معبد روح-7- تیپهای بدنی


کلا تو دنیا سه تیپ بدنی وجود داره:

ادامه مطلب...

Connections
ادامه مطلب...
هرم تمرین شامل پنج بخش می باشد از پایین به بالا:1- آمادگی جسمانی 2- تکنیک 3- تاکتیک 4- روانی 5- اجرا
مهمترین بخش این هرم که تمام آدمها رو شامل میشه بخش آمادگی جسمانی هست... آمادگی جسمانی یعنی اینکه یه آدم عادی بعد از کار روزانش وقتی برمیگرده خونه هنوز انرژی و خلق و خوی مناسب برای انجام یه کار دیگه که معمولا هم کار مورد علاقه فرد هست رو داشته باشه...خواب خوبی داشته باشه درصد چربی بدن متناسب باشه استقامت و قدرت عضلانی خوبی داشته باشه سریع خسته نشه(حالا بعدا بیشتر می نویسم در مورد آمادگی جسمانی)

در مورد اهمیت شناخت بدنمون و آگاهی روی اون ...درک من اینه که وقتی نتونیم بدنی که همیشه با ماست و قابل لمسه و شناختش راحت تر تره رو بفهمیم و بهش آگاه باشیم ضعفها و نیازهاش و درک کنیم چطوری انتظار داریم روح و ذهن و روانمون و بشناسیم؟؟؟...رو رفتارها و گفتارمون آگاهی داشته باشیم ؟؟؟...وقتی نمی تونیم برای چند لحظه آگاهی رو روی بدنمون نگه داریم... واقعنی چطوری می خوایم رو تفکراتمون آگاهی داشته باشیم؟؟؟....منظورم از آگاهی نگاه کردن بدون قضاوته نه کنترل نه محدود کردن نه جلو چیزی رو گرفتن...

Connections
ادامه مطلب..70 درصد چیزایی که ما کسب میکنیم بسته به DNA و ژنتیکمون داره و 30 درصد بقیه چیزهایی که بهشون می رسیم به Life Style ما بستگی داره ......

ادامه مطلب...
تو همانی هستی که می خوری

پ.ن: بی حرف پیش در مورد این هرم خواهم نوشت..
من کلا حرکاتم زیادی زنونس...خیلی آروم و مثلا دخترونه...دیروز سر کلاس اداره یک لحظه حس کردم موبایلم می خواد از رو میز بیفته چنان حرکت منقبض و بدی دستم نشون داد که هنوز دستم پایین نیومده از این حرکت موندم!!!!تعجب کردم... فک میکردم درونا آرومم ولی یه همچین چیزایی تیک بدی برام ایجاد میکنه همینه اکثر مواقع موبایلم سایلنته و از سرو صدا و رانندگی بد واقعا بیزام.....این آگاهی که اون لحظه انقباض برام بوجود آمد یکم اذیتم کرد...معمولا آگاهی یا دونستن حس خوبی به آدم نمیده تا مدتها... ولی وقتی مرزهات وسیعتر میشه این حس آگاهی تبدیل میشه به آرامش و آرامش و آرامش:)

(Connection)
ادامه مطلب
حمایتهایی که الان خواهرم داره من نداشتم هیچوقت...مسلما پیشرفتا و موفقیتهایی که اون داشته و خواهد داشت و من هیچوقت نخواهم داشت....
الان دانشجو شده رشته خودم خب کلی ازمن راهنمایی میگیره...بهش میگم من همراه تو باید یه لیسانیه دیگه هم بگیرم نه؟؟...دلش تنگ میشه یه اس ام اس میده سریع بهش زنگ میزنم...پول می خواد یه اس ام اس میده واسش میریزم البته با تاخیر باید یکم ادب بشه طعم بی پولی رو بچشه...بهش میگم چه درسایی رو دوددر کنه و وقت نذاره چیا رو بخونه وحتی کلی راهنمایی د رمورد روابطش تو خوابگاه و با پسرا وووو..
هیشکی اینا رو به من نگفت :( ...حالا حسابش و بکنید واسه یه بچه بیش فعالِ نا آروم این ندونستن چه ریسک بزرگی داره...حالا خوبه من یکم عقل و دارم ...ولی میدونید من خیلی چیزا رو تجربه کردم خیلی چیزا که کلی وقت وانرژی ازم گرفت ...فقط همینو بگم سال اول دانشجوییم که تمام شد خودم و درگیر مسیله ای کرده بودم که خانوادم ترسیده بودن بفرستنم دانشگاه و خودم هم البته و بابام همش میگفت انصراف بده...ولی من گفتم نه مشکل خودمه خودم حلش میکنم ...خب حلشم کردم ولی وقت و انرژی زیادی ازم گرفته شد..مطمینم خواهرم هیچوقت درگیر این مسایل نمیشه یا اگرم بشه خیلی راحت تر و بهتر تر میتونه مدیریتش میکنه...
اینه که میگم کاشکی کاشکی حداقل اگر بچه اول بودم دیگه نوه اول نمیبودم...یه بچه همسن فابریک تو فامیل داشتیم حداقل ...اینم قسمت ما بوده دیگه....

پ.ن: این کتاب رو کیا یادشونه؟؟ البته من به این مهربونی نبودما...بچه که بود اینقده که من اشکشودر آورد هیچکی نتونست این کارو بکنه :))...همیشه هم وقتی شکایت میکرد مامانم میگفت اشکال نداره زنگ میزنیم به پلیس بیاد بگیرش..نشون به اون نشون که یه بارم یکی اونور تلفن نقشه پلیس و بازی کرد تا این بچه یکم دلش آروم بشه..هِ..هِ..هِ..هِ...الان که فهمیده اون پلیس بازی الکی بوده کمین کرده واسه بچه های من :)(دقت کردین که بچه های من...نه یکی نه دو تا سه چهار تا)
پ.ن: یه چند روز خیلی پر انرژی بودم...خیلی اینقده که چشایSooo open and so perceptiveام انرژی رو فواره میکرد بیرون...هی به خودم گفتم حواست باشه ها انرژی پِرت زیاد داری به خرجش نرفت که نرفت یهویی خالی شدم.....
پ.ن: در توضیح اون نوشابه ای که واسه خودم باز کردم :)))....میگن تنها بخشی از مغز که دیده میشه چشمها هست یعنی چشمها بخشی از مغز هستن...مستقیم کانکت هستن به درونیاته آدم...و و دو قسمتی از بدن که شدید انرژی رو انتقال میده یکیش چشمها هست یکیش کف دستها...حواستون به همه جاتون باشه بیشتر از همه به این دو جا :)
خیلی بعد از نوشت: خب الان که فکرشومیکنم میگم شایدم اگه یه خواهر یا برادر بزرگتر از خودم داشتم هیچوقت به حرفش گوش نمیدادم..والا به خدا با اون قد بودنی که از خودم سراغ دارم بعیدم نبود...نه اصلا نبود ...میگن کار خدا بی حکمت نیستا...بوخودا
خب دیروز باز یوگا بودم...بعد از اداره رفتم و خب هیچکدوم از بچه ها نیومده بودن مربی محترم هم که دید من بدون کوچکترین تردیدی لباسامو عوض کردم و همینطور که منتظر شروع کلاس بودم شروع کردم به رژیدن فهمید که بد پیله تر از این حرفام که منصرف بشم....و این شد که جاتون خالی یه کلاس یوگای کاملا خصوصی برگزار کردیم و همش هم رو سرشونه هام کار کردیم و حرکات یوگا فیتنس رو بهم داد...و خب لازم به ذکر نیست که شبش رسیدم خونه عینهو خرس افتادم تا خود صبح...خیلی خیلی بدنم خوردو خمیره ها ولی از همون درد خوبا داره...
خب تو حرکات یوگا تاد آسانا مخصوصا که طرز صحیح ایستادن و یاد میگیریم من خیلی خیلی وقت پیشا یه چیزی کشف کردم اونم اینه که وزنم و میدم لبه های بیرونی پام...این مربی هم سریع فهمید...البته آگاه شدم بهش و تا یادم میفته درست می ایستم ولی خب بعضی وقتا هم حواسم نیست...این اشتباه و نه فقط تو حرکات بلکه توراه رفتن و ایستادن عادی و روزمره هم دارم...خب فکر میکردم چون قوس کف پام زیاده اینطوره از مربی که پرسیدم گفتش نه اون عادیه اینطور از اول اشتباه یاد گرفتی که راه بری...و باید اصلاح بشه چون اگه نشه به مرور باعث زانو درد و این چیزا میشه...حالا از دیروز یکی تو مخه من مدام میگه...وزن و پخش کن کف پات...اِاِاِ ...پگاه...مگه با تو نیستم؟؟؟وزن و پخش کن کف پات....هوی عمو وزنو پخش کن کف پات...عجب آدمِ ...میگم وزن و پخش کن کف پات...نمی فهمی نه ...پخشش کن کف پات...خلاصه کار داره به خود درگیری و خودزنی میرسه دیگه...

اگه یه چند روز نبودم بدونید دست به یقه شدیم و کار کشیده به بیمارستان :))
پ.ن خیلی بعد از نوشت : اینم عکس چی قک کردین...ما از اوناش نیستیم یه حرفی بزنیم بعدشم یادمون برِد...
....و من به تعداد تک تک سلولهای سالم بدنم سپاسگزار و شکرگزارم....

بابت بودن و تجربه این لحظه همین یک لحظه
پ.ن : یه نفر اینجا در مورد برنامه نویسی این خرت و پرتا سوال کرده بود قبلنام پرسیده بودن...اگه سوالی دارید همینجا واسم پیغام بزارید همینجام جواب میدم حالا یا تو وبلاگ خودتون ...خوشحال میشم بتونم کمک کنم.
ساندیای عزیز واسم زبون خیر زد...همین که من و به اسم یوگینی برنامه نویس لینک کرد....واسم خبر اومد که تو دوره مربی گیری یوگا درجه سه قبول شدم:)
خوشحالم خیلی...حالا امتحانش کی بود ؟؟دقیقا ۴ ساعت قبل از پروازم روزی که می خواستم برم ترکیه واسه کنفرانس...حالا حسابش و بکنید ما با چه دلهره ای رفتیم سر جلسه و بعدم که تمام شد باید می رفتم بلیط و دلارم و از کسی که کاراهام و کرده بود می گرفتم و بعدشم خونه و یه دوش و بعدشم تو ماشین ناهار خوردن تا رسیدن به فرودگاه...البته من که کلا به این سبک مسافرت عادت دارم..همه چی رو دقیقه نود آماده کنم و سبک سفر کنم و فلسفمم این باشه که هرچی نداشتم همونجا می خرم...این شد که ما اونجا که رسیدیم تازه فهمیدیم از نظر لوازم بهداشتی یه چی در حد زیر صفریم یعنی خمیر دندون و حوله و لیف و صابون و شامپو خلاصه هرچی که برای بهداشت مورد نیازه یادمون رفته بود:)...حالا تازه این بماند که ما چقد به مسیولین کمیته یوگا رو انداختیم که ترو خدا از ما یه روز دیگه امتحان بگیرید چون تو تاریخی که اعلام کرده بودن ما در مسافرت بودیم...خلاصه که خواست و شد...و الانم که باید بریم مصاحبه و مدارک ببریم...

دوست دارم بدونم وقتی حرکات یوگا رو انجام میدم تو بدنم چه اتفاقی می یفته...یوگا خیلی رو زندگی من تاثیر داشته خیلی...یوگا واسه من نه ورزش نه تفریح...یوگا واسه من مثل یه آدم می مونه...
پ.ن: حالا نگید عجب یوگینی کثیف بو گندویی ها همش تو هتل موجود بود:)
اولش مثله یه منجلاب می مونه....یعنی اول اولشم که نه..اول اولش که تو جوی..فیگور میگیری حس خوبتو داد میزنی...پز میدی...بعد یه مدت...که این یه مدته برای هرکس می تونه متفاوت باشه ....یهو یه بو گندی میزنه تو دماغت....انگار کن یه چاه فاضلاب کنارته....بعد دوباره میبینی نه بوش بدتر از اینه که چاهه کنارت باشه انگار دقیقا افتادی تو یه چاه پر از گه...باز یکم دیگه که میگذره میبینی نه بابا انگار توشم نیفتادی بعد یکم نیگا میکنی میبینی خودتی و وجود خودته که پر از گهه....خب دیگه اینجا اوج تراژدیه چون باورت میشه هرچیم دماغتو بگیری فایده نداره اون بوی گند از خود خود خودته.....خب اینجا میمونی بین دو راهی...ادامه بدم یا نه؟؟؟....خب اگه ادامه ندی که نشون میده زیاد عمیق نشدی توش... بعد از یه مدت هم همه چی رو فراموش میکنی....و تمام...دیگه اون بوی گه هم فراموش میکنی...اصلا فراموش میکنی منشا و مبدا اون همه بوی گند کجا بوده....ولی اگر یکم مریض باشی ادامه میدی...یعنی باید خیلی بیمار باشی که با دیدن اون حجم از گه و کثیفی بازم ادامه بدی ...خیلی....اول خوب بو میکشی عمیق بعد یه چوب دستت میگیری و شروع میکنی به بهم زدن اون منجلاب درونت...یه ضرب المثلی هست میگه هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر در میاد (این ورژن گرگانیش بود.بچکولونی =همش بزنی)...تو هم میدونی که هرچی بیشتر بچکولونیش بوش بیشتر و بیشتر میشه که به مشامه در و همسایه و دوست و آشنا هم میرسه ولی خب تو یه آدم مریضی...هی همش میزنی بعضی وقتا تند بعضی وقتا آروم بعضی وقتا یکم استراحت میکنی نگاش میکنی (همون منجلاب پر از گه و چرک و عفونت و) ...تا یواش یواش...خیلی آروم.....خیلی بی صدا....شکوفه های قویه نیلوفر از اون منجلاب درونت میزنه بیرون....آروم آروم...بدون صدا...اولیش که درمیاد لبخند میزنی...درونا...دومیش که در میاد لبخند میزنی..با نگاهت...و همینطور گلهای بعدی و بعدی.....دورو بریا و در و همسایه نمیدونن چی شده فقط میدونن وقتی که تو چشات نیگا میکنن...یه چیز عمیق و میبینن اونقدر عمیق که اگه...اگه حواسشون نباشه و پاشون بلرزه fall میشن :)....

این کاریه که یوگا با آدم میکنه.....
من استاد این بودم خودم و پرت کنم تو روابط الکی که بجز انرژی گرفتن چیزی واسم نداشت...و البته که استاد این هم بودم که از این روابط فرار کنم...سریعها...تند....از فرط کلافگی....اینقدر رفتم تو روابط و اومدم بیرون اینقدر انرژیهام الکی خورده شد اینقدر گریه ها کردم واسه روابط بیخودم تا یاد گرفتم...یاد گرفتم... ببینم جنس رابطم چیه همونطوری که وقتی می خوای پارچه بخری دست میزنی بش همونطوری جنس رابطه رو لمس کنم...ببینم همون جنسیه که می خواستم؟؟؟و بعد مرزو محدوده رابطمو تعیین کنم.
مهمه آدم کلماته محبت آمیزش و چطوری خرج کنه....مهمه همونقدر که انرژی میذاری تو رابطه انرژی بگیری...
این بحثا همه علمیه ولی هرکس یه جور لمسش کرده...یکی که تو بحثای انرژی این چیزاس با مباحث انرژی توضیح میده...یکی که تو بحثای علوم اجتماعیه و تحصیلات آکادمیک داره با مباحث علمی و کلی نظریه همینا رو میگه...یکی هم لمس تجربیات نابش باعث شده به این نتیجه برسه...من تو سی سالگی فهمیدم روابط چه نقش مهمی میتونه تو زندگی آدم داشته باشه...و به نظرم مهمترین این روابط رابطه با خودمونه....یوگا تو این زمینه خیلی به من آگاهی داده...هرچند سعی میکنم علمی هم این قضیه رو دنبال کنم ولی آگاهی که یوگا به من داده چیز دیگه ای...و این آگاهی چیزی نیست جز آگاهی که به ذهن و جسمم داده....نمیگم اشتباه نمیکنم...نمیگم خودمو درگیر روابط انرژی گیر نمیکنم...ولی فرق بزرگی که کرده اینه که وقتی وارد یه رابطه شدم از هر نوعش..دوستی...همکاری...خانوادگی...عشقی وووو...دقیقا میفهمم الکی دارم انرژی میذارم یا نه...شاید حماقت کنم و ادامه بدم ولی همون حماقت هم با آگاهی هست...اینطوری یه مقدار کار سخت میشه چون نمی تونی هیچ کس و مقصر بدونی...خودت مسیول کارهات هستی...شاملو میگفت هم ذایقه ای نیست...خب برای یه آدم چند بعدی شاید پیدا شدن هم ذایقه کار سختی باشه...شاید اصلا غیر ممکن باشه کسی رو پیدا کنی که ابعاد مختلف زندگیش و البته ابعاد مهم زندگیش با ابعاد زنگی تو همپوشانی داشته باشه ولی یه جمع از انسانهایی که هرکدوم بخشی از زندگی تو رو پربار میکنن تا حد زیادی میتونن زندگی رو زیباتر کنن...
امروز با یکی از همکارا در مورد همین قضیه صحبت میکردیم میگفت آدم هیچ وقت نباید رابطه ای رو قطع کنه...بش گفتم اتفاقا آدم باید بعضی روابط رو Delete که هیچی Shift+Delete کنه ..میگفت آره روابط انگلی رو باید این کار کرد ولی باز هم نباید قطع کرد باید بسامدش و کم کرد...ودر آخر منم قبول کردم که آره آدم باید مرزو محدوده روابطی رو که نمیخواد مشخص کنه شاید قطع کردن کل یک رابطه زیاد معقول نباشه مگر اینکه اون رابطه رابطه ای کاملا انگلی انگلی باشه....من اعتقاد دارم ما تو روابطمونه که می تونیم خودمون و پیدا کنیم و به خود واقعیمون نزدکتر بشیم...اگر یک مقدار آگاهی داشته باشیم و به جای دقیق شدن رو طرف مقابل بیشتر به خودمون بپردازیم....مثلا اینکه چرا فلان حرف اینقدر برای من سنگینه؟؟؟چرا من نمی تونم اینقدر راحت از کنار این قضیه رد شم؟؟؟چرا من وارد رابطه با همچین شخصی شدم؟؟؟....و یادم نره تمام اونچه که من از بیرون میگیرم یک سری داده خام هست...تفسیر اوناس که که رو حس و حال من تاثیر میذاره...
پ.ن: اینا درسایی که دارم واسه خودم مرور میکنم....
می خوام یک سری چیزایی که تا حالا تو یوگا کشف کردم بگم....بقول یکی خیلی شاگردی کردم....میدونید یوگا کاملا با طبیعت طراحی شده منظورم از طبیعت دو چیزه یکی طبیعت یک انسانه....بدن یک انسان...منظورم از طبیعت طبیعت هم هست...کوه...جنگل...درخت ...دریا...مادر زمین...خورشید...ماه....حالا چرا؟؟؟....برای اینکه برای انجام حرکات یوگا حتی سختترینشون مثل حرکات ایستادن رو سر ووووغیره نیازی به تمرین نیست اگر بدن و ذهن یک انسان اون بکر بودن اولیه رو حفظ کرده باشه خیلی خیلی راحت میشه سخت ترین حرکات یوگا رو بدون هیچ تمرینی انجام داد....اکثر حرکتها ی یوگا اسامیشون اسامیه طبیعت هستن(اینجا منظورم اون یکی طبیعته)...مثل سلام بر خورشید که یکی از اصلی ترین سیکلها یوگا هست...کوه یکی از اصلیترین حرکات یوگا...ماهی...شیر ..درخت ...وووو...همیشه شیدا میگه برای انجام حرکات یوگا باید قلقش و یاد بگیری (من آخرش این املای قلق و یاد نگرفتم) مثلا اینکه الان کدوم قسمت و سبک کنی کدوم ماهیچه رو منقبض کنی..کجا رو نگاه کنی ....دم بگیری یا بازدم یا حبس دم.... انجام یک حرکت هیچ ربطی به منعطف بودن بدن فرد نداره فقط فقط فقط به یک چیز ربط داره بکر بودن و رها بودن ذهن....اگر من نمی تونم حرکت چرخ و انجام بدم دلیلش گره های مغزی که دارم....اگر دستام از پشت به هم نمیرسه دلیلش گره ها ی مغزی که به مرور باعث کوتاه شدن ماهیچه های پشتم شده....تو یوگا برای باز کردم این گره های ذهنی رو بدن کار میکنن...با باز شدن گره های بدن گره های ذهن باز میشه یعنی دقیقا برعکس....
گره های ذهنی---------- >> گره های بدن
باز کردن گره های بدن<<------------رها شدن ذهن
این برداشتیه که من از یوگا دارم.
گفتم این یوگای شیدا در ما معجزه میکنه حالا هی باور نکنید....دیروز کلاس بودم با موهای سوختم فک کن....زود رفتم همیشه یه ساعتی زودتر میرم ...الانم که زودتر میرم تا قبل کلاس یه چیزی بخورم...مربیمم بود...یه فیلم یوگا داشتم واسش گذاشتم....یعنی زنه تو فیلم معرکه کار میکنه ها حدود سه دقیقس و نمی دونی چه میکنه...شیدا گفتش اصلا انگار یوگا تو خونه زنای چینی و کره ای ...اینقدر که بدناشون راحت حرکات و انجام میده...تو این فیلمی که من دارم زنه داره یوگا میکنه یه آقاهه رو تخت خوابه!!!!...بعد شیدا گفتش آهان ببین این انرژیش تحلیل رفته داره دوباره بازسازی میکنه :)...پرسیدم من شنیدم یوگا نیروی جن صی رو کم میکنه؟...گفتش نه اصلا اتفاقا متعادلش میکنه...منم گفتم آره دقیقا منم همین و حس میکنم...بعد گفتش اتفاقا یه سبکی هست به اسم یوگا تانترا (فک کنم البته) که فقط برای مشکلات جن صی هستش و روی چاکرا مربوط به اون فقط کار میکنه...خلاصه که بش گفتم ...شیدا هوا ما مجردا رو داشته باشا:)!!!....تعجب کرد برگشت گفت مجردی؟؟؟..گفتم آره...اصلا بهت نمیاد!!!!...گفتم چرا خب همه هم بهم میگن؟؟!!! ...جدیدا که همه میگن بچه داری؟؟؟برگشت گفت آره منم فک میکردم بچه داری(ووییییی) ....گفتم خو چرا؟؟؟؟(بخدا من نه هیکلم گندس نه قیافم ...حالا موهامو اینا رو روشن کردم ولی نه دیگه اینقد)...شیدا گفت نه به خاطر شخصیتت و یه صبوری مادرونه تو چهرته !!!!(فک کن) بالاخره من این رازو کشف کردم چرا همه فک میکنن من متاهلم حالا اگر نیستم نامزد و حتما دارم حالا اگه اونم نیس حتما یه بوی فرندی دیگه حتما دارم....قیافم مهربونه!!!!!
یه تست شخصیت یوگا دادم این شد نتیجش
Your yoga
personality type is:
Meticulous.
You like to understand the body mechanics behind the benefits of each posture. An alignment focused practice is for you:

پ.ن: دیروز موهام و نشون یکی دو تا آرایشگر دادم بله عزیزانه من موهام سوخته....حالا باید یه بند تقویتشون کنم چون نمی خوام فعلا کوتاشون کنم....ناراحنممم ناراحنننننن..
این مدیتیشن یکی از تمرینات بسیار موثری است که علاوه بر ایجاد تعادل در قسمتهای مختلف انرژی بدن ، سبب کاهش استرس و اضطراب می شود .
برای شروع در محل مخصوص خود یا مکان ساکت و آرامی بنشینید . چشمهای خود را ...ببندید و سپس چند نفس عمیق و آرام بکشید ، در ابتدا به حالت آلفای امواج مغزی دست پیدا کنید . پس از ورود به حالت آلفا خود را درون یک دشت بسیار وسیعی تصوّر کنید و در آن برای مدّت کوتاهی قدم بزنید . از هوای مطبوع و طبیعت اطراف خود لذت ببرید و به تدریج حالت آلفای خود را عمیق تر کنید . سپس رنگین کمانی را در پیش روی خود فرض کنید . ( رنگهای رنگین کمان از پائین به بالا به ترتیب عبارتند از : قرمز ، نارنجی ، زرد ، سبز ، آبی ، نیلی ، بنفش ).
ادامش در اوامه مطلبه
پ.ن: قبلا یه پست گذاشته بودم مدیتیشن رنگها اینم یه چیزی تو مایه های همونه منبعش هم ذکر شده..این تغییر رنگ وبلاگم در راستای همین رنگ درمانیه...
پ.ن: جمعه رفتم خیر سرم موهام و ویو کنم یعنی عملا یه پاش و گذاشت اینور سرم یه پاشم اونور و بله دیگه...زد به کلم ...الان به جای اون موهای خوشگل یه نمد رو کلم دارم...خودم و نمی بخشم به خاطر این همه بد رفتاری با موهام....مدام رنگ عوض کردن که فک کنم مغز سرمم رنگ گرفته...و اینسری هم که هرچی آرایشگرم می خواست مواد و بشوره با خونسردی میگفتم حالا بزا شاید حالت گرفت...یعنی ساعت دو رفتم ساعت نه برگشتم خونه...ناراحنم موهام باهام قهر کردن...یکی بیاد ما رو آشتی بده...اینقده نازشون و کشیدم هی چربشون کردم انرژی بشون دادم....
پ.ن: یه مدت نبودم احساس کردم انرژی زیادی اینجا گذاشتم الان بهتر ترم...معادل تر...اعتیاد چیز بدیه...به هرچی ...حتی اعتیاد به چیزای خوبم بده...
همه میدونن که بدن هفتا چاکرا داره ...هر چاکرا یه رنگ داره...تو نت سرچ کنید چاکرا کلی مطلب واستون میاد...رنگ این چاکراهاست که هاله اطراف بدن و میسازه...یه جا بشینید یه جای آروم ...فرم نشستن هم دست خودتون فقط بهتره جوری بشینید که ستون فقراتتون صاف باشه قوز نکنید...بعد تصور کنید پاتون تا دستگاه تناسلی شده رنگ قرمز ...یک رنگ قرمز رو تصور کنید که تمام این قسمتها رو در بر میگیره دو سه تا نفس و رو این رنگ قرمز تمرکز کنید ...بعد قسمت کلیه و روده رو تصور کنید که با رنگ نارنجی پوشونده شده و رو این هم چندتا تنفس تمرکز کنید و بعد از اول رنگ قرمزو نارنجی رو تصور کنید بعد تصور کنید از قسمت ناف تا زیر قفسه سینه با رنگ زرد پوشونده شده چند لحظه رو این رنگ تمرکز کنید قشنگ ببینینش و بعد دوباره همین سیکل و از رنگ قرمز....نارنجی و زرد تکرار کنید... بعد تصور کنید قفسه سینتون به رنگ سبز شده باز هم چند نفس روش تمرکز کنید و بعد سیکل رو از اول قرمز نارنجی زرد سبز تکرار کنید......قسمت گلو رو به رنگ آبی تصور کنید حنجره ...چند لحظه تمرکز و دوباره سیکل و از قرمز تصور کنید....میرسیم به صورت اون رو به رنگ نیلی تصور کنید چند نفس تمرکز و بعد سیکل و تکرار کنید...و در نهایت جمجه سرتون رو به رنگ بنفش تصور کنید...چند نفس بمونید....و بعد سیکل رو تکرارا کنید...قرمز...نارنجی...زرد..سبز...آبی....نیلی...بنفش .....خودتون رو تو این رنگها غوطه ور ببینید.....به رنگها دقت کنید به شفاشفیتشون به کدر بودنشون به تلو لو شون.....و بعد با سه تا نفش عمیق چشمها رو باز کنید...
خب شیدا میگفت نوع تیره و کدر بودن رنگها اینکه کدوم رنگ و می تونیم کاملا واضح ببینیم و کدوم و نه همش آلارمیه که داده میشه و باید رو اون قسمت کار بشه....چون هر اتفاقی بخواد بیفته اول رو هاله آدم اثر میذاره و بعد رو جسم آدم خب من سبزو کدر دیدم ....نیاز دارم بخش محبتیم و میزون کنم...
تجربه جالب بود دوس داشتم با شما تقسیمش کنم...البته کلی سرچ کردم و چیزایی هم پیدا کردم در مورد اینکه رنگها چطور آلارم میدن...
الان این حرکت پایین و نیگا کنید...من نمی تونستم انجامش بدم...بعد کلی واسم سوال بود که چرا من نمی تونم اینو انجام بدم؟؟؟؟...چه گیری دارم؟؟؟...خب حدس میزدم که دستامه که نمی تونه یه لحظه قسمت بالا تنمو بفرسته بالا....نه اینکه بگم من همه حرکات و درست و کامل انجام میدما ...نه ولی خب معمولا یه کارایی میکنم اینطوری نبوده که اصلا نتونم یه حرکت وحتی نصفه نیمه انجام بدم...شیدا هم همش میگفت قلق یا غلق یا قلغ داره پیداش کن...یکی دوبار شیدا طناب مینداخت دور کمرم میکشیدم بالا انجامش میدادم ولی بازم ضعف دستام باعث میشد سریع بیام پایین...بعد هی رفتم تو کتابای موسسه گشتم دنبال این حرکت ببینم همون غلقه چیه؟؟؟...کلی هم خب سرچیدم تو نت دیگه..تا اینکه دیشب که میخواستم بخوابم یهو بدنم بهم گفت...پگولی پاشو گیره رو فهمیدم...بعد همینطور رو تختم این حرکت و انجام دادم بدون گرم کردن بدنم بعد تونستم یه کوچولو انجامش بدم مثل عکس دومیه که سرش رو زمینه...اینقده ذوقیدم بعد پریدم پایین یه چند بار رو زمین انجامش دادم...بعد میخواستم بخوابم از ذوق خوابم نمیبرد هر ده دقه یه بار انجامش میدادم...حالا خوبه نصفه نیمه بوده اینقده ذوقیدم...

پ.ن: خیلی لحظه خوبیه وقتی آدم یه چیز جدیدی در مورد خودش کشف میکنه ....در مورد بدنش ...روحش روانش...همینه میگن آدم از خودشناسی به خداشناسی میرسه دیگه...
اولین بار تو دوره های ریکی بود با این اصطلاح آشنا شدم...خب ریکی یک جور اتصال به انرژی کیهانیه...من یه بار تو یکی از جلساتشون شرکت کردم و باورتون نمیشه که گردش انرژی رو با تمام وجودم حس کردم..و تصمیم گرفتم خودم هم تجربش کنم...خب تا ریکی سه هم بیشتر نرفتم و بعد هم به دلایلی رهاش کردم...اونجا بود که مربی ریکی در مورد انرژیها گفت..اینکه چطوری انرژیمون رو حفظ کنیم..انرژیهای منفی رو از خودمون دور کنیم...و اینکه نگه داشتن این انرژی چقدر مهمه برای داشتن یک زندگی شاد و لبریز از زندگی...بیشترین انرژی رو تو دنیا انسانها دارن (من اینطور فکر میکنم) ...پس خیلی مهمه که آدم با کیا نشست و برخاست میکنه ...با کیا دوسته...بقول یکی از همینا که می تونست هاله آدما رو ببینه هاله بعضیا خیلی سنگینه ..پس باید حواسمون باشه با کیا میریم و میایم...با کیا حرف میزنیم و ومهمترینش وضعیت روحی و انرژی خودمونه...
راستش بیشتر میخوام تجربیاتم و بگم البته یکسری مطالعه هم داشتم ولی تجربیاته که خیلی چیزها رو به آدم ثابت میکنه...آدمی که وارد بحثای انرژی درمانی و به نظر من آموزش چیزهای جدید میشه باید آدم قوی باشه ...و انرژیش اینقدر روان و شفاف باشه که اجازه نده انرژیهای منفی زیاد روش تاثیر بزارن..من خودم همچین آدمی نیستم ...یکی از دلایلی که ریکی رو رها کردم همین بود...توی ریکی کانالهای ورود و خروج انرژی رو باز میکنن و شما با آگاهی بیشتر انرژی رو میگیرید و اون رو انتقال میدید ...پس باید حواستون باشه که وقتی انرژی بد و منفی حس میکنید از خودتون محافظت کنید من نمی تونستم این کارو بکنم...و شدیدا حس میکردم ازم انرژی میره این بود که بیخیالش شدم...برای بستن راههای ورود انرژی هم خیلی روشها هست ولی من اینقده مهربونم اینقده مهربونم(این تعریف نبودا هرچی متعادلش خوبه) که تا در معرض انرژی منفی یکی قرار میگرفتم مثلا طرف درد دل میکرد مینشستم خودم زار زار واسش گریه میکردم...اینو جدی میگم این بارها واسم اتفاق افتاده اینقدر سنگینی انرژی طرف مقابل و حس میکنم که گریم میگیره...
من گردش انرژی رو هم تو حرکات یوگا کاملاحس کردم و میکنم و اینکه با یوگا یک مقداری انرژی درونیم متعادل شده...خب من کلا آدم پرانرژی هستم بقول یکی انگار به یه منبع انرژی وصلم ولی وقتی اقتصاد انرژی و مدیریت انرژی رو بلد نبودم کلی این انرژی رو هدر میدادم...الان باز بهتر شدم...برای خیلی چیزها انرژی نمیذارم یا حداقل سعیم و میکنم...بیشتر کسایی که یوگا کار میکنن معمولا بدنای گرمی دارن...من قبل از اینکه یوگا کار کنم از اون تیپ آدمایی بودم که همیشه انگشتای پاهام یخ بود و تو زمستون و تابستون مجبور بودم جوراب بپوشم ...ولی یوگا این انرژی رو تو بدنم متعادل کرد..بعد از بعضی حرکات یوگا مثل حرکتهای پیچ شدیدا انرژی تو بدن بالا میره در حدی که فکر میکنم الان که از درون بسوزم...اینا رو گفتم تا لمسی رو که از انرژی داشتم بگم....
پ.ن: از اونجایی که دیدیم ما از اوناش نیستیم که بیام ریز ریز زندگیمون و اینجا داد بزنیم ...دادم که میزنیم اینقد مبهم و غرو قاطیه که فقط خودمون میفهمیم تصمیم گرفتیم در مورد چیزهای مورد علاقمون بنویسیم..شاید هم ذایقه هایی یافتیم...
پ.ن: ممکنه خیلیها اینا رو جز خرافات بدونن...ولی این دلیل نمیشه چیزی که علم هنوز ثابت نکرده رو خرافات بدونیم و چشممون و ببندیم روی تجربیات ناب خودمون...من آدم خرافاتی نیستم و فوق العاده هم منطقی هستم و پر احساس این آخری با احساساتی بودن فرق داره ...مطمین باشید اگر این بحثا رو بحث خاله زنکی و خرافات میدیدم اصلا واردش نمیشدم..
امروز خون به قدر کافی به مغزم رسید...هورمونهایم تنظیم شد...مخم خشک شده بود از بس که خون نداشت....از بس که همه چیز سرپایینی رفته بود...چیزی به آن بنده خدا نرسیده بود...امروز روی سرم ایستادم...ده نفس عمیق...و ترکهای خشک مغزم خیس شدند..گل دادند...آنهم زعفران..:)

پ.ن. : نگفته بودم کلاس پوگام و بعد از شش سال عوض کردم ...و مربی یوگامو ...و موسسه یوگامو !!!چرا؟؟؟...در راستای همان تغییر فرکانسها که از گیس گلابتون عزیز آموختم...منشی موسسه قبلی که کلی با هم رفیق شده بودیم گفت..حداقل فقط مربیت و عوض کن...بهش کفتم یا همش یا هیچکدام...پگاه است دیگر یا همه چیز را با هم می خواد یا هیچ!!!!
پ.ن. : تصمیم عوض کردن کلاس یوگا از تیر ۹۰ در ذهنم بود...شاید دیر تصمیم بگیرم ولی وقتی تصمیم بگیرم گرفته ام:)...با دسته گلی از لیلیوم صورتی و زنبق سفید از مربی شش ساله خداحافظی کرد...همان روز که با باران عشق درخت شدم....متنی هم نوشتم در باب همین وداع گشادیم آمد تایپش کنم...
پ.ن : روی سرم ایستادم با کمک مربی جدید (چقدر حرفه ای بود و چه بدن نرمی)...ولی سخت ترین قدم را برداشتم...اولین قدم...
راستی من خیلی سعی کردم و میکنم که برای وبلاگهایی که میخونمشون نظر بزارم ولی این بلاگفای....این کدهای پایین صفحه را (کپچا)نشان نمیدهد:(