زندگی...

شروع بهار...نوروز...شروع پاییز...روز تولد...سالگرد ازدواج..ماهگرد اولین بوسه....تولد مقربان ....همه و همه نقطه شروعی میشود همگی مارا که گذشته را بسته بندی کنیم...بگذاریم در آن قفسه های بالا...و شروع کنیم به نوشتن آنچه که می خواهیم تا بهار آینده...برگریزانی دیگر...تولدی دوباره...سالگردو ماهگردی دوباره دوباره و دوباره...همه اینها را می سازیم بله میسازیم تا بسازیم نقطه شروعی را متفاوت...کمکی متفاوت تر از هرروزهایمان...با لبخندهای پت و پهنمان....با تبریکهای سرخوشانه مان و با دوره همیهههای مناسبت دارمان...هرچند بی معنی هرچند تکراری...ولی ما همچنان می سازیمش...در جمع و یا تنها ولی میسازیمش...آدمیست دیگر به امید زنده است و امید و امید و امید...

و اینبار نوبت نویتِ پاییز است که بها نه ای شود برای اس ام اس های پر محبت به همراه مقدار زیادی آروزی خوب و شیرین...که بهانه ای شود برای خانه تکانی دوباره...بهانه ای شود برای پر کردن دفترچه خواسته ها و و بهانه ای شود برای مرور آنچه گذشت و بسته بندیش در همان قفسه های بالاتر...آدمی است دیگر همیشه دنبال دل خوش کنکیست...و من این دل خوشکنکهای ساده ی کوچکِ تکراریِ بسیار را بیشتر تر دوست میدارم از تکرار آنچه بر من رفته است ...و شجاعانه جشنشان میگیرم به تنهایی یا در جمع عزیزانم....هرچقدر هم که گاه و بیگاه طعمش تلخ باشد و گس من عاشق همه اش هستم همه زندگی با آن رگه تلخی که دارد...مثل خوردن قهوه تلخ تلخ...تلخیش را میپذیری چرا که بعد از آن لذتی در تک تک سلولها فوران میکند مثل یک اوجِ بی سقوط...و این سالگردها و ماهگردها و مناسبتهای خیلی عادی و طبیعی آرام آرام میشود جز روزانه هایم....خیلی آرام ....و من شکرگزارم این آگاهی را ....و هر شبم باردار لحظه هایی است که گذشته را مرور میکنم و میذارمش در آن قفسه های بالایی و فردایی دیگر را امیدوارم...حتی اگر نیاید ...

How you spend your days is how you spend your life

پاییزمان زیبا و سرشار از ثروت و سلامت و آرامش


افتخار دوستی بدیم به استرس !!


ادامه مطلب...

ادامه نوشته

یادم بندازید

خیلی وقته می خوام یه چیزی در مورد استرس بنویسم ....یعنی یک سری چیزهای جدید کشفیدم که میخوام اینجا بزارم واستون ...فکر میکنم مفید باشه...چون فعلنی ذهنم مشغول یه چیز دیگس نمی تونم...ولی اینجا نوشتم که اگه یه موقعی من یادم رفت...مثه خیلی چیزای دیگه ...شما یادم بندازید ...فعلا همین :) اینم تقدیم با عشق به همه دوستا ی گلم

بگذارید کلامتان مهمترین گنجینه شما باشد

نمیدونم جملش از کیه ببخشید

خیلی بعد از نوشت: دیدین گفتم جوینده یابندس :)...من عاشق این آهنگ شده بودم خیلی سالا پیش که فیلمش و دیده بودم...بعد از اونجا که حافظه در حد تک سلولی نه اسم فیلم یادم بود نه هیچی فقط جریان عاشقانه و فضای کلاسیک و لباسای خوشگل خانمه ی فیلم یادم بود...و البته صحنه آخرش....اشک آدم و در میاره:)....آمروز اتفاقی آهنگش و یافتم ...از اونجا که دوست ندارم آهنگ رو وبلاگم باشه لینکش و میزارم...اینم موسیقی متن این عکس و جمله بالاش :) 

باید باور داشت و آماده تجربه بود

هرچیز در بهترین زمان خودش اتفاق میافتد

ادامه مطلب


ادامه نوشته

همیشه عاشق پرواز..

من دنیا را با چشمهایم میفهمم...صداها را مزه ها را بوها را و حسها را ....یعنی خداوند اگر از بعضی چیزها کم گذاشته است(که همان کم گذاشته هایش را هم شکر) ...از چشم برای من کم نگذاشته است... بچه که بودم ...بچه آرام و به راهی نبودم...ولی حادثه ای مرا غرق میکرد...واقعا از این دنیا خارج میشدم...وقت مسافرت کله ام چسبیده بود به شیشه ماشین...توی شکل کوهها دنبال حیوانات میگشتم....سنگها را تشبیه میکردم به حیوانات ...خوب یادم هست یک بار یک بودای نشسته دیدم...جلوی آپارتمانمان ساخت و ساز میکردند و من عاشق این بودم که ساعتها بنشینم در بالکن خانه و به کار بالابرها و جرثقیلهای گنده نگاه کنم که چگونه بلوکهای سنگین را یکی یکی بلند میکنند و خانه را میسازند با آن سرو صدای زیادشان...یکی دیگر از چیزهایی که ساعتها مرا محو میکرد گردابی بود که پرنده های مهاجر درست میکردند در آسمان کمرنگ پاییز ...و من ساعتها با سری رو به آسمان آنها را تماشا میکردم ...تا از صدای مادرم به دنیا برمیگشتم....همیشه برایم سوال بود دلیل این گرداب قبل از شروع مهاجرت را و پدرم گفت که همدیگر را صدا میکنند و میچرخند دور هم وقتی همه آمدند آنوقت سفر آغاز میشود...مثه یک جور حضور غیاب...دیشب هوس پرنده مهاجر کورش یغمایی به سرم زد ...بعد از تمام شدن کارهایم در حال آماده شدن برای خواب گوشش دادم...و امروز صبح گوگل مرا بردبه آن روزهای قدیمی...

پاییز تان پیشا پیش مبارک

باش...همواره

مرا جای خودم بگذار

خودت را جای گهواره 

و آغوشی تسلی بخش

کنارم باش همواره

خواجه عبدالله انصاری

نیست دیگه از گروه دنگ شو یه

ادامه مطلب

ادامه نوشته

تو را سپاس

الهی 

روزگاری تو را می جستم خود را می يافتم ،

اکنون خود را می جويم تو را می يابم 

ای محب را ياد و انس را يادگار ، 

چون حاضری اين جستن به چه کار ؟

خواجه عبدالله انصاری

ادامه مطلب

ادامه نوشته

تو را سپاس

الهی
 نظر خود بر ما مدام کن و
 ما را بر داشتهء خود نام کن و
 بوقت رفتن بر جان ما سلام کن 

خواجه عبدالله انصاری

اندر مزایای داشتنش:)

چند سال پیش که بچه تر تر بود مثل کارد و و پنیر بودیم...یعنی همیشه صدای یکیمون تو هوا بود که اکثر مواقع صدای اون بود :) البته...ولی از وقتی دانشگاه قبول شده و یه سالی خونه نبود الان که برگشته خعلی با هم خوبیم...چش نزنم خودمون...یعنی به معنای واقعی کلمه حس میکنم خواهر دارم...

ادامه مطلب

ادامه نوشته

تو را سپاس

الهی

 دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است ،

 و اگر جان در سر دوستی کرد شايد ، که دوست را بجای جان است ،

 غرق شده آب نه بيند که گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند که روز خود چراغ جهان است

خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پردهء عفو بر من گستران و مرا ببخش
خواجه عبدالله انصاری