اصلا...بعضی وقتا از این افسردگی دوره ای واقعا خسته میشم.... و همش دنبال چراییش می گردم به قول نیچه:
کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه ای خواهد ساخت!!!
از اونجا هم که کله خراب و یاغی دارم هی گشتم دنبال این چراییهای دست نیافتی غیر قابل درک که آخرش هم همش ختم میشه به کلیشه ی سرنوشت و قسمت و حکمت... والا. همین گشتیم دنبال این چراییها که نصف ماه دلمون پر غصص از بس تهش هیچی پیدا نکردیم ..اگه مثه بچه آدم سرمون و انداخته بودیم پایین و هرکاری باقی ملت می کردن میکردیم اوضامون این نبود.
خلاصه که به سبک یه برنامه نویس سرچی زدم در گوگل‼‼ و خدا بده برکت کلی وبلاگ پر غصه با عکسای اشک و درد و تنهایی … اینقده حال داد اینقده حال داد. چقده ملت غم دارن غصه دارن اونوقت من فک می کردم خدای دلتنگیم .
شروع کردم به خوندن. یکیشونم یه آهنگ باحالی رو وبش بود که فک کنم یه یک ساعتی گوش میدادمش چه جمله هایی , چه داستانایی. بعضیهاش اینقده غصه دار بود که یادم رفت دلتنگی خودم.خلاصه که تصمیم گرقتم دیگه ادعایی در زمینه دلتنگی نداشته باشم.
واقعا باید مدال طلای غم و غصه رو بدن به ملت ما …وقتی جووناش این همه دردمندن ببین پیراش چطورن . مبارکمون باشه این مقام.