مرا تو بی سببی نیستی...
وقتی به یاد می آورد
چه حرفهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
تمامی رنجت را پذیرایم
و تمامی حرفهای نگفته ات را از پنجره چشمانت می خوانم
چشمانی که خود نشا عشق را در آن پروراندم
نگاهت را از من ندزد چرا که
پس از یک نگاه تنها یک نگاه
سکوت و نور و سبزه است که جاری می شود
و تمامی کلمات و تمامی حرفها در بیان حرفهای نگفته مان
واژه واژه خورد می شوند
روحت را لمس میکنم
این تن در انتظار نسیم دستانت بهار را چشم انتظار است
تا ترکیدن پوسته نازک شاخه های ترد بودن
از رویش شکوفه های باربری را زندگی کند.
پ.ن: بعضی وقتا زندگی می تونه یک مسیر خیلی عادی و معمولی داشته باشه...خیلی خیلی عادی...بعضی عشقا می تونه یه مسیر تکراری رو طی کنه به راحتی بدونه هیچ دردسری...ولی گاهی بعضی آدما دوس دارن داستانشون فرق داشته باشه پر از پستی و بلندی پر از اتفاقات نادر و جدید پر از نور پر از هیجان پر از زندگی پر از...اونا که سینما پارادیزو رو دیدن می فهمن که این یعنی چی...