نقطه تلاقی..
...ولی من عاشق اینم که که حرف نزنم و اون...اونی که نمیدونم کیه همه چیز و از نگاهم بخونه...از حرکات بدنم....من عاشق اینم که اون حرف نزنه و بعد.....هردومون گم بشیم تو سکوت..بعد اینقدر این سکوت سنگین بشه و سنگین بشه که من حس کنم دارم له میشم....ولی بازم دلم نیاد بشکنمش.....اونوقت برم آهنگ ایمجین جان لنون بزارم یا از آدل بزارم...آروم.... و باز هرکدوم غرق بشیم تو سکوت....اینقدر غرق شیم و دور شیم و دور شیم که بعد از ساعتها دلمون واسه هم تنگ بشه و بعد اون ... سکوت سنگین و با نگاهش بشکنه.....و وقتی نگاش میچرخه و میفته رو من رو صورتم رو بدنم.....نگاش مرزای منو میشکونه...نگاش کل وجود من و آتیش میزنه و چشمامو پر از شرم میکنه.....ولی من بازم تظاهر میکنم که غرقم تو سکوت...که سنگینی نگاش نفسمو بند نیورده......ولی اون میدونه من عادتمه و دوس دارم همیشه معشوقه بمونم همیشه پر باشم از ناز ...واسه همینه صبوری میکنه....هیچی نمیگه...فقط زاویه نگاشو جوری تنظیم میکنه که بیاد و بخوره به زاویه های چشای وحشی و شرماگینه من...تو این تلاقی یه شکست داریم...شکست نور....شکست زمان...شکست من...و من پر میشم از نیاز....و بعد از اون شکست یه رنگین کمون....و بعد باز هم سکوته و سکوته و سکوت....

پ.ن: میدونی بعد از تو دستام عزاداری کردن...از عزای نبودن دستای تو اون یکی ناخنای اون یکی رو از ته چید و اون یکی هم ناخنای اون یکی رو...لاکای قرمزه پام هم کل کلی شدن....وقتی نگاه تو نیست ....نگاه بقیه به این ناخنا با لاکای کل کلی چه اهمیتی داره...من از دوره راهنمایی ناخنما از ته نگرفته بودم!!!! انگار دلشون نمی خواد در بیان تا یکم در میان میشکنن!!!!