تا حالا حرف مفت شندیدن که از گوشاتون دود بلند بشه...ما در جشن روز زن اداره شنیدم فراوان...یعنی هر لحظه می خواستم از جلسه بزنم بیرونا...یک آقای  حالا بماند کی...آره دعوتش کرده بودن سخنرانی برگشت گفتش در غرب به زن اهمیت نمیدن و این حرفا و به عنوان مثال ذکر کردن که هالیود تمام هنرپیشه های زن بالای چهل سالش و اخراج کرده بعد ما یاد ایمیلی افتادیم با عنوان پیرزنهای هالیوود و باورمون نمیشد این مدونا .. مرلین استریپ ..و الباقی را... در دلمان گفتیم اگه اینا پیرزنن پس (صدای بوق) !!! ...والا به خدا...بعد ما اینقدر بهمون فشار اومد که یک ربع ساعتی به طرز بسیار تابلویی خودمان را با بستنی کاکایویی و وانیلی سرگرم کردیم که همه تعجب کرده بودن از این رابطه عمیقی که من با ظرف بستنیم برقرار کرده بودم و چشم ازش برنمیداشتم و کم مونده بود که شروع کنم به لیسیدن ته مونده های ظرف...و یک ربع ساعتی هم با اس ام اس بازی...خب ما یک مدتی است با یک نفر شدیدا داریم یک سری تمرینات کنترل فکر انجام میدیم یعنی دقیقا از اول سال 91 ...چند باری می خواستم در موردش بنویسم ولی از اونجا که ما فوق العاده آدم تو دار و درونگرایی هستیم و از اونجا که به بحث فاصله گذاری هم شدیدا اعتقاد داریم تصمیم گرفتیم اول این قضیه برای خودمان درونی بشه و بعد به عنوان تجربه واسه دوستای گل بزاریم...بله در راستای همون کارهای کنترل افکار اس ام اسی زدیم به این رفیق شفیق که نمی دونی الانه که بیارم  بالا ...گفتش چرا..گفتم از بس یک نفر اینجا ما رو گوسفند فرض کرده و از سر سیری حرف صد من یه غاز تحویلمون میده...دوست عزیزم گفت : خب عزیزم از این زاویه بهش نگاه کن که تمرین تحمل عقیده مخالفه...خب ما هم این گوشمون و کردیم در اون یکی رو هم دروازه و تا آخر جلسه نشستیم البته بماند که کلی سپر انرژی هم واسه خودمان گذاشنیم ...و خوب شروع کردیم به اس ام اس بازی با خودمان گفتیم اگر برگشت گفتش چرا گوش نمیدی میگم دارم از هالیوود استعلام میکنم ...والا بخدا...حرف مفت که مالیات نداره که...

- یک مسافر عزیز ازم پرسید در مورد کتاب نیمه تاریک وجود...راستش بارها اتفاق افتاده من کتابی رو خریدم سالها تو کتابخونم مونده بدونه اینکه یک ورقش و بخونم و بعد ناگهان اتفاقی شروع میکنم به خوندنش و دقیقا اون موقعس که میبینم چقدر تو این شرایط الانم به این کتاب نیاز دارم..یا اتفاق افتاده یک چیزی رو خوندم و درک درستی ازش نداشتم بعد مدتی اتفاقی درگیر قضیه ای میشم که باعث میشه کامل اون کتاب و نوشته رو هضم کنم....این اتفاق در مورد کتاب نیمه تاریک وجود هم برام افتاد...خب از اون دست کتابای وحشتناکه از اونا که بخوای زیادی توش عمیق بشی واقعیت رو به طرز وحشیانه ای میکوبونه تو گوشت...واقعیتی که شاید زیاد هم شیرین نباشه من این کتاب و پارسال خوندم...پاییز یا زمستون..بعد زیاد چیزی هم ازش دستگیرم نشد...ولی چند وقت پیش من نیمه تاریک وجودم و دیدم...خیلی رقت انگیز بود...خیلی وحشتناک و ضعیف بود...اونقدر که گریم گرفت...حالا حرفم اینه ...بعضی اتفاقات مثل درک دلیل یک اتفاق ...گرفتن درسی از یک تجربه...و هضم کردن یک سری مسایل باید در زمان خودش اتفاق بیفته...اگر زودتر از موعد باشه نارسه..کاله.....شفافیت نداره...مثل نوزادی که رشد کاملش و نکرده می مونه...من یاد گرفتم وقتی چیزی واسم گنگه و دارم شدید باهاش کلنجار میرم رهاش کنم یه فاصله گذاری بکنم و بعد دوباره شروع کنم...بعضی چیزها در دراز مدته که جواب میده...در دراز مدته که شفاف میشه...و من به واقعیت ادراکی, که در درازمدت حادث میشه اعتقاد دارم...(قضیه یک مقدار فلسفی ادبی شد نیمی تونم دنبالش بگم بدددددددد!!!)

پ.ن: ما معمولا در اداره به صورت چراغ خاموش در اینترنت هستیم...بعد یکهو دیدیم که به صورت خودکار چراغهایمان روشن شد و پیغانی با این مضمون که "خودت و خسته نکن یکی دیگه از یه جای دیگه با این ای دی  آن هم چراغ روشن ظاهر شده" روی صفحه مان ظاهر شد...سریع شماره خواهر محترمه را گرفتیم و تهدیدش کردیم که اگر هرچه زودتر از لپ تاپ ما فاصله نگیرد از همین فاصله دستور انفجارش را صادر میکنیم...که خنده ای شیطنت آمیز کرد که از کجا فهمیدی؟؟!! ...یعنی بچه اینقدر پر رو حتی سعی نکرد انکار کنه و یا دروغی تحویلمان بدهد..خلاصه که ما از بس رمز این لپ تاپ را عوض کرده ایم کلمه و شعر و حدیث کم آورده ایم بخدا...