یک نفر مرا به اسم صدا کرد
یک نفر از درون مرا به اسم صدا کرد....آنگاه که تفکرات مغشوشِ ذهنم همانند دلقکی زشت با لبخندی دروغین از این شاخه به آن شاخه میجهید...او مرا به نام خواند و من لحظه ای پر شدم از اصالتِ آنکس که صدایش کرده بود...لحظه ای تنها لحظه ای بزرگ...رشد کرده بود تا دستانم حتی بیشتر زیر قلبم همه اش پر بود از او که خوانده بودش....آنقدر کامل آنقدر با صلابت آنقدر نافذ نامم را خواند که من وصل شدم..همه وصل...مرز جنون و عقلانیت محض نقطه ای است...همه چیز در این دنیا دایره وار است..من گاهی می ترسم ...خیلی می ترسم ازاین عمقی که هر لحظه برایم عمیق تر میشود...

Connections
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 8:23 توسط پگاه
|