تلخم تلخ....نه آنقدر که دلت پس بزند مرا....که همراه این تلخی باز هم پرم از زنانگیهایی که جادویت میکند...که خیره ات میکند....محو میشوی در این تلخی....

من می ترسم ...من از صدای بلند انفجار می ترسم...من از آه و داد و ناله و فریاد می ترسم...آنقدر می ترسم که همیشه صدایم خفه است...که هیچوقت جیغ نکشیدم...هیچوقت...

من از تاریکی می ترسم....از سیاهی نفرت دارم....همیشه لباس عزایم سورمه ای بوده ...هیچوقت مشکی نخریده ام....

بلور وجودم پر است از ترکهای ریز به تلنگری فرو میریزم...به تلنگری...

پ.ن: این تصویر یه توضیح داره بعدا تو یه پست جدا توضیحش و میذارم ...جدیدا عاشقش شدم خودش و خالقش :)